«The forgotten melody»
«The forgotten melody»
Part 3
( پرش زمانی به دو هفته بعد )
سالن بزرگ مسابقات بینالمللی موسیقی مملو از تماشاگران بود. نورهای درخشان روی صحنه میتابید و صدای همهمه از همهجا شنیده میشد.
تهیونگ پشت میز داوران نشسته بود. کنار او چند نوازنده و استاد مشهور دیگر نیز حضور داشتند.
اما بر خلاف بقیه، حواس او چندان به مسابقه نبود.
از صبح حس عجیبی داشت؛ انگار قرار بود اتفاق مهمی بیفتد.
مجری با لبخند گفت:
ـ «و حالا شرکتکنندهی شماره هفده، لطفاً روی صحنه تشریف بیاورید.»
نور سالن کم شد.
دختری با لباس سفید آرام روی صحنه قدم گذاشت.
موهای بلند مشکیاش روی شانههایش ریخته بود و یک ویولن قهوهای در دست داشت.
تهیونگ فقط یک نگاه به او انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت.
اما نمیدانست چرا قلبش ناگهان تندتر میتپد.
دختر به آرامی تعظیم کرد.
سپس ویولن را زیر چانهاش گذاشت.
چند ثانیه سکوت...
و بعد...
اولین نت نواخته شد.
دستان تهیونگ روی میز خشک شد.
نه...
این امکان نداشت.
نت دوم...
نت سوم...
او این آهنگ را میشناخت.
تکتک نتهایش را.
این همان ملودی بود.
همان آهنگی که سالها پیش در یک روز بارانی شنیده بود.
سرش را با ناباوری بالا آورد و به دختر خیره شد.
قلبش چنان تند میزد که صدایش را میشنید.
در ذهنش تصویر دختربچهای با موهای پریشان و ویولن کوچک زنده شد.
«اگر یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم... این آهنگ رو برات میزنم تا منو بشناسی.»
نفسش بند آمد.
نه...
یعنی ممکن بود...؟
نگاهش از روی دختر برداشته نمیشد.
در تمام این سالها هزار بار تصور کرده بود اگر دوباره او را ببیند چه حسی خواهد داشت.
اما حالا...
حتی نمیتوانست نفس بکشد.
وقتی اجرا به پایان رسید، تمام سالن غرق در تشویق شد.
تماشاگران ایستاده دست میزدند.
اما تهیونگ هنوز بیحرکت نشسته بود.
یکی از داوران به او نگاه کرد.
داور : «آقای کیم؟ نظرتون چیه؟»
او به سختی گفت:
تهیونگ : «بینقص...»
دختر دوباره تعظیم کرد و از صحنه پایین رفت.
ناگهان تهیونگ از جایش بلند شد.
تهیونگ : «من... چند دقیقه برمیگردم.»
بدون اینکه منتظر جواب کسی بماند، از سالن خارج شد.
قدمهایش تندتر و تندتر شد.
قلبش دیوانهوار میتپید.
او فقط یک سؤال در ذهنش داشت:
آیا واقعاً بعد از پانزده سال، او را پیدا کرده بود؟
تهیونگ جلوی درِ اتاق انتظار ایستاد.
دستش را روی دستگیره گذاشت...
اما برای چند ثانیه جرئت نکرد آن را باز کند.
اگر اشتباه میکرد چه؟
اگر او آن دختر نبود چه؟
نفس عمیقی کشید.
و در را آرام باز کرد...
شرایط پارت بعدی :
۴۴ لایک
۳۶ کامنت
۱۵ بازنشر
Part 3
( پرش زمانی به دو هفته بعد )
سالن بزرگ مسابقات بینالمللی موسیقی مملو از تماشاگران بود. نورهای درخشان روی صحنه میتابید و صدای همهمه از همهجا شنیده میشد.
تهیونگ پشت میز داوران نشسته بود. کنار او چند نوازنده و استاد مشهور دیگر نیز حضور داشتند.
اما بر خلاف بقیه، حواس او چندان به مسابقه نبود.
از صبح حس عجیبی داشت؛ انگار قرار بود اتفاق مهمی بیفتد.
مجری با لبخند گفت:
ـ «و حالا شرکتکنندهی شماره هفده، لطفاً روی صحنه تشریف بیاورید.»
نور سالن کم شد.
دختری با لباس سفید آرام روی صحنه قدم گذاشت.
موهای بلند مشکیاش روی شانههایش ریخته بود و یک ویولن قهوهای در دست داشت.
تهیونگ فقط یک نگاه به او انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت.
اما نمیدانست چرا قلبش ناگهان تندتر میتپد.
دختر به آرامی تعظیم کرد.
سپس ویولن را زیر چانهاش گذاشت.
چند ثانیه سکوت...
و بعد...
اولین نت نواخته شد.
دستان تهیونگ روی میز خشک شد.
نه...
این امکان نداشت.
نت دوم...
نت سوم...
او این آهنگ را میشناخت.
تکتک نتهایش را.
این همان ملودی بود.
همان آهنگی که سالها پیش در یک روز بارانی شنیده بود.
سرش را با ناباوری بالا آورد و به دختر خیره شد.
قلبش چنان تند میزد که صدایش را میشنید.
در ذهنش تصویر دختربچهای با موهای پریشان و ویولن کوچک زنده شد.
«اگر یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم... این آهنگ رو برات میزنم تا منو بشناسی.»
نفسش بند آمد.
نه...
یعنی ممکن بود...؟
نگاهش از روی دختر برداشته نمیشد.
در تمام این سالها هزار بار تصور کرده بود اگر دوباره او را ببیند چه حسی خواهد داشت.
اما حالا...
حتی نمیتوانست نفس بکشد.
وقتی اجرا به پایان رسید، تمام سالن غرق در تشویق شد.
تماشاگران ایستاده دست میزدند.
اما تهیونگ هنوز بیحرکت نشسته بود.
یکی از داوران به او نگاه کرد.
داور : «آقای کیم؟ نظرتون چیه؟»
او به سختی گفت:
تهیونگ : «بینقص...»
دختر دوباره تعظیم کرد و از صحنه پایین رفت.
ناگهان تهیونگ از جایش بلند شد.
تهیونگ : «من... چند دقیقه برمیگردم.»
بدون اینکه منتظر جواب کسی بماند، از سالن خارج شد.
قدمهایش تندتر و تندتر شد.
قلبش دیوانهوار میتپید.
او فقط یک سؤال در ذهنش داشت:
آیا واقعاً بعد از پانزده سال، او را پیدا کرده بود؟
تهیونگ جلوی درِ اتاق انتظار ایستاد.
دستش را روی دستگیره گذاشت...
اما برای چند ثانیه جرئت نکرد آن را باز کند.
اگر اشتباه میکرد چه؟
اگر او آن دختر نبود چه؟
نفس عمیقی کشید.
و در را آرام باز کرد...
شرایط پارت بعدی :
۴۴ لایک
۳۶ کامنت
۱۵ بازنشر
- ۱.۳k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط