part22

𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤

طیِ هفته‌ی بعد، فضای مدرسه تغییر کرد. دیگر بحثِ “آن اتفاق در دستشویی” نبود، بلکه بحثِ دو جبهه‌ی کاملاً متفاوت بود.

از یک سو، کامیل و جیسون؛ زوجی که در ظاهر بسیار زیبا و متناسب به نظر می‌رسیدند، اما رابطه‌شان مثل یک تابلوی نقاشیِ بی‌روح بود؛ بی‌صدا، سرد و کاملاً کنترل‌شده. کامیل با دقت تمام، نقشِ دوست‌دخترِ خوش‌آمد و آرامِ یک پسرِ محبوب را بازی می‌کرد، اما چشمانش همیشه انگار به دنبال فرار بودند.

و از سوی دیگر، ورودِ غیرمنتظره‌ی تهیونگ به دنیای مین‌جی.

مین‌جی، که همیشه با پوزخند و کنایه به کامیل حمله می‌کرد، حالا در مرکزِ یک طوفانِ متفاوت قرار داشت. تهیونگ، که همیشه یک موجودِ مرموز و جدا از جمع بود، ناگهان تمام توجهات را به سمتِ خود کشید—اما نه با تنهاییِ همیشگی‌اش، بلکه با حضور در کنار مین‌جی.

صحنه‌ی اول، در راهروی اصلی مدرسه رقم خورد.


همه ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. مین‌جی، که همیشه سعی می‌کرد با کلاس و لباس‌های گران‌قیمتش خودنمایی کند، حالا در کنار تهیونگ ایستاده بود. تهیونگ با آن آرامشِ سهمگینش، دستش را به آرامی دور کمرِ مین‌جی حلقه کرده بود—نه به شکلی که نشان‌دهنده عشق باشد، بلکه به شکلی که نشان‌دهنده «مالکیت» بود.

تهیونگ با صدایی که به اندازه‌ی کافی آرام اما به شدت شنیدنی بود، به گوش مین‌جی چیزی گفت که باعث شد گونه‌های دختر سرخ شود و او با خنده‌ای از سرِ هیجان و شاید کمی هم دستپاچگی، سرش را روی شانه‌ی تهیونگ بگذارد. او، تهیونگ را با تمامِ جذابیت و آن نگاه‌های تاریکش، کاملاً مغلوب کرده بود.

در آن لحظه، کامیل از دور آن‌ها را دید. او در حالِ قدم زدن با جیسون بود.


دستِ جیسون دورِ شانه‌ی کامیل بود، اما کامیل ایستاد. قلبش برای یک لحظه، ریتمِ ثابتی که با آن زندگی می‌کرد را از دست داد. او شاهدِ بود که تهیونگ، دقیقاً همان کاری را می‌کرد که خودش کرده بود؛ اما با یک تفاوت بزرگ.

تهیونگ در حالِ بازی کردن نبود، او در حالِ «نمایش دادن» بود.

او با دقتِ یک کارگردان، موقعیتِ بدنش را طوری تنظیم کرد که مین‌جی را در مرکزِ توجه قرار دهد، اما چشمانش، همان چشمانِ تیز و نافذ، در میانه‌ی آن لبخندِ رمانتیک به مین‌جی، به سمتِ کامیل لغزید.

آن نگاه، یک نگاهِ عاشقانه نبود. آن یک «تیرِ خطا» بود.

تهیونگ در حالی که با محبتِ ظاهری، انگشتانش را میانِ انگشتانِ مین‌جی می‌لغزاند، مستقیم به چشم‌های کامیل زل زد. پیامش واضح بود:


«دیدی؟ من هم می‌توانم با هر کسی، حتی با کسی که تو از او متنفری، یک دنیای کامل بسازم. تو فکر می‌کردی با جیسون مرا دور می‌کنی؟ من فقط بازی را به سطحِ بالاتری بردم.»

کامیل احساس کرد که تمامِ بدنش یخ زده است. او حس کرد که آن دیوارِ سنگی که با جیسون دور خودش کشیده بود، حالا به شدت ترک خورده است. او متوجه شد که تهیونگ با وارد شدن به رابطه‌ی او با مین‌جی، نه تنها به او آسیب نزده، بلکه او را در یک زندانِ جدید حبس کرده است: زندانی که در آن، او باید شاهد باشد که دشمنش، با همان جذبه‌ای که او (کامیل) داشت، قلبِ دیگران را به بازی می‌گیرد.

جیسون، که متوجهِ سکوتِ طولانیِ کامیل شده بود، پرسید: «چیزی شده، عزیزم؟»


کامیل، با صدایی که سعی می‌کرد لرزشش را پنهان کند، گفت: «هیچی… فقط یک لحظه سرگیجه گرفتم.»

او به سرعت از آنجا دور شد، اما سنگینیِ نگاهِ تهیونگ را، حتی وقتی که پشت به او بود، روی کمرش حس می‌کرد. او حالا فهمیده بود؛ این دیگر فقط یک بازی برای فرار نبود. این یک جنگِ تمام‌عیار بود، جایی که هر حرکت، یک جراحتِ جدید بر پیکرِ غرورِ آن‌ها می‌نشاند.

پارت بعد گذاشته شده✨🐞

شرط لایک بالای ۴۰


#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۹)

part21

part20

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟖

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط