#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶
سالن خلوت شده بود.
صدای قدمهای دوستای یونگی کمکم محو شد توی راهرو. در بزرگ عمارت بسته شد و همهچیز دوباره ساکت شد.
فقط رینا و یونگی موندن.
رینا هنوز کنار مبل ایستاده بود. دستش روی گردنبند بود. نگاهش به دری که بسته شده بود خیره بود.
یونگی: رینا...
رینا برگشت. نگاهش سرد بود. ولی تهش یه چیزی میسوخت. چیزی که سعی میکرد پنهون کنه.
رینا: چی؟
یونگی: اون حرفی که به جونکوک گفتی... راست بود؟
رینا: کدوم حرف؟
یونگی: که گردنبند رو هیچوقت از گردنت در نمیاری.
رینا دستش رو از گردنبند برداشت.
رینا: مهم نیست.
یونگی: برام مهمه.
یونگی یه قدم بهش نزدیک شد.
رینا عقب رفت.
رینا: یونگی... نکن.
یونگی: چی رو نکنم؟
رینا: نیا نزدیکتر.
یونگی دوباره قدم برداشت. این بار محکمتر.
رینا بازم عقب رفت.
تا اینکه کمرش خورد به دیوار.
رینا: یونگی... گفتم نیا.....
صداش میلرزید. نه از ترس. از چیز دیگهای که نمیخواست اسمش رو بذاره.
یونگی دیگه نایستاد.
رفت جلو. تا ته. تا جایی که دیگه هیچ فاصلهای بینشون نبود.
دستش رو بلند کرد و زیر چونهی رینا گذاشت. آروم. ولی محکم. طوری که نتونست فرار کنه.
چشمانش توی چشمان رینا فرو رفت.
یونگی: هجده ساله منتظر این لحظهام... دیگه نمیتونم صبر کنم.
رینا: یونگی... ول کن...
یونگی: نه.
و لبش رو گذاشت روی لب رینا.
رینا یخ کرد.
چشماش گرد شد. بدنش سفت شد.
لبهای یونگی روی لبهایش بود. نرم. گرم. پر از چیزی که هجده سال پنهانش کرده بود.
رینا تا حالا کسی نبوسیده بود.
هیچکس.
نه یونگی، نه هیچکس دیگه.
این اولین بار بود.
دستاش رو گذاشت روی سینهی یونگی و سعی کرد هلش بده.
رینا: آه... یونگی... ول...
ولی یونگی نگذاشت.
دستش رو محکمتر گرفت زیر چونهاش و بوسه رو عمیقتر کرد.
رینا سعی کرد صورتش رو برگردونه. سعی کرد ازش جدا بشه. ولی یونگی محکم گرفته بودش. دیوار پشت سرش بود. راه فراری نبود.
رینا: یونگ..ی... نکن... لط..فاً...
صداش شکسته بود. ضعیف. همون رینای قدیمی برای یه لحظه برگشته بود.
ولی یونگی دست برنداشت.
لب پایین رینا رو آروم گاز گرفت. نه محکم. یه گاز کوچیک. بازیگوشانه. ولی پر از مالکیت.
رینا نفسش رو حبس کرد.
چشمانش هنوز باز بود. گیج. سردرگم. نمیدونست باید چیکار کنه.
یونگی لبش رو از روی لب رینا برداشت. ولی صورتش هنوز چند سانت با صورت رینا فاصله داشت.
نگاهش توی نگاه رینا گم شده بود.
لبخند کوچیکی زد. گرم. وسوسهانگیز.
با همون حالت، درحالی که نفسهاش روی لب رینا مینشست، زمزمه کرد:
یونگی: همراهی کن... پرنسس...
رینا قلبش ایستاد.
چشماش بازتر شد.
پرنسس؟
یونگی هیچوقت اینطور صداش نکرده بود.
رینا لبش رو گاز گرفت. دستاش هنوز روی سینهی یونگی بود. ولی دیگه هل نمیداد.
فقط نگاهش میکرد.
رینا: تو... دیوونهای...
یونگی: آره. دیوونهی تو.
و دوباره لبش رو گذاشت روی لب رینا.
این بار، رینا مقاومت نکرد.
چشماش رو بست.
دستاش مشت شده بود روی سینهی یونگی. ولی آروم آروم باز شدن.
و برای اولین بار، رینا جوابش رو داد.
ضعیف. مردد. ولی جواب داد.
یونگی لبخند زد توی بوسه.
چون میدونست بعد از هجده سال انتظار... بالاخره رینا مال خودشه.
ادامه دارد...
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶
سالن خلوت شده بود.
صدای قدمهای دوستای یونگی کمکم محو شد توی راهرو. در بزرگ عمارت بسته شد و همهچیز دوباره ساکت شد.
فقط رینا و یونگی موندن.
رینا هنوز کنار مبل ایستاده بود. دستش روی گردنبند بود. نگاهش به دری که بسته شده بود خیره بود.
یونگی: رینا...
رینا برگشت. نگاهش سرد بود. ولی تهش یه چیزی میسوخت. چیزی که سعی میکرد پنهون کنه.
رینا: چی؟
یونگی: اون حرفی که به جونکوک گفتی... راست بود؟
رینا: کدوم حرف؟
یونگی: که گردنبند رو هیچوقت از گردنت در نمیاری.
رینا دستش رو از گردنبند برداشت.
رینا: مهم نیست.
یونگی: برام مهمه.
یونگی یه قدم بهش نزدیک شد.
رینا عقب رفت.
رینا: یونگی... نکن.
یونگی: چی رو نکنم؟
رینا: نیا نزدیکتر.
یونگی دوباره قدم برداشت. این بار محکمتر.
رینا بازم عقب رفت.
تا اینکه کمرش خورد به دیوار.
رینا: یونگی... گفتم نیا.....
صداش میلرزید. نه از ترس. از چیز دیگهای که نمیخواست اسمش رو بذاره.
یونگی دیگه نایستاد.
رفت جلو. تا ته. تا جایی که دیگه هیچ فاصلهای بینشون نبود.
دستش رو بلند کرد و زیر چونهی رینا گذاشت. آروم. ولی محکم. طوری که نتونست فرار کنه.
چشمانش توی چشمان رینا فرو رفت.
یونگی: هجده ساله منتظر این لحظهام... دیگه نمیتونم صبر کنم.
رینا: یونگی... ول کن...
یونگی: نه.
و لبش رو گذاشت روی لب رینا.
رینا یخ کرد.
چشماش گرد شد. بدنش سفت شد.
لبهای یونگی روی لبهایش بود. نرم. گرم. پر از چیزی که هجده سال پنهانش کرده بود.
رینا تا حالا کسی نبوسیده بود.
هیچکس.
نه یونگی، نه هیچکس دیگه.
این اولین بار بود.
دستاش رو گذاشت روی سینهی یونگی و سعی کرد هلش بده.
رینا: آه... یونگی... ول...
ولی یونگی نگذاشت.
دستش رو محکمتر گرفت زیر چونهاش و بوسه رو عمیقتر کرد.
رینا سعی کرد صورتش رو برگردونه. سعی کرد ازش جدا بشه. ولی یونگی محکم گرفته بودش. دیوار پشت سرش بود. راه فراری نبود.
رینا: یونگ..ی... نکن... لط..فاً...
صداش شکسته بود. ضعیف. همون رینای قدیمی برای یه لحظه برگشته بود.
ولی یونگی دست برنداشت.
لب پایین رینا رو آروم گاز گرفت. نه محکم. یه گاز کوچیک. بازیگوشانه. ولی پر از مالکیت.
رینا نفسش رو حبس کرد.
چشمانش هنوز باز بود. گیج. سردرگم. نمیدونست باید چیکار کنه.
یونگی لبش رو از روی لب رینا برداشت. ولی صورتش هنوز چند سانت با صورت رینا فاصله داشت.
نگاهش توی نگاه رینا گم شده بود.
لبخند کوچیکی زد. گرم. وسوسهانگیز.
با همون حالت، درحالی که نفسهاش روی لب رینا مینشست، زمزمه کرد:
یونگی: همراهی کن... پرنسس...
رینا قلبش ایستاد.
چشماش بازتر شد.
پرنسس؟
یونگی هیچوقت اینطور صداش نکرده بود.
رینا لبش رو گاز گرفت. دستاش هنوز روی سینهی یونگی بود. ولی دیگه هل نمیداد.
فقط نگاهش میکرد.
رینا: تو... دیوونهای...
یونگی: آره. دیوونهی تو.
و دوباره لبش رو گذاشت روی لب رینا.
این بار، رینا مقاومت نکرد.
چشماش رو بست.
دستاش مشت شده بود روی سینهی یونگی. ولی آروم آروم باز شدن.
و برای اولین بار، رینا جوابش رو داد.
ضعیف. مردد. ولی جواب داد.
یونگی لبخند زد توی بوسه.
چون میدونست بعد از هجده سال انتظار... بالاخره رینا مال خودشه.
ادامه دارد...
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
- ۹۲۵
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط