Part 20 | Queen of My Heart
Part 20 | Queen of My Heart
روز بعد...
لیانا از وقتی جولیا به کافه آمده بود، دیگر مثل همیشه سرحال نبود.
ساعت چهار...
درِ کافه باز شد و جونگکوک با لبخند همیشگیاش وارد شد.
جونگ کوک : «سلام، لیانا.»
اما وقتی صورت گرفتهی لیانا را دید، لبخندش محو شد.
جونگ کوک : «اتفاقی افتاده؟»
لیانا سعی کرد لبخند بزند.
لیانا : «نه...»
جونگکوک آرام گفت:
جونگ کوک : «لیانا، تو هیچوقت نمیتونی ازم چیزی رو پنهون کنی.»
لیانا آهی کشید و فنجان آمریکانو را جلویش گذاشت.
لیانا : «بیا... اول قهوهت.»
جونگکوک دستش را روی فنجان نگذاشت.
جونگ کوک : «اول بگو چی شده.»
لیانا چند ثانیه سکوت کرد و بعد همهچیز را تعریف کرد...
از آمدن جولیا...
از حرفهایی که زده بود...
و از اینکه گفته بود از زندگی جونگکوک دور شود.
جونگکوک با شنیدن حرفهای لیانا، اخم کرد.
جونگ کوک : «واقعاً این کار رو کرده؟»
لیانا آرام سرش را تکان داد.
لیانا : «نمیخواستم ناراحتت کنم...»
جونگکوک از جایش بلند شد.
جونگ کوک : «الان برمیگردم.»
لیانا : «جونگکوک...»
اما او بدون اینکه چیزی بگوید، از کافه بیرون رفت.
نیم ساعت بعد...
داخل گالری.
جولیا روی یکی از صندلیها نشسته بود که جونگکوک وارد شد.
جونگ کوک : «باید باهات حرف بزنم.»
جولیا لبخند زد.
جولیا : «دربارهی لیانا؟»
جونگکوک با جدیت گفت:
جونگ کوک : «چرا رفتی سراغش؟»
جولیا : «چون نمیخواستم ازم بگیرت.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگ کوک : «جولیا... این آخرین باره که دربارهی این موضوع حرف میزنیم.»
جولیا ساکت شد.
جونگ کوک : «من لیانا رو دوست دارم و انتخابم اونه. هیچکس حق نداره بهش بیاحترامی کنه یا اذیتش کنه.»
اشک در چشمهای جولیا جمع شد.
جولیا : «یعنی... هیچ شانسی ندارم؟»
جونگکوک آرام گفت:
جونگ کوک : «نه... هیچوقت نداشتی. تو برای من فقط دخترعمهمی.»
جولیا سرش را پایین انداخت.
چند قطره اشک روی دستش افتاد.
بعد از چند لحظه، لبخند تلخی زد و گفت:
جولیا : «باشه... فهمیدم.»
کیفش را برداشت و به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن، ایستاد و گفت:
جولیا : «قول میدم از این به بعد از زندگی هر دوتون کنار برم... امیدوارم کنار هم خوشبخت بشین.»
جونگکوک فقط با تکان دادن سر جوابش را داد.
جولیا برای آخرین بار نگاهی به او انداخت و از گالری خارج شد...
شرایط پارت بیست و دوم :
۵۶ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
روز بعد...
لیانا از وقتی جولیا به کافه آمده بود، دیگر مثل همیشه سرحال نبود.
ساعت چهار...
درِ کافه باز شد و جونگکوک با لبخند همیشگیاش وارد شد.
جونگ کوک : «سلام، لیانا.»
اما وقتی صورت گرفتهی لیانا را دید، لبخندش محو شد.
جونگ کوک : «اتفاقی افتاده؟»
لیانا سعی کرد لبخند بزند.
لیانا : «نه...»
جونگکوک آرام گفت:
جونگ کوک : «لیانا، تو هیچوقت نمیتونی ازم چیزی رو پنهون کنی.»
لیانا آهی کشید و فنجان آمریکانو را جلویش گذاشت.
لیانا : «بیا... اول قهوهت.»
جونگکوک دستش را روی فنجان نگذاشت.
جونگ کوک : «اول بگو چی شده.»
لیانا چند ثانیه سکوت کرد و بعد همهچیز را تعریف کرد...
از آمدن جولیا...
از حرفهایی که زده بود...
و از اینکه گفته بود از زندگی جونگکوک دور شود.
جونگکوک با شنیدن حرفهای لیانا، اخم کرد.
جونگ کوک : «واقعاً این کار رو کرده؟»
لیانا آرام سرش را تکان داد.
لیانا : «نمیخواستم ناراحتت کنم...»
جونگکوک از جایش بلند شد.
جونگ کوک : «الان برمیگردم.»
لیانا : «جونگکوک...»
اما او بدون اینکه چیزی بگوید، از کافه بیرون رفت.
نیم ساعت بعد...
داخل گالری.
جولیا روی یکی از صندلیها نشسته بود که جونگکوک وارد شد.
جونگ کوک : «باید باهات حرف بزنم.»
جولیا لبخند زد.
جولیا : «دربارهی لیانا؟»
جونگکوک با جدیت گفت:
جونگ کوک : «چرا رفتی سراغش؟»
جولیا : «چون نمیخواستم ازم بگیرت.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگ کوک : «جولیا... این آخرین باره که دربارهی این موضوع حرف میزنیم.»
جولیا ساکت شد.
جونگ کوک : «من لیانا رو دوست دارم و انتخابم اونه. هیچکس حق نداره بهش بیاحترامی کنه یا اذیتش کنه.»
اشک در چشمهای جولیا جمع شد.
جولیا : «یعنی... هیچ شانسی ندارم؟»
جونگکوک آرام گفت:
جونگ کوک : «نه... هیچوقت نداشتی. تو برای من فقط دخترعمهمی.»
جولیا سرش را پایین انداخت.
چند قطره اشک روی دستش افتاد.
بعد از چند لحظه، لبخند تلخی زد و گفت:
جولیا : «باشه... فهمیدم.»
کیفش را برداشت و به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن، ایستاد و گفت:
جولیا : «قول میدم از این به بعد از زندگی هر دوتون کنار برم... امیدوارم کنار هم خوشبخت بشین.»
جونگکوک فقط با تکان دادن سر جوابش را داد.
جولیا برای آخرین بار نگاهی به او انداخت و از گالری خارج شد...
شرایط پارت بیست و دوم :
۵۶ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۸۸۹
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط