𝐩𝐚𝐫𝐭𝟗
𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
تهیونگ کتابخانه را با عصبانیت ترک کرده بود و مینجی، درحالی که از تحقیرِ دوبارهاش توسط تهیونگ میلرزید، با چشمانی پر از کینه به کامیل خیره شد. او باخت را نپذیرفته بود؛ بلکه حالا به دنبالِ سلاحی میگشت که کامیل را برای همیشه از این مدرسه و از نزدِ تهیونگ دور کند.
مینجی میدانست کامیل مورو، فرزندِ خانوادهای بسیار سرشناس و البته درگیرِ بحرانهایِ خانوادگیِ شدید است. او با استفاده از نفوذِ پدرش در سیستمِ بایگانیِ مدرسه، به پروندهی محرمانهی کامیل دسترسی پیدا کرد. چیزی که او پیدا کرد، یک معدنِ طلا برایِ نابودیِ اعتبارِ کامیل بود: نامههایی که نشان میداد خانوادهی کامیل در آستانهی یک ورشکستگیِ بزرگ و رسواییِ مالی در فرانسه هستند و کامیل دقیقاً به همین دلیل به سئول فرستاده شده تا شاید با یک ازدواجِ مصلحتی یا موقعیتِ جدید، آبرویشان را حفظ کنند.
روزِ بعد، وقتی تمامِ دانشآموزان در تالارِ اجتماعات جمع شده بودند تا برایِ مراسمِ سالانهی مدرسه آماده شوند، مینجی دست به کار شد. او با یک کلیک ساده، فایلی را که حاویِ عکسِ نامههایِ محرمانه و مدارکِ مالیِ خانوادهی مورو بود، رویِ شبکهیِ داخلیِ مدرسه بارگذاری کرد.
پنج دقیقه نگذشته بود که صدایِ همهمهیِ وحشتناکی در تالار پیچید. همه با گوشیهایشان مشغولِ خواندنِ اسنادی بودند که در فضایِ مجازیِ مدرسه دستبهدست میشد.
«دخترِ ممتاز؟ اون فقط یه پناهندهیِ مالیه!»
«خانوادهی مورو ورشکست شدن؟ پس برایِ همینه که اینقدر تلاش میکنه خودش رو بالا بگیره.»
کامیل واردِ تالار شد. فضایِ سنگینِ نگاهها و پچپچها مثلِ خنجر به قلبش مینشست. او هیچچیز نمیدانست تا اینکه نگاهش به صفحهی گوشیِ یکی از بچهها افتاد. رنگ از رخسارش پرید. آن نامهها… آن دردِ خصوصی… حالا نقلِ محفلِ کسانی بود که هیچچیز از زندگیِ او نمیدانستند.
مینجی با لبخندی پیروزمندانه از رویِ سن پایین آمد و درست مقابلِ کامیل ایستاد. «دیگه نیازی نیست تظاهر کنی، کامیل. همهی ما میدونیم که تو فقط یه مهرهیِ سوختهای که خانوادهت از خودشون روندن.»
در همان لحظه، درِ بزرگِ تالار باز شد. تهیونگ وارد شد. او درِ ورودیِ مدرسه، از شلوغی و پچپچها متوجهِ اتفاق شده بود. او از جمعیت گذشت، بیاعتنا به نگاههایِ خیرهیِ دانشآموزان.
او مستقیماً به سمتِ کامیل رفت. کامیل که حالا لرزشِ دستانش را نمیتوانست پنهان کند، میخواست از تالار فرار کند که تهیونگ بازویش را گرفت.
«کجا؟» صدایِ تهیونگ آرام بود، اما برقی از خشم در چشمانش بود.
«ولم کن، تهیونگ. همه چیزو دیدی دیگه، نه؟ حالا دیگه وقتشه بری پیشِ اونایی که بهت اعتبار میدن، نه کسی که آبروش رفته.»
تهیونگ به اطراف نگاه کرد؛ به مینجی که با غرور منتظرِ واکنشِ او بود و به دانشآموزانی که منتظر بودند ببینند تهیونگ چطور کامیل را طرد میکند. تهیونگ ناگهان گوشیاش را درآورد، به شبکهیِ مدرسه متصل شد و چیزی را تایپ کرد.
لحظهای بعد، صدایِ بوقِ نوتیفیکیشنِ گوشیِ تمامِ دانشآموزان در تالار پیچید. تهیونگ مدارکی را آپلود کرده بود؛ مدارکی که نشان میداد خانوادهیِ خودِ او هم در سالهایِ گذشته، دقیقاً همان ترفندهایِ مالیِ مشابه را برایِ حفظِ ظاهر استفاده کردهاند و حتی وضعیتِ اقتصادیِ آنها هم آنقدرها که همه فکر میکنند، درخشان نیست.
تهیونگ به مینجی نگاه کرد و با صدایی که تمامِ سالن را لرزاند، گفت:
«کسی که تو این خونهیِ شیشهای زندگی میکنه، نباید سنگ پرتاب کنه. حالا… کی میخواد اول دربارهیِ وضعیتِ مالیِ خانوادهیِ خودش صحبت کنه؟»
تالار در سکوتی مطلق فرو رفت. مینجی رنگ به چهرهاش نماند و گوشیاش را در جیبش پنهان کرد.
لایک و کامنت؟🙂
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
تهیونگ کتابخانه را با عصبانیت ترک کرده بود و مینجی، درحالی که از تحقیرِ دوبارهاش توسط تهیونگ میلرزید، با چشمانی پر از کینه به کامیل خیره شد. او باخت را نپذیرفته بود؛ بلکه حالا به دنبالِ سلاحی میگشت که کامیل را برای همیشه از این مدرسه و از نزدِ تهیونگ دور کند.
مینجی میدانست کامیل مورو، فرزندِ خانوادهای بسیار سرشناس و البته درگیرِ بحرانهایِ خانوادگیِ شدید است. او با استفاده از نفوذِ پدرش در سیستمِ بایگانیِ مدرسه، به پروندهی محرمانهی کامیل دسترسی پیدا کرد. چیزی که او پیدا کرد، یک معدنِ طلا برایِ نابودیِ اعتبارِ کامیل بود: نامههایی که نشان میداد خانوادهی کامیل در آستانهی یک ورشکستگیِ بزرگ و رسواییِ مالی در فرانسه هستند و کامیل دقیقاً به همین دلیل به سئول فرستاده شده تا شاید با یک ازدواجِ مصلحتی یا موقعیتِ جدید، آبرویشان را حفظ کنند.
روزِ بعد، وقتی تمامِ دانشآموزان در تالارِ اجتماعات جمع شده بودند تا برایِ مراسمِ سالانهی مدرسه آماده شوند، مینجی دست به کار شد. او با یک کلیک ساده، فایلی را که حاویِ عکسِ نامههایِ محرمانه و مدارکِ مالیِ خانوادهی مورو بود، رویِ شبکهیِ داخلیِ مدرسه بارگذاری کرد.
پنج دقیقه نگذشته بود که صدایِ همهمهیِ وحشتناکی در تالار پیچید. همه با گوشیهایشان مشغولِ خواندنِ اسنادی بودند که در فضایِ مجازیِ مدرسه دستبهدست میشد.
«دخترِ ممتاز؟ اون فقط یه پناهندهیِ مالیه!»
«خانوادهی مورو ورشکست شدن؟ پس برایِ همینه که اینقدر تلاش میکنه خودش رو بالا بگیره.»
کامیل واردِ تالار شد. فضایِ سنگینِ نگاهها و پچپچها مثلِ خنجر به قلبش مینشست. او هیچچیز نمیدانست تا اینکه نگاهش به صفحهی گوشیِ یکی از بچهها افتاد. رنگ از رخسارش پرید. آن نامهها… آن دردِ خصوصی… حالا نقلِ محفلِ کسانی بود که هیچچیز از زندگیِ او نمیدانستند.
مینجی با لبخندی پیروزمندانه از رویِ سن پایین آمد و درست مقابلِ کامیل ایستاد. «دیگه نیازی نیست تظاهر کنی، کامیل. همهی ما میدونیم که تو فقط یه مهرهیِ سوختهای که خانوادهت از خودشون روندن.»
در همان لحظه، درِ بزرگِ تالار باز شد. تهیونگ وارد شد. او درِ ورودیِ مدرسه، از شلوغی و پچپچها متوجهِ اتفاق شده بود. او از جمعیت گذشت، بیاعتنا به نگاههایِ خیرهیِ دانشآموزان.
او مستقیماً به سمتِ کامیل رفت. کامیل که حالا لرزشِ دستانش را نمیتوانست پنهان کند، میخواست از تالار فرار کند که تهیونگ بازویش را گرفت.
«کجا؟» صدایِ تهیونگ آرام بود، اما برقی از خشم در چشمانش بود.
«ولم کن، تهیونگ. همه چیزو دیدی دیگه، نه؟ حالا دیگه وقتشه بری پیشِ اونایی که بهت اعتبار میدن، نه کسی که آبروش رفته.»
تهیونگ به اطراف نگاه کرد؛ به مینجی که با غرور منتظرِ واکنشِ او بود و به دانشآموزانی که منتظر بودند ببینند تهیونگ چطور کامیل را طرد میکند. تهیونگ ناگهان گوشیاش را درآورد، به شبکهیِ مدرسه متصل شد و چیزی را تایپ کرد.
لحظهای بعد، صدایِ بوقِ نوتیفیکیشنِ گوشیِ تمامِ دانشآموزان در تالار پیچید. تهیونگ مدارکی را آپلود کرده بود؛ مدارکی که نشان میداد خانوادهیِ خودِ او هم در سالهایِ گذشته، دقیقاً همان ترفندهایِ مالیِ مشابه را برایِ حفظِ ظاهر استفاده کردهاند و حتی وضعیتِ اقتصادیِ آنها هم آنقدرها که همه فکر میکنند، درخشان نیست.
تهیونگ به مینجی نگاه کرد و با صدایی که تمامِ سالن را لرزاند، گفت:
«کسی که تو این خونهیِ شیشهای زندگی میکنه، نباید سنگ پرتاب کنه. حالا… کی میخواد اول دربارهیِ وضعیتِ مالیِ خانوادهیِ خودش صحبت کنه؟»
تالار در سکوتی مطلق فرو رفت. مینجی رنگ به چهرهاش نماند و گوشیاش را در جیبش پنهان کرد.
لایک و کامنت؟🙂
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
- ۲.۷k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط