#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵
همه برگشتن سمت رینا.
رینا با همون نگاه سردش به جمع نگاه میکرد. اسلحه رو هنوز توی دستش گرفته بود. محکم. آماده.
جونکوک با پیرسینگ لب و گوش، یه لبخند مرموز روی صورتش نشوند. انگار که از دیدن رینا لذت میبرد.
جونکوک: وایسا... این کیه یونگی؟ یادم نمیاد توی خونهتون همچین آدمی داشته باشین.
یونگی: رینا. خواهر...
مکث کرد. کلمهی "خواهر" رو نتونست کامل بگه. به رینا نگاه کرد. رینا هم بهش خیره بود.
جیمین: خواهر؟ تو که خواهر نداشتی یونگی. یادم میاد یه دختر بچه رو به فرزندخوندگی قبول کردن. ولی این...
جیمین چند قدم به رینا نزدیک شد و از بالا تا پایین نگاهش کرد.
جیمین: این که خواهر نیست. این یه ملکهس.
رینا: اگه یه قدم دیگه بیای جلو، میبینی ملکه چطور با مهمونای ناخوانده رفتار میکنه.
صداش سرد بود. محکم. توی اون صدا، دیگه هیچ اثری از اون رینای بچگی نبود.
جیمین ایستاد. لبخندش پهنتر شد.
جیمین: جالب. خیلی جالب. یونگی، این رو از کجا پیدا کردی؟
یونگی: جیمین، بیا دیگه شوخی رو تموم کن. این ریناست. همون دختر بچهای که پدر و مادرم به خونه آوردن.
جونکوک: آها... یادم اومد. ولی راست میگه جیمین، این که خواهر نیست. این یه چیز دیگهست.
رینا: کافیه. اول بگین کی هستین و اینجا چیکار میکنین؟ دوم، اگه جواب منو نپسندم، میتونم هر پنجتاتون رو همینجا زمین بزنم.
یونگی یه قدم به رینا نزدیک شد.
یونگی: رینا... اینا دوستای قدیمین. از بچگی باهم بزرگ شدیم. این جیمینه، اینم جونکوکه. اون دوتا پشت سرشون هم هوشین و نامجونن.
رینا: پس چرا با اسلحه اومدن توی خونهم؟
جونکوک: خونهات؟ وایسا... پس تو الان مسئولی؟
رینا: آره. من رئیس خانوادهی مینم.
همه یخ کردن.
جیمین به یونگی نگاه کرد. یونگی فقط شونه بالا انداخت.
جیمین: یونگی... تو چی کار کردی؟ ولش کردی بیاد جای تو؟
یونگی: ولش نکردم. خودش به دست آورد.
جونکوک: چه طور؟!
رینا: با خون. با تلاش. با این که یک سال و نیم تنها موندم و هیچکس نبود که به من کمک کنه. نه تو، نه تو، نه هیچکدوم از دوستای به اصطلاح قدیمیش.
سکوت سنگینی افتاد توی سالن.
جونکوک نگاهش رو از رینا برداشت و به یونگی انداخت.
جونکوک: یونگی... این دیگه کیه؟ این که رینا نیست.
یونگی: هست. ولی تغییر کرده.
جیمین: تغییر؟! این که تغییر نیست. این یه آدم دیگهس!
رینا اسلحه رو گذاشت توی کمرش. رفت سمت مبل و نشست. مثه یه ملکه روی تختش.
رینا: بشینین. حرف داریم.
همه نگاه کردن به هم. بعد آروم رفتن و نشستن.
رینا: حالا بگین چرا اومدین؟
جیمین: خبر داریم که خانوادهی کانگ دوباره داره جمع میشه. این بار با یه رئیس جدید.
رینا: میدونم.
جونکوک: میدونی؟ پس چرا کاری نمیکنی؟
رینا: کی گفته کاری نمیکنم؟ فقط منتظر زمان مناسبم.
جونکوک: زمان مناسب؟ اونا دارن قویتر میشن!
رینا: بذار قویتر بشن. تا وقتی که خودشون بیای سمت من. اینجوری مجبور نیستم برم دنبالشون. خودشون میان توی تله.
جیمین و جونکوک به هم نگاه کردن.
جیمین: یونگی... این خانم واقعاً خطرناکه.
یونگی: میدونم.
رینا: حالا یا با منین یا برین. ولی اگه برین، دیگه برنگردین.
جونکوک بلند شد. رفت جلوی رینا و یه تعظیم کوچیک کرد.
جونکوک: ما با توییم. فقط اومدیم ببینیم اوضاع چطوره. ولی حالا که دیدیم... خیالمون راحت شد.
رینا: خوشحالم که راحتین.
جونکوک: یه سوال؟
رینا: بپرس.
جونکوک: اون گردنبند... مال چیه؟
رینا دستش رفت سمت گردنبند. چشماش برای یه لحظه نرم شد. ولی سریع برگشت به حالت سرد.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵
همه برگشتن سمت رینا.
رینا با همون نگاه سردش به جمع نگاه میکرد. اسلحه رو هنوز توی دستش گرفته بود. محکم. آماده.
جونکوک با پیرسینگ لب و گوش، یه لبخند مرموز روی صورتش نشوند. انگار که از دیدن رینا لذت میبرد.
جونکوک: وایسا... این کیه یونگی؟ یادم نمیاد توی خونهتون همچین آدمی داشته باشین.
یونگی: رینا. خواهر...
مکث کرد. کلمهی "خواهر" رو نتونست کامل بگه. به رینا نگاه کرد. رینا هم بهش خیره بود.
جیمین: خواهر؟ تو که خواهر نداشتی یونگی. یادم میاد یه دختر بچه رو به فرزندخوندگی قبول کردن. ولی این...
جیمین چند قدم به رینا نزدیک شد و از بالا تا پایین نگاهش کرد.
جیمین: این که خواهر نیست. این یه ملکهس.
رینا: اگه یه قدم دیگه بیای جلو، میبینی ملکه چطور با مهمونای ناخوانده رفتار میکنه.
صداش سرد بود. محکم. توی اون صدا، دیگه هیچ اثری از اون رینای بچگی نبود.
جیمین ایستاد. لبخندش پهنتر شد.
جیمین: جالب. خیلی جالب. یونگی، این رو از کجا پیدا کردی؟
یونگی: جیمین، بیا دیگه شوخی رو تموم کن. این ریناست. همون دختر بچهای که پدر و مادرم به خونه آوردن.
جونکوک: آها... یادم اومد. ولی راست میگه جیمین، این که خواهر نیست. این یه چیز دیگهست.
رینا: کافیه. اول بگین کی هستین و اینجا چیکار میکنین؟ دوم، اگه جواب منو نپسندم، میتونم هر پنجتاتون رو همینجا زمین بزنم.
یونگی یه قدم به رینا نزدیک شد.
یونگی: رینا... اینا دوستای قدیمین. از بچگی باهم بزرگ شدیم. این جیمینه، اینم جونکوکه. اون دوتا پشت سرشون هم هوشین و نامجونن.
رینا: پس چرا با اسلحه اومدن توی خونهم؟
جونکوک: خونهات؟ وایسا... پس تو الان مسئولی؟
رینا: آره. من رئیس خانوادهی مینم.
همه یخ کردن.
جیمین به یونگی نگاه کرد. یونگی فقط شونه بالا انداخت.
جیمین: یونگی... تو چی کار کردی؟ ولش کردی بیاد جای تو؟
یونگی: ولش نکردم. خودش به دست آورد.
جونکوک: چه طور؟!
رینا: با خون. با تلاش. با این که یک سال و نیم تنها موندم و هیچکس نبود که به من کمک کنه. نه تو، نه تو، نه هیچکدوم از دوستای به اصطلاح قدیمیش.
سکوت سنگینی افتاد توی سالن.
جونکوک نگاهش رو از رینا برداشت و به یونگی انداخت.
جونکوک: یونگی... این دیگه کیه؟ این که رینا نیست.
یونگی: هست. ولی تغییر کرده.
جیمین: تغییر؟! این که تغییر نیست. این یه آدم دیگهس!
رینا اسلحه رو گذاشت توی کمرش. رفت سمت مبل و نشست. مثه یه ملکه روی تختش.
رینا: بشینین. حرف داریم.
همه نگاه کردن به هم. بعد آروم رفتن و نشستن.
رینا: حالا بگین چرا اومدین؟
جیمین: خبر داریم که خانوادهی کانگ دوباره داره جمع میشه. این بار با یه رئیس جدید.
رینا: میدونم.
جونکوک: میدونی؟ پس چرا کاری نمیکنی؟
رینا: کی گفته کاری نمیکنم؟ فقط منتظر زمان مناسبم.
جونکوک: زمان مناسب؟ اونا دارن قویتر میشن!
رینا: بذار قویتر بشن. تا وقتی که خودشون بیای سمت من. اینجوری مجبور نیستم برم دنبالشون. خودشون میان توی تله.
جیمین و جونکوک به هم نگاه کردن.
جیمین: یونگی... این خانم واقعاً خطرناکه.
یونگی: میدونم.
رینا: حالا یا با منین یا برین. ولی اگه برین، دیگه برنگردین.
جونکوک بلند شد. رفت جلوی رینا و یه تعظیم کوچیک کرد.
جونکوک: ما با توییم. فقط اومدیم ببینیم اوضاع چطوره. ولی حالا که دیدیم... خیالمون راحت شد.
رینا: خوشحالم که راحتین.
جونکوک: یه سوال؟
رینا: بپرس.
جونکوک: اون گردنبند... مال چیه؟
رینا دستش رفت سمت گردنبند. چشماش برای یه لحظه نرم شد. ولی سریع برگشت به حالت سرد.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
- ۵۳۹
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط