𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟒
ات هنوز خودش رو به خواب زده بود، اما بدنش داشت بهش خیانت میکرد.
نفسهاش کوتاه و تند بودن، شونههاش لرزش خفیفی داشتن.
کوک با صدای خشدار و آروم گفت:
ـ «فکر کردی گول میخورم؟… میدونم بیداری.»
سرشو کمی بالا آورد، پیشونیشو به پشته گردن ات چسبوند.
بعد همونطور که بازوشو محکمتر کرده بود، لبهاشو خیلی آروم روی گردن ات گذاشت.
ات چشمهاشو محکمتر بست.
زیر لب نفس بریدهای کشید.
ـ «ک… کوک… نکن…»
کوک لبخند زد، بین بوسههای نرمش زمزمه کرد:
ـ «چرا نکنم؟ وقتی هر ثانیهش داری میلرزی؟»
لباش روی پوست لطیف گردن ات کشیده میشد.
هر بوسه انگار آتیش میریخت توی رگ های ات.
دستاشو مشت کرد، به سختی جلوی لرزش صداشو گرفت:
ـ «خواهش میکنم… بس کن…»
کوک در گوشش پچپچ کرد:
ـ «نه… نمیتونم بس کنم.
این لرزیدنات… دیوونهم میکنه.»
دندوناشو خیلی آروم روی پوست گردن ات کشید، بعد دوباره بوسید.
ات بیاختیار نفسش شکست و صداش لرزید.
قلبش دیگه نمیخواست توی سینه بمونه…
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟒
ات هنوز خودش رو به خواب زده بود، اما بدنش داشت بهش خیانت میکرد.
نفسهاش کوتاه و تند بودن، شونههاش لرزش خفیفی داشتن.
کوک با صدای خشدار و آروم گفت:
ـ «فکر کردی گول میخورم؟… میدونم بیداری.»
سرشو کمی بالا آورد، پیشونیشو به پشته گردن ات چسبوند.
بعد همونطور که بازوشو محکمتر کرده بود، لبهاشو خیلی آروم روی گردن ات گذاشت.
ات چشمهاشو محکمتر بست.
زیر لب نفس بریدهای کشید.
ـ «ک… کوک… نکن…»
کوک لبخند زد، بین بوسههای نرمش زمزمه کرد:
ـ «چرا نکنم؟ وقتی هر ثانیهش داری میلرزی؟»
لباش روی پوست لطیف گردن ات کشیده میشد.
هر بوسه انگار آتیش میریخت توی رگ های ات.
دستاشو مشت کرد، به سختی جلوی لرزش صداشو گرفت:
ـ «خواهش میکنم… بس کن…»
کوک در گوشش پچپچ کرد:
ـ «نه… نمیتونم بس کنم.
این لرزیدنات… دیوونهم میکنه.»
دندوناشو خیلی آروم روی پوست گردن ات کشید، بعد دوباره بوسید.
ات بیاختیار نفسش شکست و صداش لرزید.
قلبش دیگه نمیخواست توی سینه بمونه…
- ۴۶۰
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط