پارت ۸۱

پارت ۸۱: در پناهِ خواهر
صدای بمِ موزیک از طبقه پایین مثلِ پتک روی اعصابِ تهیونگ می‌کوبید. هر ضربه‌یِ آهنگ، انگار یه ضربه‌ی جدید به زخمِ بازِ دستش و قلبِ تکه‌تکه‌ش بود. اون‌جین، با همون پیرهنِ راحتیِ بچگونه‌ش، وسطِ اتاق می‌چرخید و با چشم‌هایی که از ترس گرد شده بود، دنبالِ جعبه کمک‌های اولیه می‌گشت. اون فقط دوازده سالش بود؛ هنوز خیلی زود بود که بخواد شاهدِ شکستنِ برادرِ بزرگترش باشه، کسی که همیشه براش قهرمانِ شکست‌ناپذیر بود.

تهیونگ روی زمین نشسته بود، تکیه داده به تخت. دستش رو محکم گرفته بود و انگشت‌هایِ لاغرش از فشارِ زیاد، سفید شده بود. صدایِ هق‌هق‌هایِ ریزِ تهیونگ، که سعی می‌کرد خفه‌شون کنه، تویِ فضایِ اتاقِ کوچکِ اون‌جین می‌پیچید.

اون‌جین با جعبه‌یِ قرمزِ کوچیکِ کمک‌های اولیه برگشت. صورتش رنگ به رخسار نداشت. با دست‌های لرزونش درِ جعبه رو باز کرد و پنبه و بتادین رو درآورد. نشست کنارِ تهیونگ و با صدای لرزونش گفت: «داداشی… توروخدا آروم باش. داری می‌ترسونیم… دستت رو بده به من. ببین چی‌کار کردی با خودت!»تهیونگ سرش رو بالا آورد. چشم‌هایِ قشنگش که همیشه پر از ابهت بود، حالا فقط یه دریایِ متلاطم از درد بود. با صدایِ خیلی آروم و شکسته گفت: «اون‌جین… برو… برو تو تختت بخواب. من خوبم.»

اون‌جین اشکی که روی گونش بود رو با پشتِ دست پاک کرد، جدی و مصمم گفت: «نمی‌رم! داداشی مگه تو همیشه بهم نمی‌گفتی اگه اتفاقی افتاد نباید بترسم؟ خب الان من نمی‌ترسم، فقط… فقط تو رو اینطوری نباید ببینم. دستت رو بده اینجا.»

تهیونگ تسلیم شد. دستش رو دراز کرد و گذاشت خواهرِ کوچولوش زخمِ عمیقش رو تمیز کنه. وقتی بتادین به زخمِ بازِ دستش خورد، ناخودآگاه صورتش رو از درد جمع کرد و یه ناله‌یِ بلند از بینِ لباش فرار کرد.

اون‌جین هول کرد. با فوت کردن رویِ زخمِ برادرش، سعی کرد دردش رو کم کنه، دقیقاً همون‌طوری که تهیونگ وقتی اون بچه بود براش انجام می‌داد. زیر لب زمزمه کرد: «ببخشید… ببخشید داداشی. تموم شد… الان تموم میشه.»اون‌جین شروع کرد به بانداژ کردنِ دستِ تهیونگ. گره‌هایی که می‌زد کج‌ومعوج بود، اما تویِ اون لحظه، بهترین کاری بود که می‌تونست انجام بده. در حینِ کار، با کنجکاوی و نگرانیِ بچگونه‌ش پرسید: «داداشی… اون دختره… اون یوری؟ اون زد؟ چرا باید بزنتت؟ مگه جونگ‌کوک هیونگ دوستت نیست؟ چرا پایین داره با اون خوش می‌گذرونه و تو اینجا داری گریه می‌کنی؟»

تهیونگ با شنیدنِ اسمِ جونگ‌کوک، دوباره انگار یه خنجرِ دیگه خورد. سرش رو گذاشت رویِ شونه‌یِ کوچیکِ خواهرش و گفت: «نپرس… هیچی نپرس. فقط کنارم بمون… لطفاً.»

اون‌جینِ ۱۲ ساله، در حالی که بانداژ رو دورِ دستِ برادرش می‌پیچید، سرش رو به سرِ تهیونگ تکیه داد. اون هنوز خیلی چیزا رو نمی‌فهمید؛ نمی‌فهمید چرا عشق می‌تونه انقدر بی‌رحم باشه، یا چرا اون مردهایِ گنده که پایین دارن می‌خندن، نمی‌فهمن که دارن دنیایِ آدمایِ مهمِ زندگیشون رو نابود می‌کنن. اما این رو می‌فهمید که «داداشی»اش الان بیشتر از همیشه به یه تکیه‌گاه نیاز داره، حتی اگه اون تکیه‌گاه فقط یه دختربچه‌یِ دوازده ساله باشه که تمامِ داراییِ تهیونگه.

تهیونگ تویِ اون لحظه، در حالی که صدایِ خنده‌هایِ جونگ‌کوک از پایین میومد، فقط یه چیز رو فهمید: اینکه تا وقتی اون‌جین رو داره، شاید هنوز کاملاً نمرده باشه. ولی اون زخمِ رویِ دستش، در برابرِ زخمی که جونگ‌کوک با بی‌تفاوت بودنش رویِ قلبش گذاشته بود، اصلاً به چشم نمیومد.

اون‌جین با صدایِ آروم گفت: «داداشی، من پیشتم. اگه اون نمی‌خواد بیاد پیشت، مهم نیست. من که هستم. مگه نه؟»

تهیونگ فقط تونست سرش رو به نشونه‌یِ تأیید تکون بده، چون حتی دیگه نمی‌تونست حرف بزنه.
[پایان پارت ۸۱]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸۰

پارت ۷۹

پارت ۶۱

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط