#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۷۰: مچگیری سلطنتی
سوآ هنوز داشت میخندید.
خندهای آرام و کوتاه که بعد آن همه گریه و تنش، برای جونگکوک از هر چیزی قشنگتر بود.
و جونگکوک…
فقط خیره نگاهش میکرد.
انگار برای چند ثانیه یادش رفته بود بیرون این اتاق:
- قصر در آستانه انفجار است
- فردا جلسه دربار ادامه دارد
- و احتمالاً نصف خاندان سلطنتی میخواهند گلوی همدیگر را بجوند.
ولی الان؟
فقط سوآ مهم بود.
سوآ با دیدن نگاه خیرهاش اخم ریزی کرد.
— «چیه؟»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «میدونی الان چی شد؟»
سوآ مشکوک نگاهش کرد.
— «چی؟»
جونگکوک لبخند کجی زد.
— «اولین بار بود که خودت شروع کردی.»
صورت سوآ فوراً قرمز شد.
— «خفه شو.»
جونگکوک خندید.
و همین باعث شد قلب سوآ دوباره عجیب بلرزد.
این مرد وقتی میخندید خطرناکتر میشد.
سوآ سریع نگاهش را دزدید.
اما جونگکوک آرام نزدیکتر شد.
این بار خبری از شیطنت قبلی نبود.
فقط نگاهش نرم شده بود.
طوری که نفس سوآ آرامآرام گیر کرد.
جونگکوک خیلی آهسته دستش را بالا آورد.
لحظهای مکث کرد…
انگار هنوز از ناراحت کردنش میترسید.
بعد آرام دستش را پشت گردن سوآ گذاشت.
و بیآنکه نگاهش را از چشمهایش بگیرد، زمزمه کرد:
— «میشه این یکی رو من شروع کنم؟»
قلب سوآ کوبید.
ولی فقط سعی کرد خونسرد بماند.
— «خیلی پررویی.»
جونگکوک آرام لبخند زد.
— «پس نه؟»
سوآ خواست چیزی بگوید…
ولی جونگکوک دیگر طاقت نیاورد.
آرام خم شد.
و این بار خودش لبهای سوآ را بوسید.
آهسته.
گرم.
طوری که انگار میخواست مطمئن شود سوآ واقعاً هنوز اینجاست.
دست سوآ ناخودآگاه مشت لباس او شد.
جونگکوک کمی نزدیکترش کشید.
و سوآ همان لحظه فهمید چرا همیشه از این مرد فرار میکرد.
چون وقتی مهربان میشد…
هیچ دفاعی در برابرش نداشت.
چند ثانیه بعد سوآ نفسنفسزنان کمی عقب رفت.
صورتش کاملاً قرمز شده بود.
جونگکوک هنوز خیلی نزدیک بود.
آنقدر نزدیک که نفسهایشان به هم میخورد.
سوآ زیر لب گفت:
— «اگه یکی بیاد چی…؟»
جونگکوک بدون اینکه حتی ذرهای عقب برود، خیلی آرام گفت:
— «در رو قفل کردم.»
سوآ یکدفعه خشکش زد.
— «چی؟!»
جونگکوک دو ثانیه نگاهش کرد…
بعد زد زیر خنده.
— «شوخی کردم.»
سوآ با شوک کوسن را برداشت و کوبید توی صورتش.
— «روانی!»
جونگکوک هنوز میخندید.
— «ولی الان که گفتی… ایده بدی هم نبود.»
— «جونگکوک!»
تق تق.
هر دو خشکشـان زد.
و صدای آشنایی پشت در پیچید:
— «سوآ؟ بیداری؟»
هوسوک.
جونگکوک زیر لب:
— «لعنتی.»
سوآ وحشتزده پچ زد:
— «گفتممممم!»
تق تق تق.
— «سوآ؟ چرا جواب نمیدی؟»
جونگکوک فوری از کنار تخت بلند شد.
اما دقیقاً همان لحظه پایش به لبه فرش گیر کرد.
و جلوی چشمهای وحشتزده سوآ تقریباً با صورت خورد زمین.
سوآ دستش را جلوی دهانش گرفت که نخندد.
جونگکوک سریع تعادلش را حفظ کرد و با حرص گفت:
— «نخند!»
و این دقیقاً بدترین چیزی بود که میتوانست بگوید.
چون سوآ همان لحظه منفجر شد از خنده.
هوسوک پشت در مشکوک شد.
— «…اون صدای جونگکوک بود؟»
جونگکوک و سوآ همزمان به در خیره شدند.
بعد هوسوک خیلی آرام گفت:
— «جونگکوک…»
دو ثانیه سکوت*
— «اگه اونجایی، دعا کن در قفل باشه.»
جونگکوک زیر لب:
— «اوه، الان واقعاً آرزو میکنم قفلش کرده بودم.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
«بی جنبه ها نخونید»
«گزارش نکنید خواهشا چیز خاصی نداشت»
پارت ۷۰: مچگیری سلطنتی
سوآ هنوز داشت میخندید.
خندهای آرام و کوتاه که بعد آن همه گریه و تنش، برای جونگکوک از هر چیزی قشنگتر بود.
و جونگکوک…
فقط خیره نگاهش میکرد.
انگار برای چند ثانیه یادش رفته بود بیرون این اتاق:
- قصر در آستانه انفجار است
- فردا جلسه دربار ادامه دارد
- و احتمالاً نصف خاندان سلطنتی میخواهند گلوی همدیگر را بجوند.
ولی الان؟
فقط سوآ مهم بود.
سوآ با دیدن نگاه خیرهاش اخم ریزی کرد.
— «چیه؟»
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «میدونی الان چی شد؟»
سوآ مشکوک نگاهش کرد.
— «چی؟»
جونگکوک لبخند کجی زد.
— «اولین بار بود که خودت شروع کردی.»
صورت سوآ فوراً قرمز شد.
— «خفه شو.»
جونگکوک خندید.
و همین باعث شد قلب سوآ دوباره عجیب بلرزد.
این مرد وقتی میخندید خطرناکتر میشد.
سوآ سریع نگاهش را دزدید.
اما جونگکوک آرام نزدیکتر شد.
این بار خبری از شیطنت قبلی نبود.
فقط نگاهش نرم شده بود.
طوری که نفس سوآ آرامآرام گیر کرد.
جونگکوک خیلی آهسته دستش را بالا آورد.
لحظهای مکث کرد…
انگار هنوز از ناراحت کردنش میترسید.
بعد آرام دستش را پشت گردن سوآ گذاشت.
و بیآنکه نگاهش را از چشمهایش بگیرد، زمزمه کرد:
— «میشه این یکی رو من شروع کنم؟»
قلب سوآ کوبید.
ولی فقط سعی کرد خونسرد بماند.
— «خیلی پررویی.»
جونگکوک آرام لبخند زد.
— «پس نه؟»
سوآ خواست چیزی بگوید…
ولی جونگکوک دیگر طاقت نیاورد.
آرام خم شد.
و این بار خودش لبهای سوآ را بوسید.
آهسته.
گرم.
طوری که انگار میخواست مطمئن شود سوآ واقعاً هنوز اینجاست.
دست سوآ ناخودآگاه مشت لباس او شد.
جونگکوک کمی نزدیکترش کشید.
و سوآ همان لحظه فهمید چرا همیشه از این مرد فرار میکرد.
چون وقتی مهربان میشد…
هیچ دفاعی در برابرش نداشت.
چند ثانیه بعد سوآ نفسنفسزنان کمی عقب رفت.
صورتش کاملاً قرمز شده بود.
جونگکوک هنوز خیلی نزدیک بود.
آنقدر نزدیک که نفسهایشان به هم میخورد.
سوآ زیر لب گفت:
— «اگه یکی بیاد چی…؟»
جونگکوک بدون اینکه حتی ذرهای عقب برود، خیلی آرام گفت:
— «در رو قفل کردم.»
سوآ یکدفعه خشکش زد.
— «چی؟!»
جونگکوک دو ثانیه نگاهش کرد…
بعد زد زیر خنده.
— «شوخی کردم.»
سوآ با شوک کوسن را برداشت و کوبید توی صورتش.
— «روانی!»
جونگکوک هنوز میخندید.
— «ولی الان که گفتی… ایده بدی هم نبود.»
— «جونگکوک!»
تق تق.
هر دو خشکشـان زد.
و صدای آشنایی پشت در پیچید:
— «سوآ؟ بیداری؟»
هوسوک.
جونگکوک زیر لب:
— «لعنتی.»
سوآ وحشتزده پچ زد:
— «گفتممممم!»
تق تق تق.
— «سوآ؟ چرا جواب نمیدی؟»
جونگکوک فوری از کنار تخت بلند شد.
اما دقیقاً همان لحظه پایش به لبه فرش گیر کرد.
و جلوی چشمهای وحشتزده سوآ تقریباً با صورت خورد زمین.
سوآ دستش را جلوی دهانش گرفت که نخندد.
جونگکوک سریع تعادلش را حفظ کرد و با حرص گفت:
— «نخند!»
و این دقیقاً بدترین چیزی بود که میتوانست بگوید.
چون سوآ همان لحظه منفجر شد از خنده.
هوسوک پشت در مشکوک شد.
— «…اون صدای جونگکوک بود؟»
جونگکوک و سوآ همزمان به در خیره شدند.
بعد هوسوک خیلی آرام گفت:
— «جونگکوک…»
دو ثانیه سکوت*
— «اگه اونجایی، دعا کن در قفل باشه.»
جونگکوک زیر لب:
— «اوه، الان واقعاً آرزو میکنم قفلش کرده بودم.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
«بی جنبه ها نخونید»
«گزارش نکنید خواهشا چیز خاصی نداشت»
- ۲.۰k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط