#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶۰: فقط امشب
بعد از آن بوسه کوتاه، چند لحظه هر دو فقط به هم نگاه کردند.
سوآ آهسته گفت:
— قول بده وقتی برگردم هنوز همینجا منتظرم باشی.
جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام خندید.
— سوآ… من وقتی تو رو شناختم، تازه فهمیدم زندگی قراره سخت بشه.
سوآ ابرو بالا برد.
— چرا سخت؟
جونگ‌کوک گفت:
— چون فهمیدم قراره یه نفر باشه که نتونم ازش دل بکنم.
سوآ لبخند کوچکی زد.
جونگ‌کوک ادامه داد:
— پس نه… یه ماه چیزی رو عوض نمی‌کنه حتی اگه مادرم کل قصر رو هم بریزه سرمون.
سوآ آهسته گفت:
— اون واقعاً تلاشش رو می‌کنه.
جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.
— منم بلدم لج‌بازی کنم.
سوآ خندید.
— اینو دیدم.
چند لحظه ساکت شدند.
بعد سوآ آرام گفت:
— می‌ترسم.
جونگ‌کوک جدی شد.
— از چی؟
سوآ نفس عمیقی کشید.
— از اینکه اونجا یه کاری کنه دوباره مجبور شم ازت فاصله بگیرم.
جونگ‌کوک فوراً گفت:
— این بار فرق داره.
سوآ نگاهش کرد.
جونگ‌کوک آرام ادامه داد:
— اون بار تو تنها بودی...این بار من هستم حتی اگه نتونم مستقیم کنارت باشم...اجازه نمی‌دم کسی بهت آسیب بزنه.
سوآ آهسته پرسید:
— حتی مادرت؟
جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
— حتی مادرم.
سوآ خیره نگاهش کرد.
جونگ‌کوک لبخند کوچکی زد.
— ببین…من ولیعهد اون قصرم ولی قبل از اون…
کمی مکث کرد.
— من مردی‌ام که تو رو انتخاب کرده.
قلب سوآ تندتر زد.
او آرام گفت:
— منم تو رو انتخاب کردم.
جونگ‌کوک خندید.
— پس اوضاع خوبه.
سوآ سرش را روی شانه او گذاشت.
اتاق ساکت شده بود.
فقط صدای نفس‌های آرامشان شنیده می‌شد.
بعد از چند لحظه سوآ زمزمه کرد:
— کاش زمان امشب کندتر می‌گذشت.
جونگ‌کوک گفت:
— اگه دست من بود کلاً متوقفش می‌کردم.
سوآ سرش را بالا آورد.
— جدی؟
جونگ‌کوک لبخند زد.
— آره چون بعدش باید یه ماه بدون تو بخوابم.
سوآ خندید.
— خیلی هم بد نیست.
جونگ‌کوک گفت:
— برای من هست.
سوآ نگاهش کرد.
چند ثانیه فقط به هم خیره شدند.
بعد سوآ آرام دستش را روی صورت جونگ‌کوک گذاشت.
— وقتی اون یک ماه تموم شد…
جونگ‌کوک گفت:
— اولین کاری که می‌کنم اینه که میام سراغت.
سوآ گفت:
— بعدش؟
جونگ‌کوک لبخند زد.
— جلوی خانواده‌ات می‌ایستم و رسماً ازت خواستگاری می‌کنم.
چشم‌های سوآ گرد شد.
— رسماً؟!
جونگ‌کوک خندید.
— آره حتی اگه جی‌هوپ دوباره بخواد منو بکشه.
سوآ خندید.
— احتمالاً این بار بابام هم کمکش می‌کنه.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
— عالی شد.
سوآ آرام گفت:
— می‌ترسی؟
جونگ‌کوک خیلی سریع جواب داد:
— فقط از یه چیز.
سوآ کنجکاو شد.
— چی؟
جونگ‌کوک آهسته گفت:
— از اینکه یه ماه تو رو نبینم.
سوآ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آرام جلو آمد.
و لب‌هایش را روی لب‌های جونگ‌کوک گذاشت.
بوسه‌ای آرام.
گرم.
پر از احساسی که هر دو می‌دانستند باید یک ماه نگهش دارند.
وقتی از هم فاصله گرفتند، سوآ لبخند زد.
— حالا بخوابیم.
جونگ‌کوک خندید.
— دستور میدی؟
سوآ گفت:
— آره...ولیعهد.
جونگ‌کوک آهی کشید و کنارش دراز کشید.
سوآ سرش را روی شانه او گذاشت.
چند دقیقه بعد…
اتاق آرام شد.
آخرین شب آرامشان قبل از آن یک ماه سخت.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱)

بانو فالو شه؟🎀https://wisgoon.com/bangtan_bts_2013

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۵: بهترین صبح زندگی؟چند لحظه بعد از رفتن ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط