𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏𝟎
𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
بعد از آن اتفاقِ بیسابقه در تالار، همه چیز برای لحظاتی متوقف شده بود. تهیونگ با افشایِ ضعفهای خانوادهی خودش، نه تنها کامیل را نجات داده بود، بلکه تمامِ مدرسهیِ سئول را در شوکی بزرگ فرو برده بود. اما برای کامیل، این حرکتِ تهیونگ نه یک «قهرمانی»، بلکه یک توهینِ مضاعف بود. او نمیخواست کسی، بهویژه تهیونگ، دلسوزیاش را به رخ بکشد.
کامیل بیآنکه کلمهای بگوید، از میانِ جمعیت گذشت و از مدرسه خارج شد. به سمتِ حیاطِ پشتی رفت؛ جایی که درختانِ گیلاس زیرِ نورِ غروب، سایههایی کشیده رویِ زمین انداخته بودند.
ده دقیقه نگذشته بود که صدایِ قدمهایِ سنگین و آشنایی را پشتِ سرش شنید. کامیل حتی برنگشت؛ او میدانست کیست.
تهیونگ با فاصلهای کم پشتِ سرش ایستاد. صدایِ نفسهایش کمی نامنظم بود. «چرا فرار کردی؟»
کامیل به درختِ گیلاس تکیه داد و با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت:
«فرار نکردم. فقط از اون فضایِ خفهکننده دور شدم. و تو… تو نباید اون کار رو میکردی.»
«کدوم کار؟ حقیقت رو گفتم. چیزی که همه میدونستن ولی جرئت نداشتن به زبون بیارن.»
کامیل ناگهان چرخید. چشمانش از خشم و تحقیر میسوخت. «تو فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی با پایین کشیدنِ خودت، منِ شکستخورده رو نجات میدی؟ من نیازی به ترحمِ تو ندارم، تهیونگ!»
تهیونگ یک قدم جلو آمد. «این ترحم نیست. این…»
«این دقیقاً ترحمه!» کامیل حرفش را قطع کرد. «تو فقط میخواستی بازیِ مینجی رو خراب کنی. ولی برایِ من؟ تو فقط دردِ منو جلویِ چشمِ همه بزرگتر کردی. حالا همه میدونن وضعیتِ خانوادهی من چطوره و میدونن که تو از سرِ دلسوزی اومدی جلو.»
«من دلسوزی نکردم!» تهیونگ صدایش را بالا برد. «من فقط نخواستم اون احمقها…»
«اون احمقها؟» کامیل خندهی تلخی کرد. «اونا دقیقاً مثلِ تو فکر میکنن. اونا فکر میکنن پول و جایگاهِ اجتماعی همه چیزه. تو با این کارت، فقط ثابت کردی که چقدر برات مهمه که قدرتِ اطرافت رو حفظ کنی، حتی به قیمتِ تحقیرِ دوبارهی من.»
تهیونگ ساکت شد. نگاهش را به زمین دوخت. او انتظار داشت کامیل تشکر کند، یا حداقل کمی نرم شود. اما کامیل مثلِ یک برجِ دفاعیِ تسخیرناپذیر، تمامِ راههایِ نزدیکشدن را بسته بود.
«ببین، کامیل… من فقط خواستم…»
«نمیخوام بشنوم.» کامیل کیفش را رویِ شانهاش انداخت و گامهایش را به سمتِ درِ خروجیِ مدرسه تند کرد. «از این به بعد، هر کدومِ ما راهِ خودمون رو میریم. دیگه نه تنبیهی هست، نه شایعهای، و نه بازیای. تو برایِ خودت باش، منم برایِ خودم.»
تهیونگ همانجا زیرِ درختِ گیلاس ماند. برایِ اولین بار، او بود که در آن سکوتِ سنگین، احساسِ شکست میکرد. او میدید که چطور کامیل، با وجودِ تمامِ دردهایش، غرورش را مثلِ یک سپرِ آهنین دورِ خودش گرفته بود؛ سپری که تهیونگِ مغرور، حالا راهی برایِ شکستنش نداشت.
تهیونگ زیرِ لب زمزمه کرد:
«تو واقعاً هیچوقت کوتاه نمیای، مگه نه؟»
کامیل بدونِ اینکه برگردد، دستش را به نشانهیِ خداحافظی بالا برد، اما متوقف نشد.
لایک و کامنت؟🙂
دخترام روزتون مبارک این پارت کادوتون بود👀🍒
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
بعد از آن اتفاقِ بیسابقه در تالار، همه چیز برای لحظاتی متوقف شده بود. تهیونگ با افشایِ ضعفهای خانوادهی خودش، نه تنها کامیل را نجات داده بود، بلکه تمامِ مدرسهیِ سئول را در شوکی بزرگ فرو برده بود. اما برای کامیل، این حرکتِ تهیونگ نه یک «قهرمانی»، بلکه یک توهینِ مضاعف بود. او نمیخواست کسی، بهویژه تهیونگ، دلسوزیاش را به رخ بکشد.
کامیل بیآنکه کلمهای بگوید، از میانِ جمعیت گذشت و از مدرسه خارج شد. به سمتِ حیاطِ پشتی رفت؛ جایی که درختانِ گیلاس زیرِ نورِ غروب، سایههایی کشیده رویِ زمین انداخته بودند.
ده دقیقه نگذشته بود که صدایِ قدمهایِ سنگین و آشنایی را پشتِ سرش شنید. کامیل حتی برنگشت؛ او میدانست کیست.
تهیونگ با فاصلهای کم پشتِ سرش ایستاد. صدایِ نفسهایش کمی نامنظم بود. «چرا فرار کردی؟»
کامیل به درختِ گیلاس تکیه داد و با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت:
«فرار نکردم. فقط از اون فضایِ خفهکننده دور شدم. و تو… تو نباید اون کار رو میکردی.»
«کدوم کار؟ حقیقت رو گفتم. چیزی که همه میدونستن ولی جرئت نداشتن به زبون بیارن.»
کامیل ناگهان چرخید. چشمانش از خشم و تحقیر میسوخت. «تو فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی با پایین کشیدنِ خودت، منِ شکستخورده رو نجات میدی؟ من نیازی به ترحمِ تو ندارم، تهیونگ!»
تهیونگ یک قدم جلو آمد. «این ترحم نیست. این…»
«این دقیقاً ترحمه!» کامیل حرفش را قطع کرد. «تو فقط میخواستی بازیِ مینجی رو خراب کنی. ولی برایِ من؟ تو فقط دردِ منو جلویِ چشمِ همه بزرگتر کردی. حالا همه میدونن وضعیتِ خانوادهی من چطوره و میدونن که تو از سرِ دلسوزی اومدی جلو.»
«من دلسوزی نکردم!» تهیونگ صدایش را بالا برد. «من فقط نخواستم اون احمقها…»
«اون احمقها؟» کامیل خندهی تلخی کرد. «اونا دقیقاً مثلِ تو فکر میکنن. اونا فکر میکنن پول و جایگاهِ اجتماعی همه چیزه. تو با این کارت، فقط ثابت کردی که چقدر برات مهمه که قدرتِ اطرافت رو حفظ کنی، حتی به قیمتِ تحقیرِ دوبارهی من.»
تهیونگ ساکت شد. نگاهش را به زمین دوخت. او انتظار داشت کامیل تشکر کند، یا حداقل کمی نرم شود. اما کامیل مثلِ یک برجِ دفاعیِ تسخیرناپذیر، تمامِ راههایِ نزدیکشدن را بسته بود.
«ببین، کامیل… من فقط خواستم…»
«نمیخوام بشنوم.» کامیل کیفش را رویِ شانهاش انداخت و گامهایش را به سمتِ درِ خروجیِ مدرسه تند کرد. «از این به بعد، هر کدومِ ما راهِ خودمون رو میریم. دیگه نه تنبیهی هست، نه شایعهای، و نه بازیای. تو برایِ خودت باش، منم برایِ خودم.»
تهیونگ همانجا زیرِ درختِ گیلاس ماند. برایِ اولین بار، او بود که در آن سکوتِ سنگین، احساسِ شکست میکرد. او میدید که چطور کامیل، با وجودِ تمامِ دردهایش، غرورش را مثلِ یک سپرِ آهنین دورِ خودش گرفته بود؛ سپری که تهیونگِ مغرور، حالا راهی برایِ شکستنش نداشت.
تهیونگ زیرِ لب زمزمه کرد:
«تو واقعاً هیچوقت کوتاه نمیای، مگه نه؟»
کامیل بدونِ اینکه برگردد، دستش را به نشانهیِ خداحافظی بالا برد، اما متوقف نشد.
لایک و کامنت؟🙂
دخترام روزتون مبارک این پارت کادوتون بود👀🍒
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
- ۲.۴k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط