پارت ۷۹

پارت ۷۹: وقتی بازی از دست در میره
صدایِ باز شدنِ درِ عمارت و اومدنِ دوستایِ جونگ‌کوک مثل یه بمبِ صوتی توی سالن پیچید. جونگ‌کوک با اون نیشخندِ پیروزمندانه‌اش، رفت جلویِ در و با صدایِ بلند گفت: «خوش اومدید رفقا! امشب باید یه دورهمیِ حسابی داشته باشیم، اینجا زیادی خلوت شده بود.»

تهیونگ که وسطِ جمعِ خودش (اون‌وو، مینهو و فلیکس) نشسته بود، حس کرد خون توی رگاش منجمد شد. اون فکر می‌کرد جونگ‌کوک فقط از روی لج‌بازی یه حرفی زده، اما حالا میدید که واقعاً جدیه. جونگ‌کوک عمداً دوستاش رو آورده بود تا تهیونگ رو نادیده بگیره و بهش بفهمونه که: «فقط تو نیستی که می‌تونی جمعِ دوستانه داشته باشی.»

بدتر از اون، جونگ‌کوک چند تا دخترِ غریبه هم با خودش آورده بود. صدایِ خنده‌یِ دخترا و عطرِ تندِ ادکلنشون، فضایِ عمارت رو پر کرد. جونگ‌کوک بدونِ اینکه حتی یه نگاهِ گذرا به سمتِ تهیونگ بندازه، با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و خوش‌وبش کردن با اونا.تهیونگ مچاله شد. هر بار که صدایِ قهقهه‌یِ جونگ‌کوک رو می‌شنید، انگار یه سوزن توی قلبش فرو می‌رفت. اون‌وو، که متوجهِ رنگ‌پریدگیِ تهیونگ شده بود، آروم پرسید: «تهیونگ؟ خوبی؟ می‌خوای بریم؟ این‌جا یهو زیادی شلوغ شد.»

تهیونگ با لرزشِ خفیفی توی صداش گفت: «نه… نه، فقط… یه لحظه تشنه‌ام شد.»

اون سعی کرد بلند شه، ولی پاهایِ ضعیفش یاری نکردن. جونگ‌کوک، در حالی که داشت با یکی از اون دخترا گرم صحبت می‌کرد، یه نگاهِ گذرا و بی‌تفاوت به تهیونگ انداخت. اون نگاه… اون نگاهِ سرد و بی‌روح، برایِ تهیونگ حکمِ مرگ رو داشت. جونگ‌کوک حتی نپرسید «کجا میری؟»، فقط برگشت و یه نوشیدنیِ دیگه برایِ اون دختر ریخت.

تهیونگ که دیگه نتونست این حجم از بی‌توجهی رو تحمل کنه، با چشم‌هایی که داشت خیس می‌شد، به دوستاش گفت: «بچه‌ها… واقعاً معذرت می‌خوام، ولی من… من خیلی حالم بده. باید برم استراحت کنم. لطفاً خودتون یه کاری کنید، من… من دیگه نمی‌تونم.»

فلیکس نگران شد: «هیونگ؟ داری می‌لرزیا! نکنه دوباره حالت بد شده؟»

تهیونگ به زور لبخندِ تلخی زد: «نه، فقط خسته‌ام. واقعاً متاسفم…»اون با قدم‌هایِ لرزون، در حالی که سعی می‌کرد هق‌هقِ تویِ گلوش رو خفه کنه، از سالن زد بیرون. از پله‌ها بالا رفت، صدایِ موسیقی و خنده‌هایِ بلندِ تویِ طبقه پایین هنوز به گوشش می‌رسید. صدایِ جونگ‌کوک که داشت بلند بلند می‌خندید، انگار پتک بود که رویِ مغزِ تهیونگ کوبیده می‌شد.

وقتی درِ اتاقش رو بست و قفل کرد، دیگه نتونست خودش رو نگه داره. افتاد گوشه‌یِ دیوار، زانوهاش رو بغل کرد و صورتش رو گذاشت لایِ دستاش. اشک‌هاش بی‌اختیار رویِ گونه‌هاش می‌ریخت.

«آخه چرا؟ فقط به خاطرِ یه لج‌بازیِ مسخره؟ یعنی انقدر برات بی‌ارزشم که راحت می‌تونی با کسایِ دیگه خوش بگذرونی؟»

تهیونگ تویِ تاریکیِ اتاق، هق‌هق‌کنان برایِ خودش زمزمه می‌کرد: «چقدر احمقی تهیونگ… چقدر ساده‌ای که فکر کردی اون واقعاً تغییر کرده… اون همون مافیایِ بی‌رحمیه که فقط بلده بازی کنه. حقت بود… حقت بود که این‌طوری بشکنی.»

پایین، جونگ‌کوک هنوز داشت با دوستاش خوش می‌گذروند، غافل از اینکه تو اتاقِ بالا، کسی که تمامِ دنیایِ سردش بود، داشت به خاطرِ کارایِ احمقانه‌یِ اون، ذره‌ذره خُرد می‌شد.
[پایان پارت ۷۹]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸۰

پارت ۸۱

پارت ۷۸

پارت ۷۷

پارت ۶۱

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط