v m vla writer

łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷
pŧ:⁹

(انیآ)
دنبال کردم...رسیدم به در خروجی بلخره...خیلیم کار سختی نبود...ولی باید به کوک خبر بدم..نمیتونستم همین جوری جون خودمو فقط نجات بدم نا عادلانه بود ..‌ هوا خیلی سرد بود...بدنم داشت می‌لرزید ... همه جا تاریک بود...فک کنم زمان زیادی رو اونجا نبودم چون هنوز شب بود...رسیدم به اتوبان... به نظر می‌رسید تنها راه رسیدن به شهر همین اتوبانه چون هیچ خیابون یا چیز دیگه نبود که بشه رفت و قابل اعتماد باشه...هیچ ماشینی اون موقع بیرون نبود...دستامو دور بازوم گرفته بودمو سعی داشتم خودمو گرم کنم...یخ زدن استخونامو حس میکردم... یه نوری از دور به چشم خورد ... اون یه ماشین بود...وایسادم بلکه بتونم ازش کمک بگیرم...ولی صدام در نمیومد ... ماشین به سرعت از کنارم رد شد .. ولی دیگه توان راه رفتن نداشتم

(کوک)
سریع رفتم سمت ماشین .. جیمین جلومو گرفت

§وایسا من بشینم تو هواست سر جای نی ..

$باشه فقط سریع

تا گوشیه نامجونو توی صدم ثانیه جیمین حک کرد و لوکیشنو نشونمون داد ...بعد از حدودا ۲۰ دقیقه رسیدیم به اتوبان متروکه .. وان قسمت از شهر مدت هاست که هیچکس رفت و آمد نداره...میشه گفت متروکست... از پنجره بیرونو نگا میکردمو ناخونامو از سر استرسو خشم میکندم...چشمم به یه آدمی افتاد که داشت از کنار اونجا رد میشد ... آخه چرا باید توی این هوا بیرون باشه ... خونی بود...لباساش پاره موی باز...روح بود؟ چرا اینجوری بود..‌برام هیچ کس جز انیآ مهم نیست در آن واحد ... رد شدیم از سمتش... برای چند ثانیه تونستم چهره ی ادمرو ببینم... دختر بود؟ ... یکم یه بهش فک کردم

$«داد» وایسااااااا

جیمین سریع زد روی ترمز

§چیه چرا داد میزنی روح دیدی؟

از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت دختره و شونه هاشو گرفتم و چرخوندمش به سمت خودم .. ا..‌اون انیآ بود..

&«بی رقم و بی جون» ..ک..کوک...

اینم دوتا پارت پشت سر هم خوب بود😁

شرط:۱۸ لایک و ۱۵ کامنت 🤍📜🤍
دیدگاه ها (۳۰)

łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷 pŧ:⁸کوک سریع به سمت گوشیش می‌...

łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷 pŧ: ⁷$بهت میگم وایسا ..& دنبا...

łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷 pŧ: ⁶ (راوی ) سکوت بزرگی اون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط