Part 19 | Queen of My Heart

Part 19 | Queen of My Heart

روز بعد...

لیانا از وقتی از خواب بیدار شده بود، لبخند از روی لبش نمی‌رفت.

هر بار که به دست‌های گره‌خورده‌ی دیشب و اعتراف جونگ‌کوک فکر می‌کرد، قلبش تندتر می‌زد.

طبق معمول، مشغول آماده کردن سفارش‌ها بود که زنگ کافه به صدا درآمد.

وقتی سرش را بالا آورد...

لبخندش محو شد.

جولیا وارد کافه شده بود.

با قدم‌های آرام به سمت کانتر آمد و عینک آفتابی‌اش را برداشت.

جولیا : «سلام، لیانا.»

لیانا با احترام گفت:

لیانا : «سلام... سفارشتون؟»

جولیا : «امروز برای قهوه نیومدم.»

لیانا اخم ریزی کرد.

لیانا : «پس برای چی اومدین؟»

جولیا لبخند تلخی زد.

جولیا : «شنیدم تو و جونگ‌کوک از دیشب با هم وارد رابطه شدین.»

لیانا چند لحظه سکوت کرد.

لیانا : «این موضوع به خودمون مربوطه.»

لبخند جولیا محو شد.

جولیا : «فکر کردی می‌ذارم کنار هم خوشبخت بشین؟»

لیانا با تعجب گفت:

لیانا : «مشکل شما با من چیه؟»

جولیا یک قدم جلو آمد.

جولیا : «از زندگی جونگ‌کوک برو بیرون.»

لیانا : «نه.»

جولیا با عصبانیت گفت:

جولیا : «گفتم ازش فاصله بگیر!»

لیانا این بار با اعتمادبه‌نفس جواب داد:

لیانا : «من از کسی که دوستش دارم فرار نمی‌کنم.»

همان لحظه چند نفر از مشتری‌ها با نگرانی به آن دو نگاه کردند.

صاحب کافه جلو آمد.

صاحب کافه :«لطفاً اگه مشکلی هست، بیرون حلش کنید.»

جولیا نفس عمیقی کشید و کیفش را برداشت.

قبل از رفتن، رو به لیانا گفت:

جولیا : «این آخرین باریه که فقط با حرف باهات صحبت می‌کنم...»

بعد از کافه خارج شد.

لیانا چند لحظه همان‌جا ایستاد.

نمی‌دانست چرا...

اما حس می‌کرد این ماجرا تازه شروع شده است.
دیدگاه ها (۹)

Part 20 | Queen of My Heartروز بعد...لیانا از وقتی جولیا به ...

Part 18 | Queen of My Heartچند دقیقه در سکوت، کنار هم به منظ...

Part 17 | Queen of My Heartروز بعد...لیانا طبق معمول مشغول ک...

Part 13 | Queen of My Heartفردای آن روز...لیانا مثل همیشه سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط