پارت ۸۰
پارت ۸۰: سقوطِ مطلق
پایینِ عمارت، جهنمی به پا بود. جونگکوک، برای اینکه ثابت کنه بدونِ تهیونگ هم خیلی بهش خوش میگذره، شورش رو درآورده بود. اون دختره، «یوری»، که از همون اول هم چشمدوخته بود به جونگکوک، حالا چسبیده بود بهش. جونگکوک هم که داشت تویِ نقشِ انتقامجویِ بیرحم فرو میرفت، مدام یوری رو دورِ خودش میچرخوند.
تهیونگ که از شدتِ گریه تویِ اتاقش، گلوش خشک شده بود و حتی نایِ تکون خوردن نداشت، با خودش گفت: «فقط یه لیوان آب… فقط یه لیوان آب میخورم و برمیگردم.» با پاهایِ لرزون و چشمهایی که هنوز قرمز بود، خودش رو کشوند سمتِ پلهها. فکر میکرد همه سرگرمِ موزیک و نوشیدنیان و کسی متوجهش نمیشه.
وقتی رسید پایین، صحنهای که دید مثلِ یه خنجرِ زنگزده تویِ قلبش فرو رفت. جونگکوک، وسطِ سالن، یوری رو تو آغوشش گرفته بود و با یه ولعِ نمایشی میبوسیدش. یوری هم با نیشخند، انگار که دیگه صاحبِ این عمارت شده، دستش رو دورِ گردنِ جونگکوک حلقه کرده بود. تهیونگ همونجا، پشتِ ستونِ سالن، خشکش زد. دستش رو گذاشت رویِ قفسهیِ سینهش، انگار میخواست جلویِ شکستنِ بیشترش رو بگیره.اون میخواست برگرده بالا، ولی یوری چشمش بهش افتاد. یوری، که از حضورِ تهیونگ تویِ اون عمارتِ لوکس و توجهِ جونگکوک به اون (حتی با وجودِ این لجبازی) حسادت میکرد، فرصت رو مناسب دید. یوری به بهانهیِ برداشتنِ آب، رفت سمتِ یخچالِ کوچیکِ گوشهیِ سالن. تهیونگ هم که چارهای نداشت، سرش رو انداخت پایین و سعی کرد از کنارش رد بشه.
همونلحظه که تهیونگ داشت رد میشد، یوری با یه حرکتِ سریع و حسابشده، جوری که کسی متوجه نشه، با آرنج و شونهش یه ضربهیِ محکم به پهلویِ تهیونگ زد و هلش داد. تهیونگ که تعادلِ درست و حسابی نداشت، به سمتِ میزِ شیشهایِ کنارِ دیوار پرت شد. دستِ راستش با لبهیِ تیزِ میز برخورد کرد و یه زخمِ عمیق برداشت.
صدایِ برخوردِ دستِ تهیونگ با میز و صدایِ ضعیفِ «آخ» گفتنش بلند شد. خونِ تازه رویِ سنگهایِ کفِ عمارت چکید. یوری با یه نیشخندِ چندشآور، در حالی که بقیه سرگرمِ موزیک بودن، زیرِ گوشِ تهیونگ زمزمه کرد: «اینجا جایِ آدمایِ ضعیف نیست، تهیونگ. فکر کردی با این قیافهیِ گریون میتونی جونگکوک رو نگه داری؟ برو گمشو بالا، قبل از اینکه بدتر از اینا بشه.»جونگکوک حتی متوجه نشد. اون هنوز داشت با دوستاش میخندیدتهیونگ، بدونِ اینکه حتی یه کلمه جواب بده، بدونِ اینکه نگاهش کنه، دستِ خونیش رو با آستینش گرفت. اون دیگه حتی انرژیِ خشمگین شدن هم نداشت؛ فقط میخواست از اون فضا فرار کنه.با قدمهایِ تلوتلوخوران، خودش رو رسوند به اتاقِ «اونجین». در رو باز کرد و رفت تو. اونجین که داشت کتاب میخوند، با دیدنِ وضعیتِ تهیونگ از جا پرید. صورتِ تهیونگ از اشک خیس بود، دستش خونریزی داشت و رنگش مثلِ گچ سفید شده بود.
اونجین دواندوان سمتش رفت و بازوهاش رو گرفت: «داداشی چیشده چرا دستت خونیه کی اینکار رو باهات کرده !» ولی تهیونگ نتونست. فقط دستِ اونجین رو گرفت و سرش رو گذاشت رویِ شونهش و شروع کرد به هقهق کردن. صدایِ گریههایِ عمیق و دردناکش کلِ اتاق رو پر کرد. اونجین که میدید تهیونگ حتی نمیتونه کلمات رو کنارِ هم بچینه، بغلش کرد و سعی کرد آرومش کنه، ولی انگار دنیایِ تهیونگ درست همون لحظه، جلویِ چشمایِ خودش فرو ریخته بود.
[پایان پارت ۸۰]
پایینِ عمارت، جهنمی به پا بود. جونگکوک، برای اینکه ثابت کنه بدونِ تهیونگ هم خیلی بهش خوش میگذره، شورش رو درآورده بود. اون دختره، «یوری»، که از همون اول هم چشمدوخته بود به جونگکوک، حالا چسبیده بود بهش. جونگکوک هم که داشت تویِ نقشِ انتقامجویِ بیرحم فرو میرفت، مدام یوری رو دورِ خودش میچرخوند.
تهیونگ که از شدتِ گریه تویِ اتاقش، گلوش خشک شده بود و حتی نایِ تکون خوردن نداشت، با خودش گفت: «فقط یه لیوان آب… فقط یه لیوان آب میخورم و برمیگردم.» با پاهایِ لرزون و چشمهایی که هنوز قرمز بود، خودش رو کشوند سمتِ پلهها. فکر میکرد همه سرگرمِ موزیک و نوشیدنیان و کسی متوجهش نمیشه.
وقتی رسید پایین، صحنهای که دید مثلِ یه خنجرِ زنگزده تویِ قلبش فرو رفت. جونگکوک، وسطِ سالن، یوری رو تو آغوشش گرفته بود و با یه ولعِ نمایشی میبوسیدش. یوری هم با نیشخند، انگار که دیگه صاحبِ این عمارت شده، دستش رو دورِ گردنِ جونگکوک حلقه کرده بود. تهیونگ همونجا، پشتِ ستونِ سالن، خشکش زد. دستش رو گذاشت رویِ قفسهیِ سینهش، انگار میخواست جلویِ شکستنِ بیشترش رو بگیره.اون میخواست برگرده بالا، ولی یوری چشمش بهش افتاد. یوری، که از حضورِ تهیونگ تویِ اون عمارتِ لوکس و توجهِ جونگکوک به اون (حتی با وجودِ این لجبازی) حسادت میکرد، فرصت رو مناسب دید. یوری به بهانهیِ برداشتنِ آب، رفت سمتِ یخچالِ کوچیکِ گوشهیِ سالن. تهیونگ هم که چارهای نداشت، سرش رو انداخت پایین و سعی کرد از کنارش رد بشه.
همونلحظه که تهیونگ داشت رد میشد، یوری با یه حرکتِ سریع و حسابشده، جوری که کسی متوجه نشه، با آرنج و شونهش یه ضربهیِ محکم به پهلویِ تهیونگ زد و هلش داد. تهیونگ که تعادلِ درست و حسابی نداشت، به سمتِ میزِ شیشهایِ کنارِ دیوار پرت شد. دستِ راستش با لبهیِ تیزِ میز برخورد کرد و یه زخمِ عمیق برداشت.
صدایِ برخوردِ دستِ تهیونگ با میز و صدایِ ضعیفِ «آخ» گفتنش بلند شد. خونِ تازه رویِ سنگهایِ کفِ عمارت چکید. یوری با یه نیشخندِ چندشآور، در حالی که بقیه سرگرمِ موزیک بودن، زیرِ گوشِ تهیونگ زمزمه کرد: «اینجا جایِ آدمایِ ضعیف نیست، تهیونگ. فکر کردی با این قیافهیِ گریون میتونی جونگکوک رو نگه داری؟ برو گمشو بالا، قبل از اینکه بدتر از اینا بشه.»جونگکوک حتی متوجه نشد. اون هنوز داشت با دوستاش میخندیدتهیونگ، بدونِ اینکه حتی یه کلمه جواب بده، بدونِ اینکه نگاهش کنه، دستِ خونیش رو با آستینش گرفت. اون دیگه حتی انرژیِ خشمگین شدن هم نداشت؛ فقط میخواست از اون فضا فرار کنه.با قدمهایِ تلوتلوخوران، خودش رو رسوند به اتاقِ «اونجین». در رو باز کرد و رفت تو. اونجین که داشت کتاب میخوند، با دیدنِ وضعیتِ تهیونگ از جا پرید. صورتِ تهیونگ از اشک خیس بود، دستش خونریزی داشت و رنگش مثلِ گچ سفید شده بود.
اونجین دواندوان سمتش رفت و بازوهاش رو گرفت: «داداشی چیشده چرا دستت خونیه کی اینکار رو باهات کرده !» ولی تهیونگ نتونست. فقط دستِ اونجین رو گرفت و سرش رو گذاشت رویِ شونهش و شروع کرد به هقهق کردن. صدایِ گریههایِ عمیق و دردناکش کلِ اتاق رو پر کرد. اونجین که میدید تهیونگ حتی نمیتونه کلمات رو کنارِ هم بچینه، بغلش کرد و سعی کرد آرومش کنه، ولی انگار دنیایِ تهیونگ درست همون لحظه، جلویِ چشمایِ خودش فرو ریخته بود.
[پایان پارت ۸۰]
- ۳۸۹
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط