« The forgotten melody »
« The forgotten melody »
Part 1
باران آرامی میبارید و قطرههای ریزش روی پنجرهی خانههای کوچک شهر مینشست. در یکی از کوچههای دنج، دختری هشتساله روی تاب چوبی حیاط نشسته بود و ویولن کوچکش را در آغوش گرفته بود.
موهای خرمایی اش روی شانههایش ریخته بود و با دقت آرشه را روی سیمها میکشید. ملودی آرام و شیرینی در هوا پیچید.
پسرکی همسن او، تهیونگ، روی پلهها نشسته بود و با لبخند به او نگاه میکرد.
تهیونگ : «باز هم همون آهنگ؟»
دختر سرش را تکان داد.
هانول : «آره. هر وقت خوشحال یا ناراحت میشم، اینو میزنم.»
تهیونگ کمی جلو آمد.
تهیونگ : «اسمش چیه؟»
دختر خندید.
هانول : «هنوز اسمی براش نذاشتم.»
تهیونگ : «پس من یه اسم براش انتخاب میکنم... "ملودی فراموشنشدنی".»
دختر برای چند لحظه ساکت شد و بعد لبخند زد.
هانول : «اسم قشنگیه.»
باد خنکی وزید و برگهای درخت را تکان داد.
تهیونگ با کنجکاوی پرسید:
تهیونگ : «وقتی بزرگ شدی میخوای چیکار کنی؟»
چشمان دختر برق زد.
هانول : «میخوام بزرگترین نوازندهی ویولن دنیا بشم و توی سالنهای بزرگ اجرا کنم.»
تهیونگ : «پس من هم میام و اجرای تو رو تماشا میکنم!»
هانول : «قول؟»
تهیونگ انگشت کوچکش را جلو آورد.
تهیونگ : «قول.»
دختر هم انگشتش را به انگشت او گره زد.
اما در همان لحظه، صدای مادر دختر از داخل خانه آمد:
مادر هانول : «عزیزم، بیا داخل! باید باهات حرف بزنیم.»
دختر با تعجب بلند شد و به داخل خانه رفت.
چند دقیقه بعد، وقتی دوباره بیرون آمد، چشمانش قرمز شده بود.
تهیونگ سریع از جایش بلند شد.
تهیونگ : «چی شده؟»
دختر لبش را گاز گرفت و با صدایی لرزان گفت:
هانول : «ما... فردا از این شهر میریم.»
تهیونگ خشکش زد.
تهیونگ : «چی؟»
هانول : «بابام توی یه شهر دیگه کار پیدا کرده. باید اسبابکشی کنیم.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
باران کمی شدیدتر شد.
تهیونگ : «یعنی... دیگه نمیبینمت؟»
اشک در چشمان دختر جمع شد.
هانول: «نمیدونم...»
تهیونگ برای اولین بار احساس کرد قلب کوچکش درد گرفته است.
او نمیخواست بهترین دوستش را از دست بدهد.
دختر ویولنش را بلند کرد و آرام شروع به نواختن همان ملودی کرد.
نتها در هوای بارانی پخش شدند.
وقتی آهنگ تمام شد، دختر آرام گفت:
هانول : «اگر یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم... این آهنگ رو برات میزنم تا منو بشناسی.»
تهیونگ به او نگاه کرد و با صدایی آرام گفت:
تهیونگ : «پس من هیچوقت این ملودی رو فراموش نمیکنم.»
آن دو نمیدانستند که این آخرین باری است که یکدیگر را میبینند...
شرایط پارت بعدی :
۴۴ لایک
۳۴ کامنت
۱۴ بازنشر
Part 1
باران آرامی میبارید و قطرههای ریزش روی پنجرهی خانههای کوچک شهر مینشست. در یکی از کوچههای دنج، دختری هشتساله روی تاب چوبی حیاط نشسته بود و ویولن کوچکش را در آغوش گرفته بود.
موهای خرمایی اش روی شانههایش ریخته بود و با دقت آرشه را روی سیمها میکشید. ملودی آرام و شیرینی در هوا پیچید.
پسرکی همسن او، تهیونگ، روی پلهها نشسته بود و با لبخند به او نگاه میکرد.
تهیونگ : «باز هم همون آهنگ؟»
دختر سرش را تکان داد.
هانول : «آره. هر وقت خوشحال یا ناراحت میشم، اینو میزنم.»
تهیونگ کمی جلو آمد.
تهیونگ : «اسمش چیه؟»
دختر خندید.
هانول : «هنوز اسمی براش نذاشتم.»
تهیونگ : «پس من یه اسم براش انتخاب میکنم... "ملودی فراموشنشدنی".»
دختر برای چند لحظه ساکت شد و بعد لبخند زد.
هانول : «اسم قشنگیه.»
باد خنکی وزید و برگهای درخت را تکان داد.
تهیونگ با کنجکاوی پرسید:
تهیونگ : «وقتی بزرگ شدی میخوای چیکار کنی؟»
چشمان دختر برق زد.
هانول : «میخوام بزرگترین نوازندهی ویولن دنیا بشم و توی سالنهای بزرگ اجرا کنم.»
تهیونگ : «پس من هم میام و اجرای تو رو تماشا میکنم!»
هانول : «قول؟»
تهیونگ انگشت کوچکش را جلو آورد.
تهیونگ : «قول.»
دختر هم انگشتش را به انگشت او گره زد.
اما در همان لحظه، صدای مادر دختر از داخل خانه آمد:
مادر هانول : «عزیزم، بیا داخل! باید باهات حرف بزنیم.»
دختر با تعجب بلند شد و به داخل خانه رفت.
چند دقیقه بعد، وقتی دوباره بیرون آمد، چشمانش قرمز شده بود.
تهیونگ سریع از جایش بلند شد.
تهیونگ : «چی شده؟»
دختر لبش را گاز گرفت و با صدایی لرزان گفت:
هانول : «ما... فردا از این شهر میریم.»
تهیونگ خشکش زد.
تهیونگ : «چی؟»
هانول : «بابام توی یه شهر دیگه کار پیدا کرده. باید اسبابکشی کنیم.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
باران کمی شدیدتر شد.
تهیونگ : «یعنی... دیگه نمیبینمت؟»
اشک در چشمان دختر جمع شد.
هانول: «نمیدونم...»
تهیونگ برای اولین بار احساس کرد قلب کوچکش درد گرفته است.
او نمیخواست بهترین دوستش را از دست بدهد.
دختر ویولنش را بلند کرد و آرام شروع به نواختن همان ملودی کرد.
نتها در هوای بارانی پخش شدند.
وقتی آهنگ تمام شد، دختر آرام گفت:
هانول : «اگر یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم... این آهنگ رو برات میزنم تا منو بشناسی.»
تهیونگ به او نگاه کرد و با صدایی آرام گفت:
تهیونگ : «پس من هیچوقت این ملودی رو فراموش نمیکنم.»
آن دو نمیدانستند که این آخرین باری است که یکدیگر را میبینند...
شرایط پارت بعدی :
۴۴ لایک
۳۴ کامنت
۱۴ بازنشر
- ۲.۳k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)