Part 13 | Queen of My Heart
Part 13 | Queen of My Heart
فردای آن روز...
لیانا مثل همیشه سر کار بود.
هنوز لبخند از روی لبهایش نرفته بود.
همکارش با شیطنت گفت:
همکار : «این چند روز خیلی خوشحالیها... خبراییه؟»
لیانا خندید.
لیانا : «نه... فقط حالم خوبه.»
همکار : «آره، معلومه دلیل حال خوبت اسمش جونگکوکه.»
لیانا از خجالت سرش را پایین انداخت.
لیانا : «انقدر سر به سرم نذار.»
در همان لحظه، زنگ کافه به صدا درآمد.
جونگکوک وارد شد.
اما این بار، به جای یک نفر، یک دختر هم کنارش بود.
دختری با لباسهای شیک و آرایش غلیظ.
لیانا با دیدنش اخم ریزی کرد.
جونگکوک جلو آمد و گفت:
جونگ کوک : «سلام، لیانا.»
لیانا : «سلام...»
دختر نگاهی به لیانا انداخت و با لبخند مصنوعی گفت:
جولیا : «سلام.»
جونگکوک گفت:
جونگ کوک : «این جولیاست... دخترعمهمه.»
لیانا با احترام سرش را تکان داد.
لیانا : «از آشناییتون خوشبختم.»
جولیا فقط لبخند کوتاهی زد.
لیانا سفارششان را آماده کرد و روی میز گذاشت.
در تمام مدتی که جونگکوک و جولیا مشغول صحبت بودند، جولیا هر چند دقیقه یکبار نگاهش را به لیانا میدوخت.
وقتی جونگکوک برای جواب دادن به یک تماس کوتاه از میز دور شد، جولیا از فرصت استفاده کرد و به سمت کانتر رفت.
آرام گفت:
جولیا : «فکر نکن چون چند بار باهاش بیرون رفتی، آدم مهمی شدی.»
لیانا با تعجب به او نگاه کرد.
لیانا : «منظورتون چیه؟»
جولیا لبخند تلخی زد.
جولیا : «فقط حواست باشه... جونگکوک آدمیه که هیچوقت به کسی تعلق پیدا نمیکنه.»
قبل از اینکه لیانا جوابی بدهد، جونگکوک برگشت.
جولیا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، لبخند زد و سر جایش نشست.
جونگکوک که متوجه سکوت لیانا شده بود، با نگرانی پرسید:
جونگ کوک : «همهچی خوبه؟»
لیانا لبخند زورکی زد.
لیانا : «آره... چیزی نیست.»
اما ته دلش، حس میکرد جولیا قرار نیست به همین سادگی از زندگیشان کنار برود...
شرایط پارت پانزدهم :
۵۲ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
فردای آن روز...
لیانا مثل همیشه سر کار بود.
هنوز لبخند از روی لبهایش نرفته بود.
همکارش با شیطنت گفت:
همکار : «این چند روز خیلی خوشحالیها... خبراییه؟»
لیانا خندید.
لیانا : «نه... فقط حالم خوبه.»
همکار : «آره، معلومه دلیل حال خوبت اسمش جونگکوکه.»
لیانا از خجالت سرش را پایین انداخت.
لیانا : «انقدر سر به سرم نذار.»
در همان لحظه، زنگ کافه به صدا درآمد.
جونگکوک وارد شد.
اما این بار، به جای یک نفر، یک دختر هم کنارش بود.
دختری با لباسهای شیک و آرایش غلیظ.
لیانا با دیدنش اخم ریزی کرد.
جونگکوک جلو آمد و گفت:
جونگ کوک : «سلام، لیانا.»
لیانا : «سلام...»
دختر نگاهی به لیانا انداخت و با لبخند مصنوعی گفت:
جولیا : «سلام.»
جونگکوک گفت:
جونگ کوک : «این جولیاست... دخترعمهمه.»
لیانا با احترام سرش را تکان داد.
لیانا : «از آشناییتون خوشبختم.»
جولیا فقط لبخند کوتاهی زد.
لیانا سفارششان را آماده کرد و روی میز گذاشت.
در تمام مدتی که جونگکوک و جولیا مشغول صحبت بودند، جولیا هر چند دقیقه یکبار نگاهش را به لیانا میدوخت.
وقتی جونگکوک برای جواب دادن به یک تماس کوتاه از میز دور شد، جولیا از فرصت استفاده کرد و به سمت کانتر رفت.
آرام گفت:
جولیا : «فکر نکن چون چند بار باهاش بیرون رفتی، آدم مهمی شدی.»
لیانا با تعجب به او نگاه کرد.
لیانا : «منظورتون چیه؟»
جولیا لبخند تلخی زد.
جولیا : «فقط حواست باشه... جونگکوک آدمیه که هیچوقت به کسی تعلق پیدا نمیکنه.»
قبل از اینکه لیانا جوابی بدهد، جونگکوک برگشت.
جولیا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، لبخند زد و سر جایش نشست.
جونگکوک که متوجه سکوت لیانا شده بود، با نگرانی پرسید:
جونگ کوک : «همهچی خوبه؟»
لیانا لبخند زورکی زد.
لیانا : «آره... چیزی نیست.»
اما ته دلش، حس میکرد جولیا قرار نیست به همین سادگی از زندگیشان کنار برود...
شرایط پارت پانزدهم :
۵۲ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۶۷۱
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط