تک پارتی با وایب اکانتاتون
تک پارتی با وایب اکانتاتون
https://wisgoon.com/mmummy_ccarrot_1984
هوا خنک بود. هدفونم روی گوشم بود و آروم بین درختای جنگل راه میرفتم. هر وقت حالم بد میشد، میاومدم اینجا.
یهویی یه خرگوش سفید از جلوم رد شد.
_وای خدااا .. چه نازههه...
بیاختیار دنبالش راه افتادم. هی میرفت لابهلای درختا و هر چند ثانیه یه بار برمیگشت نگام میکرد، انگار میخواست یه جایی منو ببره.
بعد از چند دقیقه، خرگوش یهو پشت یه درخت پرید و دیگه ندیدمش.
_اَه... کجا رفتی؟
همون موقع که دنبال خرگوش میگشتم، محکم خوردم به یکی.
_آخ... ببخشید...
سرمو بلند کردم.
یه پسر قدبلند با هودی کرم و موهای قهوهای، آروم داشت نگام میکرد.
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
بعد خم شد، گوشیمو که افتاده بود برداشت و سمتم گرفت.
+فکر کنم این مال توئه.
_م... ممنون.
یه لبخند ریزی زد.
+دنبال خرگوش میگشتی؟
متعجب نگاهش کردم.
_تو از کجا فهمیدی؟
+چون اون خرگوش همیشه آدمارو تا اینجا میاره.
اخم ریزی کردم.
_یعنی چی؟
خندید.
+نمیدونم... ولی هر بار که میبینمش، آخرش یه اتفاق خوب میافته.
_احتمالا خیالاتی شدی
نگاهش عجیب آروم بود.
+اسمم تهیونگه.
_سوهآجین...
+سوهآجین..
اسممو آروم تکرار کرد و لبخند زد.
+بهت میاد.
نفهمیدم چرا، ولی همون یه جمله باعث شد صورتم داغ بشه.
کنار هم شروع کردیم راه رفتن.
از مدرسه حرف زدیم، از آهنگایی که گوش میدادیم، از اینکه هر دومون عاشق بارون بودیم.
انگار سالها همدیگه رو میشناختیم.
وقتی رسیدیم به خروجی جنگل، خورشید داشت غروب میکرد.
تهیونگ یه شاخه گل کوچیک از کنار مسیر کند و سمتم گرفت.
+اینو نگه دار.
_چرا؟
+که دفعه بعد بهونه داشته باشی دوباره بیای اینجا.
خندیدم.
_اگه نیومدم چی؟
یه قدم نزدیکتر شد.
+میای...
_از کجا اینقدر مطمئنی؟
نگام کرد و با یه لبخند شیطنتآمیز گفت:
+چون خرگوشا هیچوقت آدم اشتباهی رو انتخاب نمیکنن...
و نمیدونستم اون روز، دنبال یه خرگوش اومده بودم...
یا قرار بود عشق زندگیم رو پیدا کنم.
https://wisgoon.com/mmummy_ccarrot_1984
هوا خنک بود. هدفونم روی گوشم بود و آروم بین درختای جنگل راه میرفتم. هر وقت حالم بد میشد، میاومدم اینجا.
یهویی یه خرگوش سفید از جلوم رد شد.
_وای خدااا .. چه نازههه...
بیاختیار دنبالش راه افتادم. هی میرفت لابهلای درختا و هر چند ثانیه یه بار برمیگشت نگام میکرد، انگار میخواست یه جایی منو ببره.
بعد از چند دقیقه، خرگوش یهو پشت یه درخت پرید و دیگه ندیدمش.
_اَه... کجا رفتی؟
همون موقع که دنبال خرگوش میگشتم، محکم خوردم به یکی.
_آخ... ببخشید...
سرمو بلند کردم.
یه پسر قدبلند با هودی کرم و موهای قهوهای، آروم داشت نگام میکرد.
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
بعد خم شد، گوشیمو که افتاده بود برداشت و سمتم گرفت.
+فکر کنم این مال توئه.
_م... ممنون.
یه لبخند ریزی زد.
+دنبال خرگوش میگشتی؟
متعجب نگاهش کردم.
_تو از کجا فهمیدی؟
+چون اون خرگوش همیشه آدمارو تا اینجا میاره.
اخم ریزی کردم.
_یعنی چی؟
خندید.
+نمیدونم... ولی هر بار که میبینمش، آخرش یه اتفاق خوب میافته.
_احتمالا خیالاتی شدی
نگاهش عجیب آروم بود.
+اسمم تهیونگه.
_سوهآجین...
+سوهآجین..
اسممو آروم تکرار کرد و لبخند زد.
+بهت میاد.
نفهمیدم چرا، ولی همون یه جمله باعث شد صورتم داغ بشه.
کنار هم شروع کردیم راه رفتن.
از مدرسه حرف زدیم، از آهنگایی که گوش میدادیم، از اینکه هر دومون عاشق بارون بودیم.
انگار سالها همدیگه رو میشناختیم.
وقتی رسیدیم به خروجی جنگل، خورشید داشت غروب میکرد.
تهیونگ یه شاخه گل کوچیک از کنار مسیر کند و سمتم گرفت.
+اینو نگه دار.
_چرا؟
+که دفعه بعد بهونه داشته باشی دوباره بیای اینجا.
خندیدم.
_اگه نیومدم چی؟
یه قدم نزدیکتر شد.
+میای...
_از کجا اینقدر مطمئنی؟
نگام کرد و با یه لبخند شیطنتآمیز گفت:
+چون خرگوشا هیچوقت آدم اشتباهی رو انتخاب نمیکنن...
و نمیدونستم اون روز، دنبال یه خرگوش اومده بودم...
یا قرار بود عشق زندگیم رو پیدا کنم.
- ۱.۸k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط