«The forgotten melody »
«The forgotten melody »
Part 8
روز مسابقه فرا رسید .
هانول به روی استیج رفت و اجراش رو انجام داد .
وقتی اجرای هانول تمام شد.
سالن از صدای تشویق پر شد و او با چشمانی خیس تعظیم کرد.
وقتی از صحنه پایین آمد، ناخودآگاه نگاهش به میز داوران افتاد.
تهیونگ همانجا نشسته بود.
اما این بار، نه بهعنوان دوست دوران کودکیاش...
بلکه بهعنوان یکی از داوران مسابقه.
چشمانشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
تهیونگ آرام لبخند زد.
و هانول احساس کرد قلبش دوباره تند میزند.
چند دقیقه بعد، مجری روی صحنه آمد.
مجری: «و حالا نوبت اعلام نتایج است.»
همه منتظر بودند.
مجری نام نفر سوم و دوم را اعلام کرد.
هانول نفسش را حبس کرده بود.
سپس...
مجری: «و برندهی امسال... کیم هانول!»
سالن منفجر شد.
هانول با ناباوری دستش را روی دهانش گذاشت.
اشک از چشمانش جاری شد.
او آرام به سمت صحنه رفت و جایزهاش را گرفت.
بعد از پایان مراسم، سالن کمکم خلوت شد.
هانول هنوز باورش نمیشد.
در همین لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
تهیونگ: «تبریک میگم.»
دختر برگشت.
تهیونگ روبهرویش ایستاده بود.
هانول لبخند زد.
هانول: «ممنون...»
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد تهیونگ دستش را داخل جیبش برد و چیزی بیرون آورد.
یک جاکلیدی کوچک.
همان جاکلیدی ستارهای که سالها پیش، در کودکی، هانول به او داده بود.
چشمان دختر گرد شد.
هانول: «تو... هنوز نگهش داشتی؟»
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: «هیچوقت نتونستم دور بندازمش.»
او یک قدم جلوتر آمد.
تهیونگ: «همونطور که هیچوقت نتونستم تو رو فراموش کنم.»
هانول چیزی نگفت.
فقط به او نگاه میکرد.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
تهیونگ: «شاید الان برای گفتن این حرف خیلی زوده...»
«اما بعد از اینکه دوباره پیدات کردم، فهمیدم دیگه نمیخوام از زندگیم بیرون بری.»
دختر آرام اشکهایش را پاک کرد.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
سپس خیلی ساده و آرام گفت:
«هانول... میخوای از این به بعد، همیشه کنار هم باشیم؟»
قلب هانول از تپش ایستاد.
چند ثانیه فقط به او خیره شد.
بعد با چشمانی پر از اشک، لبخند زد.
هانول: «این... یعنی داری ازم خواستگاری میکنی؟»
تهیونگ کمی خجالت کشید و خندید.
تهیونگ: «فکر کنم... آره.»
دختر هم خندید.
و در میان اشکهایش آرام گفت:
«پس جوابم هم آرهست.»
تهیونگ با ناباوری به او نگاه کرد.
هانول یک قدم جلو آمد و دستش را گرفت.
هانول: «این بار دیگه گمت نمیکنم.»
لبخند آرامی روی صورت تهیونگ نشست.
او دست دختر را محکمتر گرفت.
و بیرون از سالن، باران آرامی شروع به باریدن کرد.
پارت هدیه برای روز دختر 🪽✨
Part 8
روز مسابقه فرا رسید .
هانول به روی استیج رفت و اجراش رو انجام داد .
وقتی اجرای هانول تمام شد.
سالن از صدای تشویق پر شد و او با چشمانی خیس تعظیم کرد.
وقتی از صحنه پایین آمد، ناخودآگاه نگاهش به میز داوران افتاد.
تهیونگ همانجا نشسته بود.
اما این بار، نه بهعنوان دوست دوران کودکیاش...
بلکه بهعنوان یکی از داوران مسابقه.
چشمانشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
تهیونگ آرام لبخند زد.
و هانول احساس کرد قلبش دوباره تند میزند.
چند دقیقه بعد، مجری روی صحنه آمد.
مجری: «و حالا نوبت اعلام نتایج است.»
همه منتظر بودند.
مجری نام نفر سوم و دوم را اعلام کرد.
هانول نفسش را حبس کرده بود.
سپس...
مجری: «و برندهی امسال... کیم هانول!»
سالن منفجر شد.
هانول با ناباوری دستش را روی دهانش گذاشت.
اشک از چشمانش جاری شد.
او آرام به سمت صحنه رفت و جایزهاش را گرفت.
بعد از پایان مراسم، سالن کمکم خلوت شد.
هانول هنوز باورش نمیشد.
در همین لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
تهیونگ: «تبریک میگم.»
دختر برگشت.
تهیونگ روبهرویش ایستاده بود.
هانول لبخند زد.
هانول: «ممنون...»
چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد تهیونگ دستش را داخل جیبش برد و چیزی بیرون آورد.
یک جاکلیدی کوچک.
همان جاکلیدی ستارهای که سالها پیش، در کودکی، هانول به او داده بود.
چشمان دختر گرد شد.
هانول: «تو... هنوز نگهش داشتی؟»
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: «هیچوقت نتونستم دور بندازمش.»
او یک قدم جلوتر آمد.
تهیونگ: «همونطور که هیچوقت نتونستم تو رو فراموش کنم.»
هانول چیزی نگفت.
فقط به او نگاه میکرد.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
تهیونگ: «شاید الان برای گفتن این حرف خیلی زوده...»
«اما بعد از اینکه دوباره پیدات کردم، فهمیدم دیگه نمیخوام از زندگیم بیرون بری.»
دختر آرام اشکهایش را پاک کرد.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
سپس خیلی ساده و آرام گفت:
«هانول... میخوای از این به بعد، همیشه کنار هم باشیم؟»
قلب هانول از تپش ایستاد.
چند ثانیه فقط به او خیره شد.
بعد با چشمانی پر از اشک، لبخند زد.
هانول: «این... یعنی داری ازم خواستگاری میکنی؟»
تهیونگ کمی خجالت کشید و خندید.
تهیونگ: «فکر کنم... آره.»
دختر هم خندید.
و در میان اشکهایش آرام گفت:
«پس جوابم هم آرهست.»
تهیونگ با ناباوری به او نگاه کرد.
هانول یک قدم جلو آمد و دستش را گرفت.
هانول: «این بار دیگه گمت نمیکنم.»
لبخند آرامی روی صورت تهیونگ نشست.
او دست دختر را محکمتر گرفت.
و بیرون از سالن، باران آرامی شروع به باریدن کرد.
پارت هدیه برای روز دختر 🪽✨
- ۵۶۶
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط