𝐩𝐚𝐫𝐭𝟓
𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
سالنِ ورزشی بعد از رفتنِ بچهها، شبیهِ یک دنیایِ خالی بود؛ بزرگ، سرد، و پر از صدایِ خفیفِ کشیدهشدنِ تی روی کفِ چوبی. نورِ سفیدِ سقف، همهچیز را بیاحساستر از همیشه نشان میداد.
کامیل با اخمِ همیشگیاش تی را جلو میبرد و زیر لب غر میزد. موهایش را پشتِ گوش زده بود، اما چند رشتهی لِخت و روشن، روی صورتش افتاده بود. تهیونگ آنطرفتر، سطل آب را جابهجا میکرد و با حوصلهای عجیب، نیمکتها را تمیز میکرد.
برای چند دقیقه، هیچکدام حرفی نزدند.
بعد کامیل، بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد، گفت:
«تو همیشه اینقدر ساکتی؟»
تهیونگ دستمال را در آب فرو برد. «و تو همیشه اینقدر پر سروصدایی؟»
کامیل پوزخند زد. «من؟ تو شروع کردی.»
«من فقط جواب دادم.»
تهیونگ این را گفت و نگاه کوتاهی به او انداخت. «تو از همون لحظهی اول، طوری رفتار کردی انگار اینجا مالِ توئه.»
کامیل تی را نگه داشت و برای لحظهای به سمتش چرخید.
«چون نمیخوام مثل بقیه، از تو بترسم.»
تهیونگ ابرویش را بالا برد. «پس بهجاش تصمیم گرفتی منو عصبانی کنی؟»
«نه. تصمیم گرفتم به کسی که بیادبی میکنه، با همون زبان جواب بدم.»
تهیونگ کوتاه و بیصدا خندید؛ خندهای خیلی کم، اما واقعیتر از هر چیزی که کامیل تا آن لحظه از او دیده بود.
کامیل برای یک لحظه مکث کرد. آن خنده… با همهی سردیِ صورتش، عجیب بود. انگار پشتِ آن نگاهِ تیره، چیزی پنهان شده بود که خیلیها نمیدیدند.
او با احتیاط پرسید:
«تو همیشه اینطوریای؟»
«چطوری؟»
«انگار هیچچیز مهم نیست.»
تهیونگ دست از کار کشید. به زمین خیره شد، بعد خیلی آرام گفت:
«آدم وقتی زیاد انتظار نداشته باشه، کمتر ضربه میخوره.»
این جواب، کامیل را ساکت کرد.
برای اولین بار، او به تهیونگ دقیقتر نگاه کرد. نه مثل پسرِ گستاخِ کلاس، نه مثل کسی که فقط میخواست او را تحقیر کند. تهیونگ خسته به نظر میرسید. نه از این کارِ تنبیهی؛ از چیزی عمیقتر. چیزی که پشتِ آن نگاهِ سرد پنهان شده بود.
کامیل بهزور نرمتر شد. «یعنی… هیچکس رو نداری که ازش انتظار داشته باشی؟»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد. بعد خیلی کوتاه شانه بالا انداخت.
«آدمها معمولاً وقتی چیزی ازت میخوان، فقط به دردِ خودشون فکر میکنن.»
کامیل سرش را پایین انداخت و آهستهتر تی کشید. اینبار نه از روی لج، بلکه با فکر.
«منم میدونم خانواده یعنی چی که فقط اسمش خانوادهست.»
تهیونگ نگاهش را به او دوخت. این جمله، از چیزی که انتظار داشت، بیشتر بود.
کامیل نفسِ کوتاهی کشید. انگار خودش هم نمیخواست زیاد باز شود، اما حالا که حرف شروع شده بود، دیگر سخت بود متوقفش کند.
«پدرم همیشه کار براش مهمتر بوده. مادرم… سعی میکنه همهچیز رو آروم نگه داره. ولی وقتی یکی از آدمها هیچوقت واقعاً تو رو نمیبینه، خسته میشی.»
تهیونگ چیزی نگفت، فقط گوش داد. و همین، برای کامیل عجیب بود. کسی که واقعاً گوش بدهد، نه اینکه فقط منتظر نوبتش باشد.
بعد از چند ثانیه، تهیونگ گفت:
«پدرم از من توقع زیادی داره. همیشه. اگه بهترین نباشم، انگار اصلاً دیده نمیشم.»
کامیل به او نگاه کرد. حالا برای اولین بار، درک میکرد چرا آنهمه سخت و تیز است.
«پس واسه همین اینقدر سردی؟»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد، اما اینبار از جنسِ تمسخر نبود.
«شاید. یا شاید فقط یاد گرفتم اگه اول خودم دیوار بکشم، کمتر درد داره وقتی یکی بخواد خرابش کنه.»
کامیل آهسته گفت:
«منم دیوار دارم. فقط… دیرتر میسازمش.»
تهیونگ یک لحظه به او خیره ماند. بعد، برای اولین بار، نگاهش کمی نرمتر شد.
«پس تو هم از اونهایی نیستی که زود کوتاه بیان.»
کامیل، با همان غرور همیشگی اما آرامتر، جواب داد:
«نه. فقط کسی باید خیلی جدی دنبالش بگرده تا بفهمه.»
تهیونگ اینبار واقعاً لبخند زد. کوتاه، اما واضح. کامیل حس کرد چیزی در فضای بینشان تغییر کرده؛ نه دوستی، نه صمیمیت کامل… فقط شکستنِ یک لایهی نازک از یخ.
از راهرو، صدای نزدیکشدنِ قدمها آمد. هر دو سریعتر کار کردند، اما حالا دیگر سکوتشان مثلِ قبل نبود.
تهیونگ زیر لب گفت:
«فکر نمیکردم اینقدر حرفزدن با تو، سخت نباشه.»
کامیل تی را در سطل زد و اخم ساختگی کرد.
«منم فکر نمیکردم تو اینقدر کمتر از چیزی که نشون میدی، اعصابخردکن باشی.»
تهیونگ بهجای جواب، فقط خندید.
و همین خنده، اولین چیزی بود که کامیل را مطمئن کرد:
او فقط یک پسرِ سرد و متکبر نیست.
و تهیونگ هم فهمیده بود:
کامیل فقط یک دخترِ مغرورِ فرانسویِ تازهوارد نیست.
لایک و کامنت؟✨
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
سالنِ ورزشی بعد از رفتنِ بچهها، شبیهِ یک دنیایِ خالی بود؛ بزرگ، سرد، و پر از صدایِ خفیفِ کشیدهشدنِ تی روی کفِ چوبی. نورِ سفیدِ سقف، همهچیز را بیاحساستر از همیشه نشان میداد.
کامیل با اخمِ همیشگیاش تی را جلو میبرد و زیر لب غر میزد. موهایش را پشتِ گوش زده بود، اما چند رشتهی لِخت و روشن، روی صورتش افتاده بود. تهیونگ آنطرفتر، سطل آب را جابهجا میکرد و با حوصلهای عجیب، نیمکتها را تمیز میکرد.
برای چند دقیقه، هیچکدام حرفی نزدند.
بعد کامیل، بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد، گفت:
«تو همیشه اینقدر ساکتی؟»
تهیونگ دستمال را در آب فرو برد. «و تو همیشه اینقدر پر سروصدایی؟»
کامیل پوزخند زد. «من؟ تو شروع کردی.»
«من فقط جواب دادم.»
تهیونگ این را گفت و نگاه کوتاهی به او انداخت. «تو از همون لحظهی اول، طوری رفتار کردی انگار اینجا مالِ توئه.»
کامیل تی را نگه داشت و برای لحظهای به سمتش چرخید.
«چون نمیخوام مثل بقیه، از تو بترسم.»
تهیونگ ابرویش را بالا برد. «پس بهجاش تصمیم گرفتی منو عصبانی کنی؟»
«نه. تصمیم گرفتم به کسی که بیادبی میکنه، با همون زبان جواب بدم.»
تهیونگ کوتاه و بیصدا خندید؛ خندهای خیلی کم، اما واقعیتر از هر چیزی که کامیل تا آن لحظه از او دیده بود.
کامیل برای یک لحظه مکث کرد. آن خنده… با همهی سردیِ صورتش، عجیب بود. انگار پشتِ آن نگاهِ تیره، چیزی پنهان شده بود که خیلیها نمیدیدند.
او با احتیاط پرسید:
«تو همیشه اینطوریای؟»
«چطوری؟»
«انگار هیچچیز مهم نیست.»
تهیونگ دست از کار کشید. به زمین خیره شد، بعد خیلی آرام گفت:
«آدم وقتی زیاد انتظار نداشته باشه، کمتر ضربه میخوره.»
این جواب، کامیل را ساکت کرد.
برای اولین بار، او به تهیونگ دقیقتر نگاه کرد. نه مثل پسرِ گستاخِ کلاس، نه مثل کسی که فقط میخواست او را تحقیر کند. تهیونگ خسته به نظر میرسید. نه از این کارِ تنبیهی؛ از چیزی عمیقتر. چیزی که پشتِ آن نگاهِ سرد پنهان شده بود.
کامیل بهزور نرمتر شد. «یعنی… هیچکس رو نداری که ازش انتظار داشته باشی؟»
تهیونگ لحظهای سکوت کرد. بعد خیلی کوتاه شانه بالا انداخت.
«آدمها معمولاً وقتی چیزی ازت میخوان، فقط به دردِ خودشون فکر میکنن.»
کامیل سرش را پایین انداخت و آهستهتر تی کشید. اینبار نه از روی لج، بلکه با فکر.
«منم میدونم خانواده یعنی چی که فقط اسمش خانوادهست.»
تهیونگ نگاهش را به او دوخت. این جمله، از چیزی که انتظار داشت، بیشتر بود.
کامیل نفسِ کوتاهی کشید. انگار خودش هم نمیخواست زیاد باز شود، اما حالا که حرف شروع شده بود، دیگر سخت بود متوقفش کند.
«پدرم همیشه کار براش مهمتر بوده. مادرم… سعی میکنه همهچیز رو آروم نگه داره. ولی وقتی یکی از آدمها هیچوقت واقعاً تو رو نمیبینه، خسته میشی.»
تهیونگ چیزی نگفت، فقط گوش داد. و همین، برای کامیل عجیب بود. کسی که واقعاً گوش بدهد، نه اینکه فقط منتظر نوبتش باشد.
بعد از چند ثانیه، تهیونگ گفت:
«پدرم از من توقع زیادی داره. همیشه. اگه بهترین نباشم، انگار اصلاً دیده نمیشم.»
کامیل به او نگاه کرد. حالا برای اولین بار، درک میکرد چرا آنهمه سخت و تیز است.
«پس واسه همین اینقدر سردی؟»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد، اما اینبار از جنسِ تمسخر نبود.
«شاید. یا شاید فقط یاد گرفتم اگه اول خودم دیوار بکشم، کمتر درد داره وقتی یکی بخواد خرابش کنه.»
کامیل آهسته گفت:
«منم دیوار دارم. فقط… دیرتر میسازمش.»
تهیونگ یک لحظه به او خیره ماند. بعد، برای اولین بار، نگاهش کمی نرمتر شد.
«پس تو هم از اونهایی نیستی که زود کوتاه بیان.»
کامیل، با همان غرور همیشگی اما آرامتر، جواب داد:
«نه. فقط کسی باید خیلی جدی دنبالش بگرده تا بفهمه.»
تهیونگ اینبار واقعاً لبخند زد. کوتاه، اما واضح. کامیل حس کرد چیزی در فضای بینشان تغییر کرده؛ نه دوستی، نه صمیمیت کامل… فقط شکستنِ یک لایهی نازک از یخ.
از راهرو، صدای نزدیکشدنِ قدمها آمد. هر دو سریعتر کار کردند، اما حالا دیگر سکوتشان مثلِ قبل نبود.
تهیونگ زیر لب گفت:
«فکر نمیکردم اینقدر حرفزدن با تو، سخت نباشه.»
کامیل تی را در سطل زد و اخم ساختگی کرد.
«منم فکر نمیکردم تو اینقدر کمتر از چیزی که نشون میدی، اعصابخردکن باشی.»
تهیونگ بهجای جواب، فقط خندید.
و همین خنده، اولین چیزی بود که کامیل را مطمئن کرد:
او فقط یک پسرِ سرد و متکبر نیست.
و تهیونگ هم فهمیده بود:
کامیل فقط یک دخترِ مغرورِ فرانسویِ تازهوارد نیست.
لایک و کامنت؟✨
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
- ۱.۸k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط