Part 17 | Queen of My Heart

Part 17 | Queen of My Heart

روز بعد...

لیانا طبق معمول مشغول کار بود.

ساعت هنوز چهار نشده بود که زنگ کافه به صدا درآمد.

جونگ‌کوک وارد شد و با لبخند گفت:

جونگ کوک : «سلام، لیانا.»

لیانا : «سلام... امروز زود اومدی.»

جونگ کوک : «دلم برای آمریکانوت تنگ شده بود.»

لیانا خندید.

لیانا : «مطمئنی فقط برای آمریکانو؟»

جونگ‌کوک با لبخند نگاهش کرد.

جونگ کوک : «شاید نه...»

لیانا از خجالت سرش را پایین انداخت و مشغول آماده کردن قهوه شد.

چند دقیقه بعد، فنجان را روی میز گذاشت.

جونگ‌کوک گفت:

جونگ کوک : «امشب وقت داری؟»

لیانا : «آره، چرا؟»

جونگ کوک : «می‌خوام یه جای قشنگ ببرمت.»

لیانا : «کجا؟»

جونگ کوک : «اگه الان بگم، دیگه سورپرایز نمی‌شه.»

لیانا با ذوق گفت:

لیانا : «باشه، قبول.»

شب...

بعد از تمام شدن شیفت، جونگ‌کوک لیانا را به یک تپه‌ی کوچک مشرف به شهر برد.

از آن بالا، چراغ‌های شهر مثل ستاره می‌درخشیدند.

لیانا با هیجان گفت:

لیانا : «وای... اینجا فوق‌العاده‌ست.»

جونگ‌کوک کنارش ایستاد.

جونگ کوک : «هر وقت دلم شلوغ می‌شه، میام اینجا.»

لیانا لبخند زد.

لیانا : «از این به بعد، اینجا یکی از جاهای مورد علاقه‌ی منم هست.»

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به او کرد و آرام گفت:

جونگ کوک : «خوشحالم که این خاطره رو با تو ساختم.»

لیانا چیزی نگفت.

فقط لبخند زد و به چراغ‌های شهر خیره شد.

اما ته دلش، هر لحظه بیشتر مطمئن می‌شد که قلبش، آرام‌آرام به جونگ‌کوک تعلق پیدا کرده است.
دیدگاه ها (۲)

Part 18 | Queen of My Heartچند دقیقه در سکوت، کنار هم به منظ...

جوجه کوچولو فالو بشه 🐣✨ @jeonss

Part 16 | Queen of My Heartبعد از نمایشگاه، جونگ‌کوک و لیانا...

Part 14 | Queen of My Heartبعد از رفتن جولیا، لیانا سعی کرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط