پارت ۷۷
پارت ۷۷: مهمانِ ناخوانده و رئیسِ حسود
ببین، اوضاع داشت زیرِ سایهی اون درختِ بید عالی پیش میرفت که یهو صدایِ خشخشِ سنگریزهها بلند شد. جونگکوک که انگار رادارِ مافیاییاش فعال شده بود، بدون اینکه سرش رو برگردونه، صورتش در هم رفت. دیدِ «فلیکس» داره از دور میاد و دستش رو به نشونهیِ سلام تکون میده.
جونگکوک زیرِ لب غرید: «اه… باز این پیداش شد! اصلاً حوصلهیِ هیچکس رو ندارم.»
تهیونگ که متوجهِ عوض شدنِ جو شد، چرخید و وقتی فلیکس رو دید، چشماش برق زد. اون ماهها بود کسی رو جز پرستارها و جونگکوک ندیده بود و دلش برایِ یه معاشرتِ معمولی لک زده بود.
فلیکس نزدیک شد، یه لبخندِ شیطون روی لبش بود و گفت: «بهبه! بالاخره رئیسِ ما رو تو حیاط دیدیم! تهیونگ هیونگ، چقدر دیدنت اینجا خوشحالم میکنه، رنگ و روت باز شده!»
جونگکوک هنوز ننشسته بود؛ با یه نگاهِ سرد و برنده به فلیکس نگاه کرد و گفت: «فلیکس، فکر نمیکنی الان وقتِ مناسبی برایِ مزاحمت نباشه؟ تهیونگ نیاز به استراحت داره.»
اما تهیونگ، قبل از اینکه جونگکوک بتونه فلیکس رو دک کنه،با اشتیاق دستش رو بلند کرد و گفت: «نه، نه! اصلاً مزاحم نیست. بیا اینجا فلیکس، خیلی وقت بود ندیده بودمت.»
جونگکوک قشنگ میشد حس کرد که داره حرص میخوره. انگار با خودش فکر میکرد: «من دو ساعت دارم با کلی ترفند و ماساژِ پا، این بچه رو آروم میکنم، حالا این میاد همه چی رو خراب میکنه!»
فلیکس ذوقزده شد و نشست رویِ چمنها کنارِ نیمکت. شروع کرد به تعریف کردنِ ماجراهایِ خندهدارِ داخلِ عمارت. تهیونگ هم که انگارِ خستگیاش یهو پریده بود، هی میخندید و با گرمی جوابش رو میداد. حتی یه جا دستش رو گذاشت رویِ بازویِ فلیکس تا با هیجان یه نکتهای رو بگه.
اوضاع برایِ جونگکوک که کنارِ تهیونگ ایستاده بود، غیرقابلِ تحمل شد. اون قشنگ داشت از حسادت میترکید! هر بار که تهیونگ به حرفِ فلیکس میخندید، جونگکوک یه نیشخندِ کج میزد و با دستش محکمتر کمرِ تهیونگ رو میگرفت، طوری که بهش بفهمونه: «حواسم بهت هست، یادت نره کی الان پیشته!»تهیونگ متوجهِ بازیِ جونگکوک شد. یه لحظه نگاهش کرد، دیدِ قشنگ اخم کرده و حتی به فلیکس نگاه هم نمیکنه. تهیونگ یه لبخندِ شیطنتآمیز زد و برایِ اینکه جونگکوک رو بیشتر حرص بده، برگشت سمتِ فلیکس و گفت: «واقعاً خیلی باحال خیلی دوست دارم حرفات خیلی خنده داره»
این جمله تیرِ خلاص بود! جونگکوک دیگه نتونست طاقت بیاره. دستش رو گذاشت رویِ شونهیِ تهیونگ و خیلی محکم، اما با لحنی که سعی میکرد مودبانه باشه، گفت: «خب دیگه فلیکس، فکر کنم برایِ امروزِ تهیونگ کافی باشه. باید بره استراحت کنه. وقتِ داروهاش گذشته.»
فلیکس که فهمید جونگکوک داره از حسادت میترکه، با یه خندهیِ زیرپوستی بلند شد و گفت: «آره، آره حتماً. هیونگ، خوشحالم که بهتری. بعداً باز میام سر میزنم.»
وقتی فلیکس دور شد، تهیونگ زد زیرِ خنده. جونگکوک که دیگه جوش آورده بود، خم شد سمتِ صورتش و با یه لحنِ خاص گفت: «خیلی خندهدار بود؟ خیلی خوش گذشت که گرم گرفته بودی باهاش؟»
تهیونگ سرش رو کج کرد و با لحنِ لوس گفت: «چطور؟ رئیسِ مافیایِ ترسناک حسودی کرد؟»
جونگکوک آهی کشید، خودش رو پرت کرد رویِ نیمکت کنارِ تهیونگ و بازوش رو دورِ شونهاش سفتتر کرد: «حسادت؟ نه، من فقط مالکیتِ خودم رو یادآوری میکنم. اینبار دیگه نمیذارم کسی حواست رو از من پرت کنه.»
[پایان پارت ۷۷]
ببین، اوضاع داشت زیرِ سایهی اون درختِ بید عالی پیش میرفت که یهو صدایِ خشخشِ سنگریزهها بلند شد. جونگکوک که انگار رادارِ مافیاییاش فعال شده بود، بدون اینکه سرش رو برگردونه، صورتش در هم رفت. دیدِ «فلیکس» داره از دور میاد و دستش رو به نشونهیِ سلام تکون میده.
جونگکوک زیرِ لب غرید: «اه… باز این پیداش شد! اصلاً حوصلهیِ هیچکس رو ندارم.»
تهیونگ که متوجهِ عوض شدنِ جو شد، چرخید و وقتی فلیکس رو دید، چشماش برق زد. اون ماهها بود کسی رو جز پرستارها و جونگکوک ندیده بود و دلش برایِ یه معاشرتِ معمولی لک زده بود.
فلیکس نزدیک شد، یه لبخندِ شیطون روی لبش بود و گفت: «بهبه! بالاخره رئیسِ ما رو تو حیاط دیدیم! تهیونگ هیونگ، چقدر دیدنت اینجا خوشحالم میکنه، رنگ و روت باز شده!»
جونگکوک هنوز ننشسته بود؛ با یه نگاهِ سرد و برنده به فلیکس نگاه کرد و گفت: «فلیکس، فکر نمیکنی الان وقتِ مناسبی برایِ مزاحمت نباشه؟ تهیونگ نیاز به استراحت داره.»
اما تهیونگ، قبل از اینکه جونگکوک بتونه فلیکس رو دک کنه،با اشتیاق دستش رو بلند کرد و گفت: «نه، نه! اصلاً مزاحم نیست. بیا اینجا فلیکس، خیلی وقت بود ندیده بودمت.»
جونگکوک قشنگ میشد حس کرد که داره حرص میخوره. انگار با خودش فکر میکرد: «من دو ساعت دارم با کلی ترفند و ماساژِ پا، این بچه رو آروم میکنم، حالا این میاد همه چی رو خراب میکنه!»
فلیکس ذوقزده شد و نشست رویِ چمنها کنارِ نیمکت. شروع کرد به تعریف کردنِ ماجراهایِ خندهدارِ داخلِ عمارت. تهیونگ هم که انگارِ خستگیاش یهو پریده بود، هی میخندید و با گرمی جوابش رو میداد. حتی یه جا دستش رو گذاشت رویِ بازویِ فلیکس تا با هیجان یه نکتهای رو بگه.
اوضاع برایِ جونگکوک که کنارِ تهیونگ ایستاده بود، غیرقابلِ تحمل شد. اون قشنگ داشت از حسادت میترکید! هر بار که تهیونگ به حرفِ فلیکس میخندید، جونگکوک یه نیشخندِ کج میزد و با دستش محکمتر کمرِ تهیونگ رو میگرفت، طوری که بهش بفهمونه: «حواسم بهت هست، یادت نره کی الان پیشته!»تهیونگ متوجهِ بازیِ جونگکوک شد. یه لحظه نگاهش کرد، دیدِ قشنگ اخم کرده و حتی به فلیکس نگاه هم نمیکنه. تهیونگ یه لبخندِ شیطنتآمیز زد و برایِ اینکه جونگکوک رو بیشتر حرص بده، برگشت سمتِ فلیکس و گفت: «واقعاً خیلی باحال خیلی دوست دارم حرفات خیلی خنده داره»
این جمله تیرِ خلاص بود! جونگکوک دیگه نتونست طاقت بیاره. دستش رو گذاشت رویِ شونهیِ تهیونگ و خیلی محکم، اما با لحنی که سعی میکرد مودبانه باشه، گفت: «خب دیگه فلیکس، فکر کنم برایِ امروزِ تهیونگ کافی باشه. باید بره استراحت کنه. وقتِ داروهاش گذشته.»
فلیکس که فهمید جونگکوک داره از حسادت میترکه، با یه خندهیِ زیرپوستی بلند شد و گفت: «آره، آره حتماً. هیونگ، خوشحالم که بهتری. بعداً باز میام سر میزنم.»
وقتی فلیکس دور شد، تهیونگ زد زیرِ خنده. جونگکوک که دیگه جوش آورده بود، خم شد سمتِ صورتش و با یه لحنِ خاص گفت: «خیلی خندهدار بود؟ خیلی خوش گذشت که گرم گرفته بودی باهاش؟»
تهیونگ سرش رو کج کرد و با لحنِ لوس گفت: «چطور؟ رئیسِ مافیایِ ترسناک حسودی کرد؟»
جونگکوک آهی کشید، خودش رو پرت کرد رویِ نیمکت کنارِ تهیونگ و بازوش رو دورِ شونهاش سفتتر کرد: «حسادت؟ نه، من فقط مالکیتِ خودم رو یادآوری میکنم. اینبار دیگه نمیذارم کسی حواست رو از من پرت کنه.»
[پایان پارت ۷۷]
- ۱۸۹
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط