«The forgotten melody »
«The forgotten melody »
Part 5
اتاق در سکوت فرو رفت.
مرد جوان با دستهگل در دست، چند لحظه به تهیونگ نگاه کرد و بعد لبخند زد.
مین جون : «ببخشید، مزاحم شدم؟»
دختر سریع اشکهایش را پاک کرد.
هانول : «اوه... نه، نه!»
او چند قدم جلو رفت و دستهگل را از مرد گرفت.
هانول : «ممنونم، مینجون.»
تهیونگ نام او را در ذهنش تکرار کرد.
مینجون...
مرد نگاهی کنجکاو به او انداخت.
مین جون : «معرفی نمیکنی؟»
دختر برای چند ثانیه ساکت ماند؛ انگار خودش هم هنوز باور نمیکرد.
سپس با لبخند آرامی گفت:
هانول : «این... تهیونگه.»
مینجون منتظر ادامهی حرفش ماند.
دختر نفس عمیقی کشید.
هانول : «دوست دوران کودکیام.»
چشمان مینجون کمی از تعجب گرد شد.
مین جون : «همون پسری که همیشه دربارهاش حرف میزدی؟»
این بار نوبت تهیونگ بود که متعجب شود.
دختر... دربارهی او حرف میزد؟
دختر با خجالت سرش را پایین انداخت.
هانول : «آره... همون.»
مینجون لبخند زد و دستش را به سمت تهیونگ دراز کرد.
مین جون : «از دیدنت خوشحالم. من مینجون هستم.»
تهیونگ دست او را فشرد، اما نمیدانست چرا دلش کمی سنگین شده است.
او آرام پرسید:
تهیونگ : «شما...؟»
مینجون خندید.
مین جون : «مدیر برنامههاش هستم... و البته دوستش.»
تهیونگ بیاختیار نفس راحتی کشید.
دوستش...
فقط دوستش.
اما نمیدانست چرا با شنیدن این جواب، قلبش آرامتر شد.
چند دقیقه بعد، هر سه از سالن خارج شدند.
باران نمنم میبارید.
دختر به آسمان نگاه کرد و لبخند زد.
هانول : «عجیبه... هر بار اتفاق مهمی توی زندگیم میافته، بارون میباره.»
تهیونگ هم به آسمان نگاه کرد.
تهیونگ : «مثل روزی که از هم جدا شدیم.»
دختر آرام سرش را پایین انداخت.
هانول : «من هیچوقت نتونستم ازت خداحافظی کنم.»
تهیونگ : «میدونم.»
هانول : «خیلی دنبالت گشتم... وقتی بزرگتر شدم حتی چند بار به اون شهر برگشتم، اما شما دیگه اونجا نبودید.»
تهیونگ با تعجب به او نگاه کرد.
تهیونگ : «تو... دنبالم گشتی؟»
دختر لبخند غمگینی زد.
هانول : «فکر کردی فقط تو فراموش نکردی؟»
برای چند لحظه، هیچکدام چیزی نگفتند.
سالهایی که از دست داده بودند، میان سکوتشان سنگینی میکرد.
ناگهان مینجون به ساعتش نگاه کرد.
مین جون : «من باید برم و دربارهی مرحلهی بعدی مسابقه صحبت کنم.»
سپس رو به دختر کرد.
مین جون : «فردا ساعت ده تمرین یادت نره.»
هانول : «حتماً.»
مینجون با لبخند از آنها خداحافظی کرد و رفت.
حالا فقط تهیونگ و دختر زیر باران مانده بودند.
تهیونگ به آرامی گفت:
تهیونگ : «میدونی... سالها فکر میکردم اگر دوباره ببینمت، هزار تا حرف برای گفتن دارم.»
دختر لبخند زد.
هانول : «و حالا؟»
تهیونگ : «حالا هیچ حرفی یادم نمیاد.»
دختر خندید؛ همان خندهای که سالها پیش شنیده بود.
قلب تهیونگ دوباره به تپش افتاد.
سپس دختر به آرامی گفت:
هانول : «فردا... وقت داری؟»
تهیونگ :«برای چی؟»
هانول : «میخوام یه جایی ببرمت.»
تهیونگ : «کجا؟»
دختر لبخند مرموزی زد.
هانول : «سورپرایزه.»
تهیونگ با خنده سرش را تکان داد.
تهیونگ : «مثل گذشته هنوزم همهچیز رو مخفی نگه میداری.»
هانول : «و تو هنوز خیلی کنجکاوی.»
هر دو خندیدند.
اما آنها خبر نداشتند که از دور، کسی ایستاده و به آن دو نگاه میکند.
مردی با کت مشکی.
او عکس تهیونگ و دختر را در گوشیاش ثبت کرد و آرام گفت:
مرد ناشناس : «پس بالاخره همدیگه رو پیدا کردین...»
سپس با لبخندی عجیب، از آنجا دور شد.
پارت هدیه برای روز دختر ( ◜‿◝ )♡
Part 5
اتاق در سکوت فرو رفت.
مرد جوان با دستهگل در دست، چند لحظه به تهیونگ نگاه کرد و بعد لبخند زد.
مین جون : «ببخشید، مزاحم شدم؟»
دختر سریع اشکهایش را پاک کرد.
هانول : «اوه... نه، نه!»
او چند قدم جلو رفت و دستهگل را از مرد گرفت.
هانول : «ممنونم، مینجون.»
تهیونگ نام او را در ذهنش تکرار کرد.
مینجون...
مرد نگاهی کنجکاو به او انداخت.
مین جون : «معرفی نمیکنی؟»
دختر برای چند ثانیه ساکت ماند؛ انگار خودش هم هنوز باور نمیکرد.
سپس با لبخند آرامی گفت:
هانول : «این... تهیونگه.»
مینجون منتظر ادامهی حرفش ماند.
دختر نفس عمیقی کشید.
هانول : «دوست دوران کودکیام.»
چشمان مینجون کمی از تعجب گرد شد.
مین جون : «همون پسری که همیشه دربارهاش حرف میزدی؟»
این بار نوبت تهیونگ بود که متعجب شود.
دختر... دربارهی او حرف میزد؟
دختر با خجالت سرش را پایین انداخت.
هانول : «آره... همون.»
مینجون لبخند زد و دستش را به سمت تهیونگ دراز کرد.
مین جون : «از دیدنت خوشحالم. من مینجون هستم.»
تهیونگ دست او را فشرد، اما نمیدانست چرا دلش کمی سنگین شده است.
او آرام پرسید:
تهیونگ : «شما...؟»
مینجون خندید.
مین جون : «مدیر برنامههاش هستم... و البته دوستش.»
تهیونگ بیاختیار نفس راحتی کشید.
دوستش...
فقط دوستش.
اما نمیدانست چرا با شنیدن این جواب، قلبش آرامتر شد.
چند دقیقه بعد، هر سه از سالن خارج شدند.
باران نمنم میبارید.
دختر به آسمان نگاه کرد و لبخند زد.
هانول : «عجیبه... هر بار اتفاق مهمی توی زندگیم میافته، بارون میباره.»
تهیونگ هم به آسمان نگاه کرد.
تهیونگ : «مثل روزی که از هم جدا شدیم.»
دختر آرام سرش را پایین انداخت.
هانول : «من هیچوقت نتونستم ازت خداحافظی کنم.»
تهیونگ : «میدونم.»
هانول : «خیلی دنبالت گشتم... وقتی بزرگتر شدم حتی چند بار به اون شهر برگشتم، اما شما دیگه اونجا نبودید.»
تهیونگ با تعجب به او نگاه کرد.
تهیونگ : «تو... دنبالم گشتی؟»
دختر لبخند غمگینی زد.
هانول : «فکر کردی فقط تو فراموش نکردی؟»
برای چند لحظه، هیچکدام چیزی نگفتند.
سالهایی که از دست داده بودند، میان سکوتشان سنگینی میکرد.
ناگهان مینجون به ساعتش نگاه کرد.
مین جون : «من باید برم و دربارهی مرحلهی بعدی مسابقه صحبت کنم.»
سپس رو به دختر کرد.
مین جون : «فردا ساعت ده تمرین یادت نره.»
هانول : «حتماً.»
مینجون با لبخند از آنها خداحافظی کرد و رفت.
حالا فقط تهیونگ و دختر زیر باران مانده بودند.
تهیونگ به آرامی گفت:
تهیونگ : «میدونی... سالها فکر میکردم اگر دوباره ببینمت، هزار تا حرف برای گفتن دارم.»
دختر لبخند زد.
هانول : «و حالا؟»
تهیونگ : «حالا هیچ حرفی یادم نمیاد.»
دختر خندید؛ همان خندهای که سالها پیش شنیده بود.
قلب تهیونگ دوباره به تپش افتاد.
سپس دختر به آرامی گفت:
هانول : «فردا... وقت داری؟»
تهیونگ :«برای چی؟»
هانول : «میخوام یه جایی ببرمت.»
تهیونگ : «کجا؟»
دختر لبخند مرموزی زد.
هانول : «سورپرایزه.»
تهیونگ با خنده سرش را تکان داد.
تهیونگ : «مثل گذشته هنوزم همهچیز رو مخفی نگه میداری.»
هانول : «و تو هنوز خیلی کنجکاوی.»
هر دو خندیدند.
اما آنها خبر نداشتند که از دور، کسی ایستاده و به آن دو نگاه میکند.
مردی با کت مشکی.
او عکس تهیونگ و دختر را در گوشیاش ثبت کرد و آرام گفت:
مرد ناشناس : «پس بالاخره همدیگه رو پیدا کردین...»
سپس با لبخندی عجیب، از آنجا دور شد.
پارت هدیه برای روز دختر ( ◜‿◝ )♡
- ۱.۱k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط