𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟐
ات بالاخره بین هقهقهاش آروم شد.
نفساش منظمتر شد و کمکم پلکهاش سنگین.
هنوز پتو رو تا سر کشیده بود، اما لرزش شونههاش خوابآلودگی رو لو میداد.
کوک که ساکت کنارش دراز کشیده بود، بعد از چند دقیقه دستشو یواش زیر پتو برد.
خیلی آروم، موهای نرم اتو از روی پیشونیش کنار زد.
لبخند محوی روی لبش نشست.
زیر لب گفت:
ـ «لعنتی… حتی وقتی خوابی هم دل میبَری.»
انگشتاش بیصدا لای موهای ات لغزید.
خیلی آروم نوازشش میکرد تا مبادا بیدار بشه.
با هر حرکت انگشتاش، یه حس عجیبی توی دلش پیچید؛ چیزی بین آرامش و درد.
خم شد، نوک بینیشو به موهای ات چسبوند.
نفس عمیقی کشید، بوی آشنای موهاش پر کرد ریهشو.
همون لحظه زمزمه کرد:
ـ «قول میدم نمیذارم هیچوقت ازم دور بشی… حتی اگه متنفر باشی.»
(دیزززززز)
پتو رو تا زیر چونهی ات مرتب کرد، بعد دستشو دوباره روی موهاش گذاشت.
ات توی خواب یه حرکت کوچیک کرد، سرشو بیشتر سمت سینهی کوک خم کرد.
لبخند کوک عمیقتر شد.
بازوهاشو دورش حلقه کرد و همونجا چشمهاشو بست.
ـ «شب بخیر… عزیز لجوجم.»
(واقعا دوتا لایک خیلی سخته)
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟐
ات بالاخره بین هقهقهاش آروم شد.
نفساش منظمتر شد و کمکم پلکهاش سنگین.
هنوز پتو رو تا سر کشیده بود، اما لرزش شونههاش خوابآلودگی رو لو میداد.
کوک که ساکت کنارش دراز کشیده بود، بعد از چند دقیقه دستشو یواش زیر پتو برد.
خیلی آروم، موهای نرم اتو از روی پیشونیش کنار زد.
لبخند محوی روی لبش نشست.
زیر لب گفت:
ـ «لعنتی… حتی وقتی خوابی هم دل میبَری.»
انگشتاش بیصدا لای موهای ات لغزید.
خیلی آروم نوازشش میکرد تا مبادا بیدار بشه.
با هر حرکت انگشتاش، یه حس عجیبی توی دلش پیچید؛ چیزی بین آرامش و درد.
خم شد، نوک بینیشو به موهای ات چسبوند.
نفس عمیقی کشید، بوی آشنای موهاش پر کرد ریهشو.
همون لحظه زمزمه کرد:
ـ «قول میدم نمیذارم هیچوقت ازم دور بشی… حتی اگه متنفر باشی.»
(دیزززززز)
پتو رو تا زیر چونهی ات مرتب کرد، بعد دستشو دوباره روی موهاش گذاشت.
ات توی خواب یه حرکت کوچیک کرد، سرشو بیشتر سمت سینهی کوک خم کرد.
لبخند کوک عمیقتر شد.
بازوهاشو دورش حلقه کرد و همونجا چشمهاشو بست.
ـ «شب بخیر… عزیز لجوجم.»
(واقعا دوتا لایک خیلی سخته)
- ۲۷۷
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط