" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۵۲
ویو راوی
!نکنه لارا برات درست کرده
٪ لال شی انشالله
تهیونگ بلند خندید و گفت
_ خدایااا .......نگاش کن .....بابا دختر داییته چرا نمیگی دوستش داری ؟
٪ کوفت کن
_ باشه بابا
و دوباره مشغول غذا خوردن شدن . بعد از اینکه شامشون رو خوردن، تشکشون پهن کردن و خوابیدن
تهیونگ وسط خوابیده بود و آرتور و دنیل کنارش
_ دنیل کمتر حرکت کن
٪ کجا من حرکت کردم ، آرتوره
!خدایاااا اگه من عقلمو نداده بودم دسته تهیونگ الان پیش زنم خوابیده بودم نه دو تا نره غول
تهیونگ و دنیل هر دو چپ چپ به آرتور نگاه کردن که آرتور گفت
!چیه میخوای بگم پرنسس ؟
_ اولا ایده من نبود .......دوما میخواستی نمیدادی عقل خودته به من چه ؟
٪ از اولشم گفتم مثل ادم برین بگین ......من خواهرامو میشناسم .....اینا عین گربهان یه چیزی رو بهشون نگی ، وقتی بفهمن دیگه ادم حسابتون نمیکنن
_ اصلا تقصیر توعه .......کی گفت لیان دستمال گردن منو فردا بده
٪ من چه میدونستم دهنش لقه
_ وایسا من فردا حسابم اونم میرسم
! به جایی اینکه حساب اونو برسی باید فعک کنیم ببینیم چیکار کنیم .....یک روز ، دو روز ، سه روز نمیشه که تا اخر ور دل این بزغاله بمونیم
٪ حرف حساب زدی خوشم اومد ولی بزغاله خودتی .....که خواهرم بیرونت کرده
! میزنم تو دهنت ها
٪ میرم به مینار میگما
_ دوتاتون خفه شین ببینم باید چه خاکی بریزیم سرمون
٪ این شروع کرد
! عین خواهرات دیوونه ای
٪ اگه به مینار نگفتم اینو
!عجب نفه..........
_ بسه دیگههه
هر دو با حرف تهیونگ اروم شدن
_ میگم کریسمس کیه
! هفته دیگه
_ خب ما تا اونموقع فرصت داریم این قضیه حل کنم ......فعلا بخوابین ببینم چیکار کنیم
و بعد از کلنجار های فراوان به خواب رفتن ...........................
شرط
۱۲ لایک
۱۰ کامنت
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۵۲
ویو راوی
!نکنه لارا برات درست کرده
٪ لال شی انشالله
تهیونگ بلند خندید و گفت
_ خدایااا .......نگاش کن .....بابا دختر داییته چرا نمیگی دوستش داری ؟
٪ کوفت کن
_ باشه بابا
و دوباره مشغول غذا خوردن شدن . بعد از اینکه شامشون رو خوردن، تشکشون پهن کردن و خوابیدن
تهیونگ وسط خوابیده بود و آرتور و دنیل کنارش
_ دنیل کمتر حرکت کن
٪ کجا من حرکت کردم ، آرتوره
!خدایاااا اگه من عقلمو نداده بودم دسته تهیونگ الان پیش زنم خوابیده بودم نه دو تا نره غول
تهیونگ و دنیل هر دو چپ چپ به آرتور نگاه کردن که آرتور گفت
!چیه میخوای بگم پرنسس ؟
_ اولا ایده من نبود .......دوما میخواستی نمیدادی عقل خودته به من چه ؟
٪ از اولشم گفتم مثل ادم برین بگین ......من خواهرامو میشناسم .....اینا عین گربهان یه چیزی رو بهشون نگی ، وقتی بفهمن دیگه ادم حسابتون نمیکنن
_ اصلا تقصیر توعه .......کی گفت لیان دستمال گردن منو فردا بده
٪ من چه میدونستم دهنش لقه
_ وایسا من فردا حسابم اونم میرسم
! به جایی اینکه حساب اونو برسی باید فعک کنیم ببینیم چیکار کنیم .....یک روز ، دو روز ، سه روز نمیشه که تا اخر ور دل این بزغاله بمونیم
٪ حرف حساب زدی خوشم اومد ولی بزغاله خودتی .....که خواهرم بیرونت کرده
! میزنم تو دهنت ها
٪ میرم به مینار میگما
_ دوتاتون خفه شین ببینم باید چه خاکی بریزیم سرمون
٪ این شروع کرد
! عین خواهرات دیوونه ای
٪ اگه به مینار نگفتم اینو
!عجب نفه..........
_ بسه دیگههه
هر دو با حرف تهیونگ اروم شدن
_ میگم کریسمس کیه
! هفته دیگه
_ خب ما تا اونموقع فرصت داریم این قضیه حل کنم ......فعلا بخوابین ببینم چیکار کنیم
و بعد از کلنجار های فراوان به خواب رفتن ...........................
شرط
۱۲ لایک
۱۰ کامنت
- ۲۵۸
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط