v m vla writer

łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷
pŧ:⁸

کوک سریع به سمت گوشیش می‌ره او اونو برمیداره .. جیمینم می‌ره او کنارش میشینه

§کیه

$نمیدونم ده آخه وایسا شمارش نا شناسه

§شاید انیآ باشه

$اخه اقل کل اون شماره ی منو از کجا داره

§وای نمی‌دونم حالا جواب بده ببین کیه الان قط میشه

$«گوشیو جواب میده » یابوسه یو ؟

... هردو توی شک و وحشت خیلی بدی قرار داشتن .. استرس و ترس تمام وجودشونو گرفته بود ... کوک تلفنو جواب داد ولی هیچ صدایی از طرف مقابل شنیده نمی‌شد .. دوباره جواب داد

$او .. یابوسه یو ؟

بازم مکثی کرد .. وقتی دید کسی جواب نمی‌ده اومد قطع کنه ولی با صدای که شنید وایساد

¥حالت چطوره

$..نا...نامجون ؟

¥خوبه...صدامو شناختی .. ببینم .. از انیآ چه خبر ؟

نامجون از پشت تلفن پوزخندی زد که صداش رو کوک شنید ... اون موقع بود که فهمید کار نامجونه ...

$«داد» باهاش چیکار کردیییییی عوضی

¥هوی هوی .. آروم باش بچه

کوک فقط نفس نفس از خشم میزد و سعی داشت خودشو کنترل کنه تا به چیزی آسیب نزنه..

$بگو . اون . کجاستتتتتتت همین حالا

¥چیزی نیست پیش منه...

که یه هو صدای تقلا کردن انیآ رو از پشت گوشی شنید .. کوک انگار که بهش برق وصل کردن از جاش سریع پاشد و رفت بیرون خونه .. جیمینم دنبالش رفت..

(انیآ)
نمی‌دونستم کجام .. چشمامو آروم بازو بسته میکردم...بازم...بازم دستو پاهام بسته بودن ...همه جا خیلی تار بود برام .. انگار توی یه انباری بودم .. چشمم خورد به یه نفر که اونجا داشت حرف میزد ... هنوز تار می‌دیدم و نمی‌تونستم چهرشو تشخیص بدم ... ولی ..‌صداش خیلی برام آشنا بود ..‌ کجا شنیدمش یعنی ؟ نه..امکان نداره.. اون پسره.. نامجون بود ..

¥نگران نباش کوک...اون پیش منه

ک...کوک؟ اون کجاست ؟...
شروع کردم به تقلا کردن ولی حتی دهنمم بسته بود ..فهمیدم که داشت با تلفن حرف میزد .. ولی من همچنان تقلا میکردم ... تلفنو قط کرد .. و با یه پوز خند وحشتناکی به سمتم اومد و چونمو گرفت

¥جنس خوبی هستی ولی الان وقتش نیست .. بلاخره به لطف تو میتونم اون بچه رو توی دلم خودم بندازم .. نابودش میکنم ... نابود .. نابود دد

شروع کرد به خنده های شیطانی بلند بلند کردن ... نه نه...کوک نباید به اینجا بیاد ... اگر بیاد زندگیش نابود میشه نه ... یکی از بیرون نامجونو صدا کرد

# قربان یک لحظه بیاید .. یه مشکلی هست

¥ه.ف..الان میام ..از حالت تکون نمی‌خوری انیآ شی

با بسته شدن در ... به نگاهی به درو ورم کردم... دسته کمی از زندان نداشت ... تاریکو کثیف...چراغش همش خاموش روشن می‌شد ... خیلی ترسیده بودم ولی سعی میکردم همش پنهانش کنم تا یه فکری کنم .. اول باید دستامو باز کنم ‌‌.. آره ... میتونم زنگ بزنم ... گوشیشو نبرده .. اون روی میز بود ... دنبال به چیز تیز می‌گشتم ... همه جارو داشتم می‌گشتم و...چشمم به به تیکه های شیشه خورده توی کف زمین که دقیقا اون طرف اتاق بود خورد ..و با دستا و پاهای بسته به زور خودمو رسوندم ... نه کفشی نه هیچی ... حتی لباسمم پاره شده بود..ولی من هیچی از دیشب یادم نمیاد .. شیشه ها توی پام میرفتن... داشتم داغون میشدم ... خون از پام می‌ریخت .. به زور یه دونه شیشه برداشتم و شروع کردم به پاره کردن طناب ... همش دستامو میبریدم..‌ گریم گرفته بود... انیآ خودتو کنترل کن دختر .. همه چی درست میشه ..‌ بعد چند دقیقه بلخره باز کردم .. داشتم پاهامم باز میکردم که صدای نامجونو شنیدم

¥اره آره چیز خاصی نیست همون کاری رو که گفتم بکنید

صدای پاش نزدیک تر میشد... خودمو برگردوندم به جای قبلیم و دستامو به حالت بسته کردم تا شک نکنه ... یه موقع مناسب باید فرار میکردم ... ولی باید به کوک هم خبر میدادم که نباید بیاد ... اومد توی اتاق

¥او‌‌..میبینم که دختر خوبی بودیو کاری نکردی ... همین جوری بمون ..

گوشیشو برداشتو رفت .. لعنتی.. حالا چیکار کنم... رفت .ولی در نیمه باز موند... آره خودشه عالیه... شروع کردم پاهام و دهنمو باز کردم... لباسم خونی شده بود..همین طور بدنم... انگار یه نفر بهم شلیک کرده ... خون روی بدنم پخش شده بود ...ارومو بی سرو صدا از اتاق اومدم بیرون...راه رو دنبال کردم ...

خب خب چطور بود؟ منتظر لایکاتون هستما 😅🫶🌺 اهنگم عوض کردم موقع خواندن یکم حس داشته باشید 🤭
دیدگاه ها (۷)

łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷 pŧ:⁹(انیآ) دنبال کردم...رسیدم...

łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷 pŧ: ⁷$بهت میگم وایسا ..& دنبا...

łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️ 🇰🇷 ادامه اولش کوک بخاطر اینکه ا...

ببخشید بچه ها یادم میرفت اینجا هم پست بزارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط