#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰
یک ماه بعد...
رینا گردنبند رو هر روز میپوشید.
نمیدونست چرا. فقط حس میکرد بدونش یه چیزی کمه.
اون یک ماه، یونگی سردتر از همیشه شده بود. انگار اون شب که گردنبند رو داد، آخرین گرمای وجودش رو خرج کرده بود و حالا دوباره برگشته بود به همون یونگی سابق.
رینا دیگه تلاش نمیکرد.
فقط نگاهش میکرد. از دور.
و هر بار که نگاهش میکرد، گردنبند زیر پیراهنش رو فشار میداد.
---
شب، [ساعت ۱۱ به وقت کره ]
رینا توی اتاقش بود که صدای ماشین از حیاط اومد.
رفت سمت پنجره.
یونگی از ماشین پیاده شد. ولی این بار تنها نبود.
یه دختر با موهای بلند مشکی، لباس قرمز، از طرف دیگه ماشین پیاده شد.
رینا نفسش رو حبس کرد.
دختر رفت کنار یونگی و دستش رو انداخت دور گردنش.
یونگی هیچ واکنشی نشون نداد. فقط باهاش رفت توی عمارت.
رینا از پنجره عقب کشید.
دستش رو روی سینهاش گذاشت.
یه چیزی توی سینهاش میسوخت.
رینا با خودش: این کیه...؟
نتونست بخوابه.
ساعت ۱۲ شب بود که صدای خنده از پایین اومد.
رینا بیاختیار از اتاق خارج شد و رفت سمت پلهها.
توی سالن، یونگی روی مبل نشسته بود و اون دختر کنارش. لیوان شراب دستش بود.
دختر: یونگی عزیزم، این خونهات خیلی قشنگه. چرا تا حالا نیاوردم؟
یونگی: مشغول بودم.
دختر: میدونم. ولی حالا که اینجام، نباید منو تنها بذاری.
دختر دستش رو گذاشت روی سینهی یونگی.
رینا پشت دیوار قایم شد.
دلش داشت میترکید.
ولی نمیدونست چرا.
چرا؟! مگه من خواهرش نیستم؟ پس چرا اینقدر ناراحتم؟!
یهو یونگی سرش رو بلند کرد. دقیقاً به سمت جایی که رینا قایم شده بود نگاه کرد.
یونگی: رینا. بیا پایین.
رینا یخ کرد.
چطور میدونست اونجاست؟
رینا با سختی از پلهها پایین اومد.
یونگی: این میسو. دوست... خانوادگیمون.
رینا با نگاه سردی به میسو نگاه کرد.
میسو: سلام. تو همون رینایی؟ یونگی ازت گفته.
رینا قلبش یه تپش افتاد.
رینا: چی گفته؟
میسو: گفت خواهر کوچیکشه.
رینا به یونگی نگاه کرد. یونگی بهش نگاه میکرد. هیچ حسی توی صورتش نبود.
رینا: آره. خواهرش.
کلمه رو با طعنه گفت.
میسو: چه نگاه قشنگی داری. ولی چرا انقدر اخمویی؟ بیا باهامون شراب بخور.
رینا: نه. حوصله ندارم.
رینا برگشت و رفت بالا.
توی اتاقش، در رو کوبید.
دستش رو روی دیوار گذاشت و نفس عمیقی کشید.
چشمانش پر از اشک بود.
رینا با خودش: چرا؟! چرا اینقدر ناراحتم؟! مگه چی بهم؟!
یهو صدای پایی از پشت در اومد.
دو تا ضربه آروم.
در باز شد.
یونگی.
رینا: بیا تو. مگه مهمونت رو تنها نذاشتی؟
یونگی: فرستادمش خونه.
رینا: چرا؟
یونگی: چون دلم نمیخواست بمونه.
رینا: به من چه؟ برو باهاش خوش بگذرون.
یونگی چند قدم بهش نزدیک شد.
یونگی: رینا. چرا اینقدر عصبی؟
رینا: عصبی نیستم!
یونگی: پس چرا گریه کردی؟
رینا دستش رو به صورتش کشید. اشک نبود. ولی چشماش قرمز بود.
رینا: گریه نکردم.
یونگی: رینا... بهم نگاه کن.
رینا نگاهش کرد.
یونگی نزدیکتر شد. انقدر نزدیک که رینا میتونست نفسهاش رو حس کنه.
یونگی: میخوای بدونی چرا فرستادمش خونه؟
رینا: نه.
یونگی: ولی میگم.
مکث.
یونگی: چون وقتی بهت نگاه کردم، دیدم ناراحتی.
رینا: من ناراحت نبودم...
یونگی: دروغ.
صداش آروم بود. ولی محکم.
یونگی: رینا، من سالهاست که تو رو میشناسم. میدونم کی ناراحتی. میدونم کی خوشحالی. میدونم کی... چیزی رو ازم قایم میکنی.
رینا نگاهش رو دزدید.
یونگی: پس بهم بگو. چرا ناراحتی؟
رینا: چون... چون تو باهام سردی. ولی با اون دختر اینقدر راحتی. من خواهرت هستم، ولی تو با یه غریبه راحتتری از من!
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دستش رو برداشت و آروم انگشتش رو زیر چونهی رینا گذاشت و صورتش رو بالا آورد.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدیننننننن 🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰
یک ماه بعد...
رینا گردنبند رو هر روز میپوشید.
نمیدونست چرا. فقط حس میکرد بدونش یه چیزی کمه.
اون یک ماه، یونگی سردتر از همیشه شده بود. انگار اون شب که گردنبند رو داد، آخرین گرمای وجودش رو خرج کرده بود و حالا دوباره برگشته بود به همون یونگی سابق.
رینا دیگه تلاش نمیکرد.
فقط نگاهش میکرد. از دور.
و هر بار که نگاهش میکرد، گردنبند زیر پیراهنش رو فشار میداد.
---
شب، [ساعت ۱۱ به وقت کره ]
رینا توی اتاقش بود که صدای ماشین از حیاط اومد.
رفت سمت پنجره.
یونگی از ماشین پیاده شد. ولی این بار تنها نبود.
یه دختر با موهای بلند مشکی، لباس قرمز، از طرف دیگه ماشین پیاده شد.
رینا نفسش رو حبس کرد.
دختر رفت کنار یونگی و دستش رو انداخت دور گردنش.
یونگی هیچ واکنشی نشون نداد. فقط باهاش رفت توی عمارت.
رینا از پنجره عقب کشید.
دستش رو روی سینهاش گذاشت.
یه چیزی توی سینهاش میسوخت.
رینا با خودش: این کیه...؟
نتونست بخوابه.
ساعت ۱۲ شب بود که صدای خنده از پایین اومد.
رینا بیاختیار از اتاق خارج شد و رفت سمت پلهها.
توی سالن، یونگی روی مبل نشسته بود و اون دختر کنارش. لیوان شراب دستش بود.
دختر: یونگی عزیزم، این خونهات خیلی قشنگه. چرا تا حالا نیاوردم؟
یونگی: مشغول بودم.
دختر: میدونم. ولی حالا که اینجام، نباید منو تنها بذاری.
دختر دستش رو گذاشت روی سینهی یونگی.
رینا پشت دیوار قایم شد.
دلش داشت میترکید.
ولی نمیدونست چرا.
چرا؟! مگه من خواهرش نیستم؟ پس چرا اینقدر ناراحتم؟!
یهو یونگی سرش رو بلند کرد. دقیقاً به سمت جایی که رینا قایم شده بود نگاه کرد.
یونگی: رینا. بیا پایین.
رینا یخ کرد.
چطور میدونست اونجاست؟
رینا با سختی از پلهها پایین اومد.
یونگی: این میسو. دوست... خانوادگیمون.
رینا با نگاه سردی به میسو نگاه کرد.
میسو: سلام. تو همون رینایی؟ یونگی ازت گفته.
رینا قلبش یه تپش افتاد.
رینا: چی گفته؟
میسو: گفت خواهر کوچیکشه.
رینا به یونگی نگاه کرد. یونگی بهش نگاه میکرد. هیچ حسی توی صورتش نبود.
رینا: آره. خواهرش.
کلمه رو با طعنه گفت.
میسو: چه نگاه قشنگی داری. ولی چرا انقدر اخمویی؟ بیا باهامون شراب بخور.
رینا: نه. حوصله ندارم.
رینا برگشت و رفت بالا.
توی اتاقش، در رو کوبید.
دستش رو روی دیوار گذاشت و نفس عمیقی کشید.
چشمانش پر از اشک بود.
رینا با خودش: چرا؟! چرا اینقدر ناراحتم؟! مگه چی بهم؟!
یهو صدای پایی از پشت در اومد.
دو تا ضربه آروم.
در باز شد.
یونگی.
رینا: بیا تو. مگه مهمونت رو تنها نذاشتی؟
یونگی: فرستادمش خونه.
رینا: چرا؟
یونگی: چون دلم نمیخواست بمونه.
رینا: به من چه؟ برو باهاش خوش بگذرون.
یونگی چند قدم بهش نزدیک شد.
یونگی: رینا. چرا اینقدر عصبی؟
رینا: عصبی نیستم!
یونگی: پس چرا گریه کردی؟
رینا دستش رو به صورتش کشید. اشک نبود. ولی چشماش قرمز بود.
رینا: گریه نکردم.
یونگی: رینا... بهم نگاه کن.
رینا نگاهش کرد.
یونگی نزدیکتر شد. انقدر نزدیک که رینا میتونست نفسهاش رو حس کنه.
یونگی: میخوای بدونی چرا فرستادمش خونه؟
رینا: نه.
یونگی: ولی میگم.
مکث.
یونگی: چون وقتی بهت نگاه کردم، دیدم ناراحتی.
رینا: من ناراحت نبودم...
یونگی: دروغ.
صداش آروم بود. ولی محکم.
یونگی: رینا، من سالهاست که تو رو میشناسم. میدونم کی ناراحتی. میدونم کی خوشحالی. میدونم کی... چیزی رو ازم قایم میکنی.
رینا نگاهش رو دزدید.
یونگی: پس بهم بگو. چرا ناراحتی؟
رینا: چون... چون تو باهام سردی. ولی با اون دختر اینقدر راحتی. من خواهرت هستم، ولی تو با یه غریبه راحتتری از من!
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دستش رو برداشت و آروم انگشتش رو زیر چونهی رینا گذاشت و صورتش رو بالا آورد.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدیننننننن 🔪🎀
- ۵۱۱
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط