کپشششننن🥿😌
کپشششننن🥿😌
عروسک من😈🔞
پارت هشتاد و شش
صورتمو قاب دستام گرفتم لعنتی چقدر قرمز شدم لعنتی
لباساش رو تنش کرد
یه تیشرت مشکی که هیکلش رو زیادی به نمایش میذاشت انگار با لباس من ست بود رو به آیینه قرار گرفتم
رژم رو تمدید کردم که پشت سرم قرار گرفت
دستاش روی بازوی برهنه حرکت میداد کنار گوشم به آرامی
لب برچید
-زیبا ترین زنی فرشته گل
رژم رو گذاشتم روی میز چرا اینقدر جلوش کم میارم جلو کلماتش نمیتونم لب باز کنم
چرا اینطوری رفتار میکنه چشمام رو بهش دوختم بوسه ای روی گونه ام زد
کنار کشیدم موهاش رو خشک کرد و عطرش رو روی تنش خالی کرد
دستش رو گرفتم و باهم از اتاق خارج شدیم پله هارو اومدیم پایین سرهان و عمو و آلا و نلی وایساده بودن
-بالاخره اومدین زوج های زیبا
سرهان با لبخند شیطونی لب برچید
-بابا جان داشتن شیطنت میکردن مارو اینجا نگه داشتن
با خجالتم چسبیدم به نیکولای که لب برچید
-عروسکم رو اذیت نکنین بریم دیگه
سرشو چند باری تکون دادن و باهم رفتیم بیرون چرا اینجوری میکنن
نشستیم صندلی عقب راننده ماشین رو روشن کرد بزاک دهنمو پر صدا قورت دادم .
دستش روی رونم نشست نفسام تند شد دستمو روی دستش
گذاشتم رونم داشت نواز میکرد
دوباره قلبم تند تر از قبل به سینه ام کوبید با حرکت ناگهانیش لب باز کردم
+نیکولای
بدون هیچ حرفی سرش رو تو گردنم فرو برد نفسای گرمش و ته رییشش روی گردنم حالمو خراب میکرد
گردنم رو م.ک میزد با حالی خراب دست ظریفم روی پاش نشست
سرمو بالا گرفتم و نفسام سریع سریع خارج میشد دستش گرمش نزدیک به بهشته ام شد داغ کرده
داشت دیونه ام میکرد بوی تنش انگشتای گرمش حالمو بد خراب میکرد
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_مافیایی
اوووووووووففففففففف نیک حتی توی ماشین هم دست از سر عروسکش بر نمیداره😈💅🏻🤭
عروسک من😈🔞
پارت هشتاد و شش
صورتمو قاب دستام گرفتم لعنتی چقدر قرمز شدم لعنتی
لباساش رو تنش کرد
یه تیشرت مشکی که هیکلش رو زیادی به نمایش میذاشت انگار با لباس من ست بود رو به آیینه قرار گرفتم
رژم رو تمدید کردم که پشت سرم قرار گرفت
دستاش روی بازوی برهنه حرکت میداد کنار گوشم به آرامی
لب برچید
-زیبا ترین زنی فرشته گل
رژم رو گذاشتم روی میز چرا اینقدر جلوش کم میارم جلو کلماتش نمیتونم لب باز کنم
چرا اینطوری رفتار میکنه چشمام رو بهش دوختم بوسه ای روی گونه ام زد
کنار کشیدم موهاش رو خشک کرد و عطرش رو روی تنش خالی کرد
دستش رو گرفتم و باهم از اتاق خارج شدیم پله هارو اومدیم پایین سرهان و عمو و آلا و نلی وایساده بودن
-بالاخره اومدین زوج های زیبا
سرهان با لبخند شیطونی لب برچید
-بابا جان داشتن شیطنت میکردن مارو اینجا نگه داشتن
با خجالتم چسبیدم به نیکولای که لب برچید
-عروسکم رو اذیت نکنین بریم دیگه
سرشو چند باری تکون دادن و باهم رفتیم بیرون چرا اینجوری میکنن
نشستیم صندلی عقب راننده ماشین رو روشن کرد بزاک دهنمو پر صدا قورت دادم .
دستش روی رونم نشست نفسام تند شد دستمو روی دستش
گذاشتم رونم داشت نواز میکرد
دوباره قلبم تند تر از قبل به سینه ام کوبید با حرکت ناگهانیش لب باز کردم
+نیکولای
بدون هیچ حرفی سرش رو تو گردنم فرو برد نفسای گرمش و ته رییشش روی گردنم حالمو خراب میکرد
گردنم رو م.ک میزد با حالی خراب دست ظریفم روی پاش نشست
سرمو بالا گرفتم و نفسام سریع سریع خارج میشد دستش گرمش نزدیک به بهشته ام شد داغ کرده
داشت دیونه ام میکرد بوی تنش انگشتای گرمش حالمو بد خراب میکرد
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_مافیایی
اوووووووووففففففففف نیک حتی توی ماشین هم دست از سر عروسکش بر نمیداره😈💅🏻🤭
- ۶۲۷
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط