𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟓

ات دیگه نمی‌تونست نفساشو کنترل کنه.

هر بوسه‌ای که کوک روی گردنش می‌ذاشت، مثل جرقه‌ای بود که تا عمق وجودشو می‌سوزوند.

یک‌دفعه حس کرد دست گرم کوک از کمرش پایین سر خورد و روی شکمش نشست.

انگشت‌هاش خیلی آروم، تقریباً لرزون روی لباسش حرکت می‌کردن.

ات نفسشو حبس کرد.

دستشو گذاشت روی دست کوک که روی شکمش بود، اما زورش نمی‌رسید پس بزنه.

با صدای لرزون گفت:

ـ «کوک… توروخدا… دیگه ادامه نده…»

کوک لبخند نصفه‌ای زد، دوباره صورتشو نزدیک گوش ات برد:

ـ «ولی بدنِت داره خلافشو می‌گه… چرا باید گوش بدم به حرفات وقتی همه جات منو صدا می‌کنه؟»

انگشتاش آروم‌تر حرکت می‌کردن، گاهی فشار خفیفی می‌داد، گاهی فقط نوازش.

ات به سختی نفس می‌کشید، پلکاشو بسته بود که مبادا اشک‌هاش بریزن.

با صدای خفه و پر بغض گفت:

ـ «من… نمی‌خوام…»

کوک همون‌طور که دستشو روی شکم ات نگه داشته بود، بوسه‌ای طولانی روی گردنش گذاشت و زمزمه کرد:

ـ «باشه… ولی بذار فقط همین‌قدر… فقط نوازشت کنم.»

قلب ات با شدت می‌کوبید. تمام وجودش بین ترس و کشش گیر کرده بود…
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟒ات هنوز خودش رو به خواب زده ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟑نور صبح کم‌کم از لای پرده‌ها...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟗ات نفسشو محکم بیرون داد و با...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟎ات با حرص از روی تخت بلند شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط