part : 40

part : 40
chapter : 2
آروم آروم از راهرو رد شدم و در اتاق ویلیام رو باز کردم ، بدون لباس خوابیده بود و فقط یه شلوار پوشیده بود
گوشیشو از روی میز عسلی کنار تختش برداشتم .... قطعا بعد از اون اتفاق رمزشو عوض کرده
گوشی رو روشن کردم و جلوی صورتش گرفتم .. حدس میزدم رمز چهره داشته باشه
در همون لحظه تکون خورد ، سریع گوشی رو پرت کردم روی میز و از روی تخت بلند شدم ... یهو دستمو گرفت
× تو اینجا چیکار میکنی ؟
+ آممممم خب راستش ...
خیلی ضایع لبخند زدم و ادامه دادم
+ صدای رعد و برق اومد . خیلی ترسیدم و تصمیم گرفتم بیام پیش تو ، تنهایی بیشتر میترسیدم
دستمو رها کرد و از روی تخت بلند شد ، آروم آروم به سمتم قدم بر میداشت و من عقب عقب میرفتم
با چشم های خمار و لحنی عجیب گفت
× رعد و برق ؟ پس چرا من نشنیدم ؟
+ چون تو خوابت خیلی سنگینه و من خوابم سبکه .. من .. من
× انگشتشو روی لبام گذشت و بیشتر بهم نزدیک شد
پشتم دیوار بود و دیگه راه فراری نداشتم
فاصلمون خیلی کم بود و هرلحظه نزدیک بود لبامون به هم برخورد کنه ..‌... قلبم تند تر از همیشه میزد و در برابرِ فرار کردن از ویلیام مقاومت میکرد ! آروم لب زدم
+ میشه لطفا بری کنار ؟
هیح حرکتی نمیزد و به چشمام خیره شده بود .. نگاهِ خُمار و افکار نامعلوم ، قدِ بلند و سیکس پک
+ لعنتی چجوری انقد جذابی ؟
سریع جلوی دهنمو گرفتم و دیگه حرفی نزدم
دستِ گرمش رو روی کمرم رقص داد .... پوست بدنم مورمور شده بود و موهای تنم سیخ ...
آروم زمزمه کرد
× نظرت چیه کل شب رو توی اتاقم بمونی که نترسی ؟
سرشو تو گردنم فرو برد و موهامو بو کشید
نفس های گرمش به پوستم برخورد میکرد و بوسه های ریزی روی گردنم میزد
دستمو بالای سرم قفل کرد و بهم نزدیک شد که از شوک بیرون اومدم و با پا به جایی که نباید ضربه زدم
+ داری چیکار میکنی ؟
× آیییییییی دستم بهت برسه زندت نمیزارم هلن
روی زمین افتاد و چشماشو بست ... خیلی محکم ضربه زده بودم امیدوارم مشکل جدی پیش نیاد
سریع بیرون رفتم و وارد اتاقم شدم ... بعد از قفل کردن در اتاق روی تخت خوابیدم و سرمو داخل بالشت فرو کردم
پاهامو تند تند روی تخت میکوبوندم و هنوز لب های نرمش رو روی گردنم حس میکردم
سرمو داخل بالشت فرو بردم و جیغ زدم
+ وااااای خدای من ....
با یادآوری ارسالِ عکس من و آقای بارل از طرفِ اون فرد ناشناس برای ویلی ، دوباره استرس گرفتم و حالم خراب شد
+ لعنت بهت که همیشه باید گند بزنی به حس و حالم .
.............................
+ صبح بخیر
× صبح بخیر
سریع وارد آشپزخونه شدم و سعی کردم که باهاش روبه رو نشم ، که دیدم پشت سرم وارد شد
به سمتم قدم بر میداشت و من دوباره عقب عقب میرفتم ... تاجایی این کار رو ادامه دادم که به یخچال برخورد کردم و دیگه راهی نداشتم
خم شد و در گوشم گفت
× میخوام از داخل یخچال تخم مرغ بردارم ، اجازه میدی مادمازل ؟
+ ببخشید
کنار رفتم و ویلی در یخچال رو باز کرد ... گند زدم ، اون فقط میخواست از داخل یخچال تخم مرغ برداره اما من فکر کردم میخواد حرکات دیشب رو تکرار کنه
بعد از چند دقیقه ویلیام اومد و بشقاب هارو روی میز گذاشت .. مشغول خوردن صبحانه بودیم که ..
× دیشب داخل اتاق من چیکار میکردی ؟
سعی کردم عادی جلوه بدم
+ گفتم که ‌، صدای رعد و برق اومد ترسیدم . به خاطر همین اومدم داخل اتاقت .. تنهایی بیشتر میترسیدم
× دیشب داخل اتاق من چیکار میکردی ؟
واقعا عصبی شده بودم و برای اینکه حرصشو در بیارم همون جمله رو تکرار کردم
+ گفتم که ، صدای رعد و برق اومد ترسیدم . به خاطر همین اومدم داخل اتاقت .. تنهایی بیشتر میترسیدم
× هوا شناسی رو چک کردم و هوا دیشب کاملا صاف بوده .....حقیقت رو بگو تا بیشتر از این عصبی نشدم
خیلی ریلکس به من نگاه میکرد و منم با پورخند بهش خیره شده بودم ... عمراااا جلوی این کم بیارم

نظرتون ؟
دیدگاه ها (۲)

part : 41chapter : 2نه بابا ! عصبی بشی چیکار میکنی ؟قاشق رو ...

بانو فالوشه 🫠https://wisgoon.com/mammy_kalira

۸۰ لایک و ۳۵ بازنشر و ۳ فالو و ۱۰۰ کام part : 39chapter : 2ق...

my love part 36

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط