𝐩𝐚𝐫𝐭𝟕

𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤

تحقیرِ کامیل در سلف‌سرویس، دقیقاً همان چیزی بود که «مین‌جی» می‌خواست. او می‌دانست تهیونگ چقدر از بازی‌هایِ رسانه‌ای متنفر است و حالا که او با پرخاشگری از کامیل فاصله گرفته بود، راه برایِ ورودِ مین‌جی کاملاً باز شده بود.

هنوز هیاهویِ سلف فروکش نکرده بود که مین‌جی، با لبخندی که سعی داشت همدردانه جلوه کند، به سمتِ تهیونگ رفت. او که از قبل خودش را برای این موقعیت آماده کرده بود، با صدایی که کاملاً شنیده می‌شد، گفت:

«تهیونگ، متأسفم که این‌طوری شد. می‌دونم چقدر برات آزاردهنده‌ست که اسمت کنارِ اسمِ آدم‌هایِ سطحِ پایین بیاد.»

تهیونگ که هنوز از خشمِ عکسِ لعنتی می‌سوخت، سرش را بالا آورد. چشمانِ تیره و نافذش رویِ مین‌جی ثابت ماند. او به خوبی می‌دانست مین‌جی کیست؛ دختری که همیشه مثلِ سایه دورِ و برِ موفقیت‌هایِ دیگران می‌چرخید. اما در آن لحظه، تهیونگ فقط به یک «سپر» نیاز داشت؛ چیزی که نشان دهد او هیچ ربطی به آن دخترِ فرانسویِ دردسرساز ندارد.

او با لحنی سرد، اما با اراده‌ای که مشخص بود فقط برایِ تلافی است، گفت:

«درست می‌گی. بهتره دیگه وقتم رو با این شایعاتِ بی‌اساس تلف نکنم.»

او از کنارِ کامیل که هنوز با بهت و صورتی سرخ‌شده از خشم در جایش خشک شده بود، رد شد. مین‌جی که از این فرصتِ طلایی ذوق‌زده بود، بازویِ تهیونگ را گرفت. تهیونگ دستش را پس نزد. این حرکت، برایِ تمامِ مدرسه پیامِ واضحی داشت: تهیونگ، دخترِ فرانسوی را کنار گذاشته و حالا با مین‌جی است.

روزهای بعد، جهنمِ واقعی برای کامیل شروع شد. مین‌جی همه‌جا بود؛ در راهروها، در کافه‌تریا، و همیشه بازو در بازویِ تهیونگ. او با استفاده از عکسِ قبلی و حضورِ فیزیکی‌اش در کنارِ تهیونگ، به همه القا کرد که «رابطه‌یِ قبلی، یک اشتباهِ زودگذر بود و حالا همه چیز سرِ جایش برگشته.»

کامیل، که غرورش بزرگترین دارایی‌اش بود، در سکوتِ سنگینی فرو رفت. او می‌دید که چطور تهیونگ اجازه می‌دهد مین‌جی از او برایِ بالا بردنِ جایگاهِ خودش استفاده کند. تهیونگ در ظاهر به مین‌جی اجازه داده بود همراهش باشد، اما در نگاهِ سردش وقتی به کامیل می‌رسید، چیزی فراتر از تنفر موج می‌زد؛ انگار داشت خودش را برایِ نزدیک‌شدنِ بیش از حد به کامیل در آن روزِ تنبیه، تنبیه می‌کرد.

اما یک شب، وقتی کامیل در کتابخانه‌یِ مدرسه تنها بود تا رویِ پروژه‌یِ ریاضی‌اش کار کند، مین‌جی با لحنی پیروزمندانه بالایِ سرش آمد.

«می‌بینی کامیل؟ تو فقط یه مهمونِ ناخونده بودی. بهتره یادت باشه اینجا فرانسه نیست. اینجا کسی برایِ دخترِ مغروری مثل تو فرشِ قرمز پهن نمی‌کنه.»

کامیل سرش را از رویِ کتاب بلند کرد. برخلافِ همیشه، خبری از خشم در چهره‌اش نبود. او با آرامشی ترسناک، به مین‌جی خیره شد.

«مین‌جی، تو فکر می‌کنی برنده شدی چون بازویِ یه نفر رو گرفتی که حتی وقتی بهت نگاه می‌کنه، داره به یه نفرِ دیگه فکر می‌کنه؟»

مین‌جی خندید، اما خنده‌اش کمی لرزید. «چی داری می‌گی؟»

کامیل به درِ کتابخانه نگاه کرد، جایی که سایه‌یِ کسی که به دیوار تکیه داده بود دیده می‌شد. او می‌دانست تهیونگ همیشه در آن ساعت برایِ مطالعه به کتابخانه می‌آید.

«من نمی‌بازم، مین‌جی. چون من اصلاً واردِ بازیِ تو نشدم. ولی تو… داری با آتیش بازی می‌کنی.»

کامیل بلند شد، کتابش را جمع کرد و با قدم‌هایِ استوار از کنارِ مین‌جی گذشت. همان لحظه تهیونگ از تاریکیِ گوشه‌یِ کتابخانه بیرون آمد. چهره‌اش درهم‌رفته بود. او تمامِ مکالمه را شنیده بود.

تهیونگ به مین‌جی که حالا با ترس به او نگاه می‌کرد، خیره شد. صدایش پایین، اما بُرنده بود:

«فکر کردی من یه مهره‌ام که تو می‌تونی جابه‌جام کنی؟»

مین‌جی لرزید. «تهیونگ… من فقط…»

«تو فقط یه مزاحمی که فکر کرد می‌تونه از اعتبارِ من برایِ خودش اعتبار بسازه.»

تهیونگ بدونِ اینکه نگاهش کند، از کنارش گذشت و به سمتِ خروجی رفت. مین‌جی در کتابخانه تنها ماند؛ با این واقعیت که تمامِ نقشه‌اش در یک لحظه فرو ریخت.


لایک و کامنت؟🙂
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
دیدگاه ها (۱۵)

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟔

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟓

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟒

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط