#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷
سه روز بعد___________________________
رینا هیچی نمیخورد. هیچی نمیگفت.
توی اتاقش قفل کرده بود و به دیوار خیره بود.
گردنبند رو توی دستش گرفته بود و بهش نگاه میکرد.
رینا با خودش: قول دادی برمیگردی... قول دادی...
اشکاش تموم شده بود. فقط یه خستگی عمیق توی وجودش بود.
مادر یونگی هر روز میومد جلوی درش.
مادر یونگی: رینا جان، در رو باز کن. بیا غذا بخور.
رینا: نمیخوام...
مادر یونگی: رینا، پسرم زنده اس. من مادرم. حس میکنم زنده اس.
رینا در رو باز کرد. چشماش قرمز بود.
رینا: کجاست پس؟ اگه زنده اس، چرا برنگشته؟
مادر یونگی چیزی نگفت.
فقط بغلش کرد.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷
سه روز بعد___________________________
رینا هیچی نمیخورد. هیچی نمیگفت.
توی اتاقش قفل کرده بود و به دیوار خیره بود.
گردنبند رو توی دستش گرفته بود و بهش نگاه میکرد.
رینا با خودش: قول دادی برمیگردی... قول دادی...
اشکاش تموم شده بود. فقط یه خستگی عمیق توی وجودش بود.
مادر یونگی هر روز میومد جلوی درش.
مادر یونگی: رینا جان، در رو باز کن. بیا غذا بخور.
رینا: نمیخوام...
مادر یونگی: رینا، پسرم زنده اس. من مادرم. حس میکنم زنده اس.
رینا در رو باز کرد. چشماش قرمز بود.
رینا: کجاست پس؟ اگه زنده اس، چرا برنگشته؟
مادر یونگی چیزی نگفت.
فقط بغلش کرد.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
- ۵۲۱
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط