#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶



رینا: مال خودم.

جونکوک: نه. مال یونگیه. من اینو بهش دادم. سالها پیش. گفت میخواد به کسی که براش مهمه بده.

رینا نگاهش کرد. بعد نگاهش رو انداخت به یونگی.

رینا: تو بهش گفتی؟

یونگی: نه. خودش فهمید.


جونکوک: من که یونگی رو از بچگی میشناسم. این گردنبند رو فقط به کسی میده که... خب، بذار اینطوری بگم، به کسی که بیشتر از خودش دوستش داره.

رینا چیزی نگفت.

فقط گردنبند رو توی دستش گرفت و محکم فشارش داد.


رینا: حرفمون تموم شد. فردا شب جلسه داریم. اگه میخواین بمونین، بمونین. اگه نه، در پشت سرتون بازه.

همه بلند شدن.

جونکوک قبل از رفتن، یه نگاه به رینا انداخت.

جونکوک: میدونی رینا... یونگی همیشه ازت میگفت. ولی هیچوقت نگفت چقدر براش مهمی. حالا میفهمم چرا.


رینا: چرا؟

جونکوک: چون میدونست اگه کسی بفهمه، ممکنه ازت استفاده کنه. ولی حالا که میبینم... تو خودت قدرتمندتر از اونی هستی که کسی بتونه ازت استفاده کنه.

جونکوک رفت.

سالن خالی شد.

فقط رینا و یونگی موندن.

یونگی: رینا...

رینا: چرا بهش نگفتی؟

یونگی: چی؟


رینا: که گردنبند رو به من دادی. چرا بهش نگفتی؟

یونگی: چون خودم میخواستم تو بدونی. نه اینکه یکی دیگه بهت بگه.

رینا بلند شد. رفت سمت یونگی.

اینقدر نزدیک که بوی عطرش رو حس کرد.

رینا: یونگی... من دیگه اون دختر بچه نیستم. ولی یه چیز رو بدون...

مکث کرد.

رینا: اون گردنبند رو هیچوقت از گردنم در نمیارم. حتی اگه ازت متنفر باشم. حتی اگه دنیا تموم بشه.

یونگی لبخند زد. گرم.

یونگی: کافیه. همینه که میخوام.



ادامه دارد......



لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۱)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶سالن خلوت شده بود.صدای...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷بوسه تموم شد.ولی هیچکد...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵همه برگشتن سمت رینا.ری...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁴سه ماه بعد____________...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷سه روز بعد____________...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³همون شب_____________ری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط