#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷
بوسه تموم شد.
ولی هیچکدومشون نتونستن فاصله بگیرن.
پیشونیهاشون به هم چسبیده بود. نفسهاشون توی هم گم میشد. رینا هنوز دستاش رو روی سینهی یونگی داشت، ولی دیگه هل نمیداد. فقط نگهش داشته بود. انگار نه برای پس زدن، برای نگه داشتن.
یونگی: چشات رو باز کن.
رینا چشماش رو باز کرد.
نگاهش خیس بود. گیج. سردرگم.
رینا: این کارو نباید میکردی...
یونگی: چرا؟
رینا: چون من دیگه اون رینای سابق نیستم. من رئیس این خانوادهام. نمیتونم...
یونگی: نمیتونی چی؟
رینا: نمیتونم ضعیف باشم.
یونگی دستش رو برداشت و آروم گونهی رینا رو نوازش کرد.
یونگی: این که ضعف نیست رینا. این قویترین کاریه که تا حالا کردی. اجازه دادی کسی بهت نزدیک بشه. با وجود همهی اون سردی و بیرحمی... بازم اجازه دادی.
رینا نگاهش رو دزدید.
رینا: اشتباه کردم.
یونگی: نه. درست کردی.
یونگی دستش رو زیر چونهاش گذاشت و برگردوند صورتش رو به سمت خودش.
یونگی: به من نگاه کن.
رینا نگاه کرد.
یونگی: میدونی چقدر صبر کردم؟ هجده سال. از روزی که با اون لبخند معصومت اومدی سمت من و گفتی "سلام، من رینام"... همون لحظه میدونستم.
رینا: چی میدونستی؟
یونگی: میدونستم که تو مال منی. حتی اگه خودت هم نمیدونستی. حتی اگه منم نمیخواستم قبول کنم. ولی قلبم میدونست.
رینا لبش رو گاز گرفت.
رینا: یونگی... من میترسم.
یونگی: از چی؟
رینا: از این که دوباره تنها بمونم. از این که دوباره بری. از این که دوباره...
صداش شکست.
یونگی بغلش کرد. محکم. اونقدر محکم که رینا نتونست نفس بکشه. ولی رها نکرد.
یونگی: دیگه نمیرم. قول میدم. این بار دیگه هیچوقت ازت دور نمیشم. حتی اگه خودت بخوای بری، نمیذارم.
رینا اشکاش رو توی شونهی یونگی پنهان کرد.
رینا: من دیگه گریه نمیکنم...
یونگی: اشکال نداره. پیش من میتونی گریه کنی. پیش من میتونی ضعیف باشی. پیش من میتونی همون رینای بچگی باشی. من نگهت میدارم.
نیم ساعت بعد________________
رینا و یونگی توی حیاط نشسته بودن.
همون جایی که یک سال و نیم پیش نشسته بودن. همون جایی که یونگی گفته بود "همین که اینجایی کافیه".
رینا: یادته اینجا؟
یونگی: آره. همون جایی که گفتم همین که اینجایی کافیه.
رینا: اون موقع یعنی چی؟
یونگی: یعنی تو تنها چیزی بودی که میتونست منو آروم کنه. حتی وقتی هیچی نمیگفتی. حتی وقتی فقط کنارم بودی.
رینا سرش رو گذاشت روی شونهی یونگی.
رینا: من اون موقع نمیفهمیدم. فکر میکردم فقط میخوام خواهرت باشم.
یونگی: میدونم.
رینا: ولی حالا میفهمم. نمیخواستم خواهرت باشم. میخواستم...
مکث.
یونگی: چی؟
رینا نگاهش کرد. برای اولین بار، اون سردی توی چشماش نبود. یه چیز دیگه بود. گرم. لطیف.
رینا: میخواستم مال تو باشم. از همون روز اول. فقط نمیدونستم.
یونگی لبخند زد.
خم شد و یه بوسهی آروم روی پیشونی رینا گذاشت.
یونگی: الان میدونی. و من هیچوقت نمیذارم یادت بره.
[ شب، ساعت ۱ بامداد به وقت کره]
رینا توی اتاقش بود که صدای در اومد.
یونگی.
با یه بطری شراب و دو تا لیوان.
یونگی: خوابی؟
رینا: نه. تازه میخواستم بخوابم.
یونگی: میشه بیام تو؟
رینا نگاهش کرد. لبخند کوچیکی زد.
رینا: بیا.
یونگی رفت کنارش نشست. شراب رو ریخت توی لیوانها.
یونگی: به خاطر فردا.
رینا: فردا چی داریم؟
یونگی: جلسه با خانوادهی کانگ. قراره تمومش کنیم.
رینا لیوان رو گرفت.
رینا: آره. تمومش میکنیم.
یونگی: ولی یه چیز رو بهم بگو.
رینا: چی؟
یونگی: اگه فردا همهچیز تموم شد... چی کار میخوای بکنی؟
رینا به شراب نگاه کرد. بعد به یونگی.
رینا: نمیدونم. شاید... بریم یه جای دیگه.
یونگی: کجا؟
رینا: هرجا که تو باشی.
یونگی لیوانش رو گذاشت کنار. دستش رو گرفت.
یونگی: رینا... من عاشقتم.
رینا نگاهش کرد. لبخند زد.
رینا: میدونم. منم...
مکث.
رینا: منم عاشقتم.
یونگی نفس عمیقی کشید. انگار تا حالا نفس نکشیده بود.
یونگی: بالاخره...
رینا: چی بالاخره؟
یونگی: بالاخره گفتی. بدون اینکه من مجبورت کنم.
رینا خندید.
رینا: احمق.
یونگی: ولی احمق عاشق.
و برای اولین بار، رینا بدون هیچ ترسی، خودش خم شد و یونگی رو بوسید.
این بار، خودش شروع کرد.
ادامه دارد...
لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪
امروز بخاطر تولد آقای جئون براتون 4 تا پارت گذاشتم براتون لطفا حمایت کنید تروخداااااا،
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسام🎀
شرط :
لایک : ۳۴ تا
کامنت :۱۷ تا
بازنشر : ۷ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷
بوسه تموم شد.
ولی هیچکدومشون نتونستن فاصله بگیرن.
پیشونیهاشون به هم چسبیده بود. نفسهاشون توی هم گم میشد. رینا هنوز دستاش رو روی سینهی یونگی داشت، ولی دیگه هل نمیداد. فقط نگهش داشته بود. انگار نه برای پس زدن، برای نگه داشتن.
یونگی: چشات رو باز کن.
رینا چشماش رو باز کرد.
نگاهش خیس بود. گیج. سردرگم.
رینا: این کارو نباید میکردی...
یونگی: چرا؟
رینا: چون من دیگه اون رینای سابق نیستم. من رئیس این خانوادهام. نمیتونم...
یونگی: نمیتونی چی؟
رینا: نمیتونم ضعیف باشم.
یونگی دستش رو برداشت و آروم گونهی رینا رو نوازش کرد.
یونگی: این که ضعف نیست رینا. این قویترین کاریه که تا حالا کردی. اجازه دادی کسی بهت نزدیک بشه. با وجود همهی اون سردی و بیرحمی... بازم اجازه دادی.
رینا نگاهش رو دزدید.
رینا: اشتباه کردم.
یونگی: نه. درست کردی.
یونگی دستش رو زیر چونهاش گذاشت و برگردوند صورتش رو به سمت خودش.
یونگی: به من نگاه کن.
رینا نگاه کرد.
یونگی: میدونی چقدر صبر کردم؟ هجده سال. از روزی که با اون لبخند معصومت اومدی سمت من و گفتی "سلام، من رینام"... همون لحظه میدونستم.
رینا: چی میدونستی؟
یونگی: میدونستم که تو مال منی. حتی اگه خودت هم نمیدونستی. حتی اگه منم نمیخواستم قبول کنم. ولی قلبم میدونست.
رینا لبش رو گاز گرفت.
رینا: یونگی... من میترسم.
یونگی: از چی؟
رینا: از این که دوباره تنها بمونم. از این که دوباره بری. از این که دوباره...
صداش شکست.
یونگی بغلش کرد. محکم. اونقدر محکم که رینا نتونست نفس بکشه. ولی رها نکرد.
یونگی: دیگه نمیرم. قول میدم. این بار دیگه هیچوقت ازت دور نمیشم. حتی اگه خودت بخوای بری، نمیذارم.
رینا اشکاش رو توی شونهی یونگی پنهان کرد.
رینا: من دیگه گریه نمیکنم...
یونگی: اشکال نداره. پیش من میتونی گریه کنی. پیش من میتونی ضعیف باشی. پیش من میتونی همون رینای بچگی باشی. من نگهت میدارم.
نیم ساعت بعد________________
رینا و یونگی توی حیاط نشسته بودن.
همون جایی که یک سال و نیم پیش نشسته بودن. همون جایی که یونگی گفته بود "همین که اینجایی کافیه".
رینا: یادته اینجا؟
یونگی: آره. همون جایی که گفتم همین که اینجایی کافیه.
رینا: اون موقع یعنی چی؟
یونگی: یعنی تو تنها چیزی بودی که میتونست منو آروم کنه. حتی وقتی هیچی نمیگفتی. حتی وقتی فقط کنارم بودی.
رینا سرش رو گذاشت روی شونهی یونگی.
رینا: من اون موقع نمیفهمیدم. فکر میکردم فقط میخوام خواهرت باشم.
یونگی: میدونم.
رینا: ولی حالا میفهمم. نمیخواستم خواهرت باشم. میخواستم...
مکث.
یونگی: چی؟
رینا نگاهش کرد. برای اولین بار، اون سردی توی چشماش نبود. یه چیز دیگه بود. گرم. لطیف.
رینا: میخواستم مال تو باشم. از همون روز اول. فقط نمیدونستم.
یونگی لبخند زد.
خم شد و یه بوسهی آروم روی پیشونی رینا گذاشت.
یونگی: الان میدونی. و من هیچوقت نمیذارم یادت بره.
[ شب، ساعت ۱ بامداد به وقت کره]
رینا توی اتاقش بود که صدای در اومد.
یونگی.
با یه بطری شراب و دو تا لیوان.
یونگی: خوابی؟
رینا: نه. تازه میخواستم بخوابم.
یونگی: میشه بیام تو؟
رینا نگاهش کرد. لبخند کوچیکی زد.
رینا: بیا.
یونگی رفت کنارش نشست. شراب رو ریخت توی لیوانها.
یونگی: به خاطر فردا.
رینا: فردا چی داریم؟
یونگی: جلسه با خانوادهی کانگ. قراره تمومش کنیم.
رینا لیوان رو گرفت.
رینا: آره. تمومش میکنیم.
یونگی: ولی یه چیز رو بهم بگو.
رینا: چی؟
یونگی: اگه فردا همهچیز تموم شد... چی کار میخوای بکنی؟
رینا به شراب نگاه کرد. بعد به یونگی.
رینا: نمیدونم. شاید... بریم یه جای دیگه.
یونگی: کجا؟
رینا: هرجا که تو باشی.
یونگی لیوانش رو گذاشت کنار. دستش رو گرفت.
یونگی: رینا... من عاشقتم.
رینا نگاهش کرد. لبخند زد.
رینا: میدونم. منم...
مکث.
رینا: منم عاشقتم.
یونگی نفس عمیقی کشید. انگار تا حالا نفس نکشیده بود.
یونگی: بالاخره...
رینا: چی بالاخره؟
یونگی: بالاخره گفتی. بدون اینکه من مجبورت کنم.
رینا خندید.
رینا: احمق.
یونگی: ولی احمق عاشق.
و برای اولین بار، رینا بدون هیچ ترسی، خودش خم شد و یونگی رو بوسید.
این بار، خودش شروع کرد.
ادامه دارد...
لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪
امروز بخاطر تولد آقای جئون براتون 4 تا پارت گذاشتم براتون لطفا حمایت کنید تروخداااااا،
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسام🎀
شرط :
لایک : ۳۴ تا
کامنت :۱۷ تا
بازنشر : ۷ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۷۷۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط