تکپارتی وایب اکانتاتون پارت اول
تکپارتی وایب اکانتاتون پارت اول
https://wisgoon.com/ani_nocturne
بارون آروم روی شیشههای کافه مینشست. ساعت از 12شب گذشته بود و خیابون تقریباً خالی بود تنها جایی که این موقع شب باز بود همینجا بود. سوا لیوان قهوهشو بین دستاش گرفته بود و به انعکاس نور چراغها روی آسفالت خیس نگاه میکرد.
در کافه باز شد.
پسری با یه کت مشکی، موهای خیس و هدفون دور گردنش وارد شد. بدون اینکه به اطراف نگاه کنه، رفت ته کافه و نشست..
جئون جونگکوک.
همون پسری که همه ازش حرف میزدن؛ سرد، مغرور و دستنیافتنی.
سوا هیچوقت باور نمیکرد یه روز اون پسرو ببینه
میخاست یطوری کنارش بشینه پس
با مکث جلو رفت
ـ میتونم اینجا بشینم؟
جونگکوک حتی سرش رو بلند نکرد.
+ هر کاری میخوای بکن.
سوا نشست. سکوت بینشون سنگین بود؛ فقط صدای بارون شنیده میشد.
چند دقیقه بعد، برق کافه رفت.
یه چند نفری که تو کافه بودن شروع کردن به غر زدن، اما سوا خندید.
جونگکوک برای اولین بار بهش نگاه کرد.
+برای چی میخندی؟
ـ چون تاریکی از روشنایی قشنگتره.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
+اولین نفری هستی که اینو میگه
وقتی برق برگشت، سوا خواست بلند بشه.
اما جونگکوک صداش زد.
+هی...
برگشت.
+شمارهتو بده.
سوا با تعجب بهش نگاه کرد و خندید.
ـ تو که حتی اسممو نمیدونی.
جونگکوک از جاش بلند شد، یک قدم نزدیکتر آمد و آرام گفت:
+شاید این دیدارمون فقط یه برخورد عادی نبوده (لبخند)
سوا لبخند زد
شمارهش رو روی دستمال کاغذی نوشت و روی میز گذاشت.
ـ هان سوآ.
جونگکوک دستمال رو برداشت و توی جیبش گذاشت.
دستشو گرفت
و روی دستش شمارش به همراه اسمش نوشت
+جئون جونگکوک.
هر دو از کافه بیرون اومدن.
بارون هنوز میبارید.
جونگکوک به سوا نگاه کرد
و کتشو روی سوا انداخت
+سرما میخوری.
سوا خندید.
ـ پس خودت چی؟
جونگکوک دستهاشو توی جیبش فرو کرد و همونطور که کنار سوا قدم میزد، زیر لب گفت:
+فقط نمیخاستم تو سرما بخوری
_یعنی ازم خوشش اومده(خیلی اروم)
+اره خوشم اومده
_ش شنیدی؟؟
جونگ کوک رفت جلوی سوا وایساد
+من خیلی وقته از تو خوشم میاد
_چ چطوری؟؟
+تو همیشه این کافه میای نه؟
_اوهوم
+منم همیشه اینجا میام
+تو چطوری منو میشناسی؟
_من؟ خیلیا ازت تعریف میکنن میگن خیلی سرد و خشکی
+الان این تعریفه یا تخریب(خندیدن)
_نمیدونم(خندیدن)
+دوستدارم باهات بیشتر اشنا بشم سوا
سوا لبخند زد
شاید یه دیدار ساده باعث بشه نیمه گمشدتو از بین اونهمه جمعیت ادما پیدا کنی
امیدوارم خوشتون بیاد
https://wisgoon.com/ani_nocturne
بارون آروم روی شیشههای کافه مینشست. ساعت از 12شب گذشته بود و خیابون تقریباً خالی بود تنها جایی که این موقع شب باز بود همینجا بود. سوا لیوان قهوهشو بین دستاش گرفته بود و به انعکاس نور چراغها روی آسفالت خیس نگاه میکرد.
در کافه باز شد.
پسری با یه کت مشکی، موهای خیس و هدفون دور گردنش وارد شد. بدون اینکه به اطراف نگاه کنه، رفت ته کافه و نشست..
جئون جونگکوک.
همون پسری که همه ازش حرف میزدن؛ سرد، مغرور و دستنیافتنی.
سوا هیچوقت باور نمیکرد یه روز اون پسرو ببینه
میخاست یطوری کنارش بشینه پس
با مکث جلو رفت
ـ میتونم اینجا بشینم؟
جونگکوک حتی سرش رو بلند نکرد.
+ هر کاری میخوای بکن.
سوا نشست. سکوت بینشون سنگین بود؛ فقط صدای بارون شنیده میشد.
چند دقیقه بعد، برق کافه رفت.
یه چند نفری که تو کافه بودن شروع کردن به غر زدن، اما سوا خندید.
جونگکوک برای اولین بار بهش نگاه کرد.
+برای چی میخندی؟
ـ چون تاریکی از روشنایی قشنگتره.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
+اولین نفری هستی که اینو میگه
وقتی برق برگشت، سوا خواست بلند بشه.
اما جونگکوک صداش زد.
+هی...
برگشت.
+شمارهتو بده.
سوا با تعجب بهش نگاه کرد و خندید.
ـ تو که حتی اسممو نمیدونی.
جونگکوک از جاش بلند شد، یک قدم نزدیکتر آمد و آرام گفت:
+شاید این دیدارمون فقط یه برخورد عادی نبوده (لبخند)
سوا لبخند زد
شمارهش رو روی دستمال کاغذی نوشت و روی میز گذاشت.
ـ هان سوآ.
جونگکوک دستمال رو برداشت و توی جیبش گذاشت.
دستشو گرفت
و روی دستش شمارش به همراه اسمش نوشت
+جئون جونگکوک.
هر دو از کافه بیرون اومدن.
بارون هنوز میبارید.
جونگکوک به سوا نگاه کرد
و کتشو روی سوا انداخت
+سرما میخوری.
سوا خندید.
ـ پس خودت چی؟
جونگکوک دستهاشو توی جیبش فرو کرد و همونطور که کنار سوا قدم میزد، زیر لب گفت:
+فقط نمیخاستم تو سرما بخوری
_یعنی ازم خوشش اومده(خیلی اروم)
+اره خوشم اومده
_ش شنیدی؟؟
جونگ کوک رفت جلوی سوا وایساد
+من خیلی وقته از تو خوشم میاد
_چ چطوری؟؟
+تو همیشه این کافه میای نه؟
_اوهوم
+منم همیشه اینجا میام
+تو چطوری منو میشناسی؟
_من؟ خیلیا ازت تعریف میکنن میگن خیلی سرد و خشکی
+الان این تعریفه یا تخریب(خندیدن)
_نمیدونم(خندیدن)
+دوستدارم باهات بیشتر اشنا بشم سوا
سوا لبخند زد
شاید یه دیدار ساده باعث بشه نیمه گمشدتو از بین اونهمه جمعیت ادما پیدا کنی
امیدوارم خوشتون بیاد
- ۹۷۱
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط