« The forgotten melody »
« The forgotten melody »
Part 2
صبح روز بعد، آسمان هنوز ابری بود.
تهیونگ از همان اول صبح بیدار شده بود. تمام شب خوابش نبرده بود. مدام به حرفهای دختر فکر میکرد؛ اینکه قرار است برود... و شاید دیگر هیچوقت برنگردد.
او سریع لباسهایش را پوشید و از خانه بیرون زد.
«باید قبل از رفتنش ببینمش... باید خداحافظی کنم.»
با تمام توان به سمت خانهی دختر دوید.
اما وقتی به آنجا رسید، پاهایش از حرکت ایستاد.
کامیون بزرگی جلوی خانه پارک شده بود و چند مرد آخرین وسایل را داخل آن میگذاشتند.
حیاطی که همیشه صدای ویولن در آن میپیچید، حالا ساکت بود.
تهیونگ نفسنفسزنان جلو رفت.
تهیونگ : «اون... اون کجاست؟»
یکی از مردها با لبخند تلخی گفت:
مرد : «چند دقیقه پیش رفتن، پسر جان.»
چشمان تهیونگ گرد شد.
تهیونگ : «رفت...؟»
مرد سرش را تکان داد.
مرد : «بله.»
برای چند ثانیه، دنیا دور سرش چرخید.
او دیر رسیده بود.
خیلی دیر.
آرام به سمت تاب چوبی گوشهی حیاط رفت. تابی که همیشه دختر روی آن مینشست و ویولن میزد.
ناگهان چیزی روی زمین توجهش را جلب کرد.
یک روبان آبی.
همان روبانی که دختر همیشه به موهایش میبست.
تهیونگ آن را برداشت و در دستش فشرد.
باد آرامی وزید.
در همان لحظه، انگار صدای ویولن دختر در گوشش پیچید.
«اگر یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم... این آهنگ رو برات میزنم تا منو بشناسی.»
قطرهای اشک روی گونهی پسرک لغزید.
تهیونگ : «قول میدم پیدات کنم... هرجایی که باشی.»
( پرش زمانی به ۱۵ سال بعد )
از آن روز، سالها گذشت.
پسرک کوچک، کمکم بزرگ شد.
اما یک چیز هرگز تغییر نکرد؛ او هنوز روبان آبی را نگه داشته بود.
هر بار که دلتنگ میشد، آن را از جعبهی کوچکش بیرون میآورد و به همان ملودی فکر میکرد.
حالا تهیونگ بیستوسه ساله شده بود.
او به یکی از مشهورترین نوازندگان و داوران جوان موسیقی تبدیل شده بود.
اما با وجود تمام موفقیتهایش، هنوز جای خالی کسی را در قلبش احساس میکرد.
یک شب، پس از پایان یکی از مراسم های موسیقی توی اتاق کارش توی شرکت نشسته بود ، دوستش جیمین وارد اتاق شد.
جیمین : «باز داری به همون دختر فکر میکنی؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
تهیونگ : «هیچوقت فراموشش نکردم.»
جیمین آهی کشید.
جیمین : «پانزده سال گذشته، تهیونگ. شاید اون حتی تو رو به یاد نیاره.»
تهیونگ به روبان آبی در دستش نگاه کرد.
تهیونگ : «اما من یادمه... و تا وقتی این ملودی توی ذهنمه، میدونم یه جایی از این دنیا هست.»
در همان لحظه، تلفنش زنگ خورد.
پیامی از مسئول برگزاری مسابقات بینالمللی موسیقی بود.
"حضور شما بهعنوان داور اصلی مسابقه تأیید شد."
تهیونگ گوشی را کنار گذاشت.
شرایط پارت بعدی :
۴۴ لایک
۳۴ کامنت
۱۴ بازنشر
Part 2
صبح روز بعد، آسمان هنوز ابری بود.
تهیونگ از همان اول صبح بیدار شده بود. تمام شب خوابش نبرده بود. مدام به حرفهای دختر فکر میکرد؛ اینکه قرار است برود... و شاید دیگر هیچوقت برنگردد.
او سریع لباسهایش را پوشید و از خانه بیرون زد.
«باید قبل از رفتنش ببینمش... باید خداحافظی کنم.»
با تمام توان به سمت خانهی دختر دوید.
اما وقتی به آنجا رسید، پاهایش از حرکت ایستاد.
کامیون بزرگی جلوی خانه پارک شده بود و چند مرد آخرین وسایل را داخل آن میگذاشتند.
حیاطی که همیشه صدای ویولن در آن میپیچید، حالا ساکت بود.
تهیونگ نفسنفسزنان جلو رفت.
تهیونگ : «اون... اون کجاست؟»
یکی از مردها با لبخند تلخی گفت:
مرد : «چند دقیقه پیش رفتن، پسر جان.»
چشمان تهیونگ گرد شد.
تهیونگ : «رفت...؟»
مرد سرش را تکان داد.
مرد : «بله.»
برای چند ثانیه، دنیا دور سرش چرخید.
او دیر رسیده بود.
خیلی دیر.
آرام به سمت تاب چوبی گوشهی حیاط رفت. تابی که همیشه دختر روی آن مینشست و ویولن میزد.
ناگهان چیزی روی زمین توجهش را جلب کرد.
یک روبان آبی.
همان روبانی که دختر همیشه به موهایش میبست.
تهیونگ آن را برداشت و در دستش فشرد.
باد آرامی وزید.
در همان لحظه، انگار صدای ویولن دختر در گوشش پیچید.
«اگر یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم... این آهنگ رو برات میزنم تا منو بشناسی.»
قطرهای اشک روی گونهی پسرک لغزید.
تهیونگ : «قول میدم پیدات کنم... هرجایی که باشی.»
( پرش زمانی به ۱۵ سال بعد )
از آن روز، سالها گذشت.
پسرک کوچک، کمکم بزرگ شد.
اما یک چیز هرگز تغییر نکرد؛ او هنوز روبان آبی را نگه داشته بود.
هر بار که دلتنگ میشد، آن را از جعبهی کوچکش بیرون میآورد و به همان ملودی فکر میکرد.
حالا تهیونگ بیستوسه ساله شده بود.
او به یکی از مشهورترین نوازندگان و داوران جوان موسیقی تبدیل شده بود.
اما با وجود تمام موفقیتهایش، هنوز جای خالی کسی را در قلبش احساس میکرد.
یک شب، پس از پایان یکی از مراسم های موسیقی توی اتاق کارش توی شرکت نشسته بود ، دوستش جیمین وارد اتاق شد.
جیمین : «باز داری به همون دختر فکر میکنی؟»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
تهیونگ : «هیچوقت فراموشش نکردم.»
جیمین آهی کشید.
جیمین : «پانزده سال گذشته، تهیونگ. شاید اون حتی تو رو به یاد نیاره.»
تهیونگ به روبان آبی در دستش نگاه کرد.
تهیونگ : «اما من یادمه... و تا وقتی این ملودی توی ذهنمه، میدونم یه جایی از این دنیا هست.»
در همان لحظه، تلفنش زنگ خورد.
پیامی از مسئول برگزاری مسابقات بینالمللی موسیقی بود.
"حضور شما بهعنوان داور اصلی مسابقه تأیید شد."
تهیونگ گوشی را کنار گذاشت.
شرایط پارت بعدی :
۴۴ لایک
۳۴ کامنت
۱۴ بازنشر
- ۲.۲k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط