𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟑
نور صبح کمکم از لای پردهها خزید توی اتاق.
ات با سنگینی پلکهاش بیدار شد.
اولش گیج بود، بعد حس کرد چیزی گرم و محکم دور کمرش حلقه شده.
چشماشو بازتر کرد… قلبش یه لحظه ایستاد.
بازوهای کوک محکم بغلش کرده بودن، سرش درست کنار گردن ات بود.
نفسهای عمیق و گرمش پوستشو میسوزوند.
ات بیصدا نفس کشید:
ـ «چی…؟ چرا هنوز اینجاست؟»
خواست تکون بخوره، اما هر حرکتی که میکرد، بازوی کوک محکمتر میشد.
توی دلش فریاد زد:
ـ «لعنتی… چرا همیشه انقدر نزدیکه؟»
نگاهش سر خورد روی صورت خوابآلود کوک.
موهاش کمی روی پیشونیش ریخته بودن.
حتی وقتی خواب بود، لبخند کجی روی لبش داشت.
ات با گونههای داغ زیر لب غر زد:
ـ «این چرا حتی تو خوابم مغروره؟…»
اما ناخودآگاه چند ثانیه بیشتر خیره شد.
قلبش داشت دیوونهکننده میکوبید.
همون لحظه کوک کمی تکون خورد.
چشمهاشو نیمه باز کرد و با صدای گرفته گفت:
ـ «صبح بخیر… کوچولوی فراری .»
ات وحشتزده سریع چشمشو بست و تظاهر کرد هنوز خوابه.
(ات تو ذهنش:این الان به من گفت کوچولو اونم ورژن فرارییی)
ولی کوک لبخند زد، دستشو بیشتر دور کمرش قفل کرد.
ـ «ادامه بده… همینجوری خوشگلتر میشی.»
قلب ات از تپش میخواست از سینه بپره بیرون.
فقط دعا میکرد کوک نبینه که گونه هاش سرخ شدن...
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟑
نور صبح کمکم از لای پردهها خزید توی اتاق.
ات با سنگینی پلکهاش بیدار شد.
اولش گیج بود، بعد حس کرد چیزی گرم و محکم دور کمرش حلقه شده.
چشماشو بازتر کرد… قلبش یه لحظه ایستاد.
بازوهای کوک محکم بغلش کرده بودن، سرش درست کنار گردن ات بود.
نفسهای عمیق و گرمش پوستشو میسوزوند.
ات بیصدا نفس کشید:
ـ «چی…؟ چرا هنوز اینجاست؟»
خواست تکون بخوره، اما هر حرکتی که میکرد، بازوی کوک محکمتر میشد.
توی دلش فریاد زد:
ـ «لعنتی… چرا همیشه انقدر نزدیکه؟»
نگاهش سر خورد روی صورت خوابآلود کوک.
موهاش کمی روی پیشونیش ریخته بودن.
حتی وقتی خواب بود، لبخند کجی روی لبش داشت.
ات با گونههای داغ زیر لب غر زد:
ـ «این چرا حتی تو خوابم مغروره؟…»
اما ناخودآگاه چند ثانیه بیشتر خیره شد.
قلبش داشت دیوونهکننده میکوبید.
همون لحظه کوک کمی تکون خورد.
چشمهاشو نیمه باز کرد و با صدای گرفته گفت:
ـ «صبح بخیر… کوچولوی فراری .»
ات وحشتزده سریع چشمشو بست و تظاهر کرد هنوز خوابه.
(ات تو ذهنش:این الان به من گفت کوچولو اونم ورژن فرارییی)
ولی کوک لبخند زد، دستشو بیشتر دور کمرش قفل کرد.
ـ «ادامه بده… همینجوری خوشگلتر میشی.»
قلب ات از تپش میخواست از سینه بپره بیرون.
فقط دعا میکرد کوک نبینه که گونه هاش سرخ شدن...
- ۲۷۲
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط