𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟕
پارت ۲۷ | راز نفر سوم
چند دقیقه بعد...
همه به عمارت برگشته بودند.
پزشک در حال بستن زخمهای جونگکوک بود، اما او حتی یک بار هم از روی صندلی بلند نشد.
نگاهش فقط روی همان عکس قدیمی مانده بود.
سوا آرام وارد اتاق شد.
چند لحظه مردد ایستاد.
بعد آهسته پرسید:
ـ «حالت بهتره؟»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
ـ «آره.»
اما هر دو میدانستند که دروغ میگوید.
سوا به عکس روی میز نگاه کرد.
ـ «این نفر سوم کیه؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد عکس را برداشت.
ـ «این عکس... مال ده سال پیشه.»
سوا آرام روی مبل روبهرویش نشست.
جونگکوک ادامه داد:
ـ «من... کای... و یه نفر دیگه.»
ـ «دوستتون بود؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
ـ «نه...»
ـ «خانواده بود.»
سوا با تعجب گفت:
ـ «خانواده؟»
ـ «برادر بزرگترم.»
سوا شوکه شد.
ـ «تو برادر داشتی؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ «داشتـم...»
چشمانش برای لحظهای خیس شد.
ـ «همه فکر میکنن اون شب توی آتیش مرد.»
سوا آرام پرسید:
ـ «و تو؟»
جونگکوک نگاهش را از عکس برنداشت.
ـ «منم همین فکر رو میکردم...»
همان لحظه، در اتاق با عجله باز شد.
یکی از محافظها نفسنفسزنان گفت:
ـ «رئیس!»
جونگکوک از جا بلند شد.
ـ «چی شده؟»
ـ «آزمایشگاهی که عکس رو بررسی کرده...»
ـ «بگو.»
محافظ با نگرانی ادامه داد:
ـ «این عکس... تازه چاپ شده.»
سوا اخم کرد.
ـ «یعنی چی؟»
ـ «یعنی کسی به عکس اصلی دسترسی داشته.»
جونگکوک ناگهان چیزی را به یاد آورد.
زیر لب گفت:
ـ «غیرممکنه...»
سوا پرسید:
ـ «چی رو یادت اومد؟»
جونگکوک آرام گفت:
ـ «فقط یه نفر میدونست نسخه اصلی این عکس کجاست...»
در همان لحظه...
صدای زنگ در عمارت بلند شد.
همه محافظها اسلحههایشان را آماده کردند.
یکی از افراد از دوربین ورودی نگاه کرد.
چند ثانیه بعد، با ناباوری برگشت.
ـ «رئیس...»
ـ «کیه؟»
محافظ با صدایی لرزان گفت:
ـ «یه مرد...»
مکث کرد.
ـ «میگه اسمش... جینووئه.»
عکس از دست جونگکوک روی زمین افتاد.
لبهایش لرزید.
ـ «...نه.»
سوا با نگرانی به او نگاه کرد.
ـ «جونگکوک؟»
او فقط یک جمله گفت...
جملهای که همه را در شوک فرو برد.
ـ «جینوو... اسم برادرمه.»
ادامه دارد....
شرط:
۵لایک
۳کامنت
(چون حمایت کمه ۳ کامنت خیلی سخته؟😭)
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟕
پارت ۲۷ | راز نفر سوم
چند دقیقه بعد...
همه به عمارت برگشته بودند.
پزشک در حال بستن زخمهای جونگکوک بود، اما او حتی یک بار هم از روی صندلی بلند نشد.
نگاهش فقط روی همان عکس قدیمی مانده بود.
سوا آرام وارد اتاق شد.
چند لحظه مردد ایستاد.
بعد آهسته پرسید:
ـ «حالت بهتره؟»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
ـ «آره.»
اما هر دو میدانستند که دروغ میگوید.
سوا به عکس روی میز نگاه کرد.
ـ «این نفر سوم کیه؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد عکس را برداشت.
ـ «این عکس... مال ده سال پیشه.»
سوا آرام روی مبل روبهرویش نشست.
جونگکوک ادامه داد:
ـ «من... کای... و یه نفر دیگه.»
ـ «دوستتون بود؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
ـ «نه...»
ـ «خانواده بود.»
سوا با تعجب گفت:
ـ «خانواده؟»
ـ «برادر بزرگترم.»
سوا شوکه شد.
ـ «تو برادر داشتی؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ «داشتـم...»
چشمانش برای لحظهای خیس شد.
ـ «همه فکر میکنن اون شب توی آتیش مرد.»
سوا آرام پرسید:
ـ «و تو؟»
جونگکوک نگاهش را از عکس برنداشت.
ـ «منم همین فکر رو میکردم...»
همان لحظه، در اتاق با عجله باز شد.
یکی از محافظها نفسنفسزنان گفت:
ـ «رئیس!»
جونگکوک از جا بلند شد.
ـ «چی شده؟»
ـ «آزمایشگاهی که عکس رو بررسی کرده...»
ـ «بگو.»
محافظ با نگرانی ادامه داد:
ـ «این عکس... تازه چاپ شده.»
سوا اخم کرد.
ـ «یعنی چی؟»
ـ «یعنی کسی به عکس اصلی دسترسی داشته.»
جونگکوک ناگهان چیزی را به یاد آورد.
زیر لب گفت:
ـ «غیرممکنه...»
سوا پرسید:
ـ «چی رو یادت اومد؟»
جونگکوک آرام گفت:
ـ «فقط یه نفر میدونست نسخه اصلی این عکس کجاست...»
در همان لحظه...
صدای زنگ در عمارت بلند شد.
همه محافظها اسلحههایشان را آماده کردند.
یکی از افراد از دوربین ورودی نگاه کرد.
چند ثانیه بعد، با ناباوری برگشت.
ـ «رئیس...»
ـ «کیه؟»
محافظ با صدایی لرزان گفت:
ـ «یه مرد...»
مکث کرد.
ـ «میگه اسمش... جینووئه.»
عکس از دست جونگکوک روی زمین افتاد.
لبهایش لرزید.
ـ «...نه.»
سوا با نگرانی به او نگاه کرد.
ـ «جونگکوک؟»
او فقط یک جمله گفت...
جملهای که همه را در شوک فرو برد.
ـ «جینوو... اسم برادرمه.»
ادامه دارد....
شرط:
۵لایک
۳کامنت
(چون حمایت کمه ۳ کامنت خیلی سخته؟😭)
- ۲۱۸
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط