پارت: 32 (بخش1)
پارت: 32 (بخش1)
**زاویه دید: هیزل**
صدای جیغ و همهمهی تماشاچیها روی سکوهای فلزی ورزشگاه، مثل یه موجِ کرکننده و پیوسته تو سرم میکوبید. بوی گسِ خاکِ تارتانِ پیست که زیر آفتاب داغ شده بود، قاطیِ بوی تندِ اسپریهای ضددرد و عرقِ سردِ استرس، ریههام رو پر کرده بود. در حالی که زانوهام رو بالا میآوردم و حرکاتِ کششیِ آخر رو با یه وسواس عصبی انجام میدادم، ذهنم اصلاً اینجا نبود؛ هنوز تو اون راهروی تاریکِ زیر سکوها جا مونده بود. همونجایی که زین با اون چشمهای قرمز و شکستهاش، با اون صدای خشدار و لرزان، تمام حقیقت رو بالا آورده بود.
اون از زندگیم نرفته بود تا یه قهرمانبازیِ احمقانهی هالیوودی دربیاره. اون فقط ترسیده بود... و حالا، اعترافش شاید بالغترین و سختترین کاری بود که تو کل عمرش کرده بود. اون الان اونطرفِ مجتمع داشت رو چمنِ زمین فوتبال میجنگید و من اینجا، روی این پیستِ لعنتی. هر کدوممون باید با غولهای مرحلهی آخرِ خودمون روبهرو میشدیم.
«هی هیزل» صدای خشدار و بلندِ مربی دیویس من رو از هپروت پرت کرد بیرون. با یه کرنومتر که مثل همیشه دور گردنش تاب میخورد و یه تختهشاسی که محکم تو دستش فشار میداد، داشت سمتم میدومد. «پاهات چطورن دختر؟ یاری میکنن؟»
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدام نلرزه. «خوبم، مربی. بدنم گرمه.»
مربی هریس با اون چشمهای ریزبینش زل زد تو صورتم. انگار داشت روحم رو اسکن میکرد. «ببین دخترجون... من میدونم این هفته چقدر برات مثل جهنم بوده. استعدادیابهای استنفورد و ییل اون بالا رو سکوها نشستن و دارن با دقت نگاهت میکنن. اما... گند بزنن بهشون نمیخوام حتی یه ثانیه به اونا فکر کنی. فقط به پیست فکر کن. به صدای کشیده شدنِ کفشهات رو این تارتان. فقط تویی و زمان. هیچ فرمول و حسابکتابی در کار نیست. فقط باید جوری بدوی انگار یه گله گرگ افتادن دنبالت. فهمیدی چی میگم؟»
بغضم رو قورت دادم و سرم رو تکون دادم. «فقط من و پیست. چشم مربی.»
همین که مربی دور شد، امیلی و کلوئی از پشتِ فنسهای فلزی با اون صورتهای سرخ و پر از هیجانشون سمتم دویدن. امیلی یه بطری آب معدنی خنک رو از لای سوراخهای فنس به زور چپاند تو دستم. «بگیر بخور قهرمان رنگت عین گچ دیوار شده. راستی... با اون پسره، زین، حرف زدی؟ دیدم که قبل از مسابقه با اون قیافهی داغونش رفت سمتِ رختکنها.»
آبِ یخ رو قلپقلپ سر کشیدم تا شاید آتیشِ گلوم بخوابه. «آره... حرف زدیم.»
کلوئی چشماش رو درشت کرد و دستش رو زد به کمرش. «خب؟ دوباره چه گوهی خورد؟ دوباره از اون چرتوپرتهای اعصابخردکن؟»
«نه.» نفسم رو با صدا دادم بیرون. حس میکردم یه بلوک سیمانی از رو سینهام برداشته شده. «همهچیز رو گفت بچهها. دلیلِ اون رفتارِ گندش رو گفت. پای پدرِ عوضیاش وسط بود. تهدیدش کرده بود که اگه با من بمونه، بورسیهام رو دود میکنه میفرسته هوا.»
امیلی دستش رو محکم گذاشت رو دهنش و چشماش پر از اشک شد. «اوه شت... خدای من پس اون... اون لعنتی فقط میخواست ازت محافظت کنه؟»
«به اون روشِ احمقانه و سمیِ خودش، آره.» پوزخند تلخی زدم. «ولی خب بهش گفتم که این دلیل نمیشه یهو بپرم بغلش و ببخشمش. حداقل نه الان. اون حق انتخاب رو ازم دزدید و کاری کرد این چند روز از خودم بدم بیاد.» نگاهی به ساعتِ دیجیتالِ بزرگِ ورزشگاه انداختم که داشت تایم رو معکوس میشمرد. «بچهها، توروخدا الان وقتش نیست. نمیتونم بهش فکر کنم. مغزم داره میترکه. باید فقط بدوم.»
امیلی از پشت فنس دستم رو محکم فشار داد و یه لبخندِ خیلی گرم زد. «تو از پسش برمیای دختر. برو و بهشون نشون بده هیزل ایوانز یعنی چی»
داشتم میرفتم سمتِ خط شروع که یهو متوجهِ یه چهرهی آشنا تو ردیفِ اولِ تماشاچیها شدم. قلبم یه ضربان رو جا انداخت و دستهام یخ کرد. مامانم. با همون لباسِ فرمِ رنگورورفتهی رستورانش اونجا ایستاده بود. انگار وسطِ شیفتِ نفسگیرش التماس کرده بود مرخصی بگیره و خودش رو با عجله رسونده بود اینجا. با دیدنِ نگاهِ من، از جاش بلند شد و اومد سمتِ فنسها. رابطهی ما این اواخر انقدر تیره و تار بود که دیدنش اینجا برام مثل یه توهم بود.
«هیزل...» مامانم دستهای زبر و کارکردهاش رو گذاشت رو فنسِ فلزی. چشماش خسته بود، زیرشون گود افتاده بود، اما یه برقی از غرور توشون میدرخشید که هیچوقت ندیده بودم.
«مامان... اصلاً فکر نمیکردم بتونی بیای.» صدام ناخودآگاه لرزید.
**زاویه دید: هیزل**
صدای جیغ و همهمهی تماشاچیها روی سکوهای فلزی ورزشگاه، مثل یه موجِ کرکننده و پیوسته تو سرم میکوبید. بوی گسِ خاکِ تارتانِ پیست که زیر آفتاب داغ شده بود، قاطیِ بوی تندِ اسپریهای ضددرد و عرقِ سردِ استرس، ریههام رو پر کرده بود. در حالی که زانوهام رو بالا میآوردم و حرکاتِ کششیِ آخر رو با یه وسواس عصبی انجام میدادم، ذهنم اصلاً اینجا نبود؛ هنوز تو اون راهروی تاریکِ زیر سکوها جا مونده بود. همونجایی که زین با اون چشمهای قرمز و شکستهاش، با اون صدای خشدار و لرزان، تمام حقیقت رو بالا آورده بود.
اون از زندگیم نرفته بود تا یه قهرمانبازیِ احمقانهی هالیوودی دربیاره. اون فقط ترسیده بود... و حالا، اعترافش شاید بالغترین و سختترین کاری بود که تو کل عمرش کرده بود. اون الان اونطرفِ مجتمع داشت رو چمنِ زمین فوتبال میجنگید و من اینجا، روی این پیستِ لعنتی. هر کدوممون باید با غولهای مرحلهی آخرِ خودمون روبهرو میشدیم.
«هی هیزل» صدای خشدار و بلندِ مربی دیویس من رو از هپروت پرت کرد بیرون. با یه کرنومتر که مثل همیشه دور گردنش تاب میخورد و یه تختهشاسی که محکم تو دستش فشار میداد، داشت سمتم میدومد. «پاهات چطورن دختر؟ یاری میکنن؟»
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدام نلرزه. «خوبم، مربی. بدنم گرمه.»
مربی هریس با اون چشمهای ریزبینش زل زد تو صورتم. انگار داشت روحم رو اسکن میکرد. «ببین دخترجون... من میدونم این هفته چقدر برات مثل جهنم بوده. استعدادیابهای استنفورد و ییل اون بالا رو سکوها نشستن و دارن با دقت نگاهت میکنن. اما... گند بزنن بهشون نمیخوام حتی یه ثانیه به اونا فکر کنی. فقط به پیست فکر کن. به صدای کشیده شدنِ کفشهات رو این تارتان. فقط تویی و زمان. هیچ فرمول و حسابکتابی در کار نیست. فقط باید جوری بدوی انگار یه گله گرگ افتادن دنبالت. فهمیدی چی میگم؟»
بغضم رو قورت دادم و سرم رو تکون دادم. «فقط من و پیست. چشم مربی.»
همین که مربی دور شد، امیلی و کلوئی از پشتِ فنسهای فلزی با اون صورتهای سرخ و پر از هیجانشون سمتم دویدن. امیلی یه بطری آب معدنی خنک رو از لای سوراخهای فنس به زور چپاند تو دستم. «بگیر بخور قهرمان رنگت عین گچ دیوار شده. راستی... با اون پسره، زین، حرف زدی؟ دیدم که قبل از مسابقه با اون قیافهی داغونش رفت سمتِ رختکنها.»
آبِ یخ رو قلپقلپ سر کشیدم تا شاید آتیشِ گلوم بخوابه. «آره... حرف زدیم.»
کلوئی چشماش رو درشت کرد و دستش رو زد به کمرش. «خب؟ دوباره چه گوهی خورد؟ دوباره از اون چرتوپرتهای اعصابخردکن؟»
«نه.» نفسم رو با صدا دادم بیرون. حس میکردم یه بلوک سیمانی از رو سینهام برداشته شده. «همهچیز رو گفت بچهها. دلیلِ اون رفتارِ گندش رو گفت. پای پدرِ عوضیاش وسط بود. تهدیدش کرده بود که اگه با من بمونه، بورسیهام رو دود میکنه میفرسته هوا.»
امیلی دستش رو محکم گذاشت رو دهنش و چشماش پر از اشک شد. «اوه شت... خدای من پس اون... اون لعنتی فقط میخواست ازت محافظت کنه؟»
«به اون روشِ احمقانه و سمیِ خودش، آره.» پوزخند تلخی زدم. «ولی خب بهش گفتم که این دلیل نمیشه یهو بپرم بغلش و ببخشمش. حداقل نه الان. اون حق انتخاب رو ازم دزدید و کاری کرد این چند روز از خودم بدم بیاد.» نگاهی به ساعتِ دیجیتالِ بزرگِ ورزشگاه انداختم که داشت تایم رو معکوس میشمرد. «بچهها، توروخدا الان وقتش نیست. نمیتونم بهش فکر کنم. مغزم داره میترکه. باید فقط بدوم.»
امیلی از پشت فنس دستم رو محکم فشار داد و یه لبخندِ خیلی گرم زد. «تو از پسش برمیای دختر. برو و بهشون نشون بده هیزل ایوانز یعنی چی»
داشتم میرفتم سمتِ خط شروع که یهو متوجهِ یه چهرهی آشنا تو ردیفِ اولِ تماشاچیها شدم. قلبم یه ضربان رو جا انداخت و دستهام یخ کرد. مامانم. با همون لباسِ فرمِ رنگورورفتهی رستورانش اونجا ایستاده بود. انگار وسطِ شیفتِ نفسگیرش التماس کرده بود مرخصی بگیره و خودش رو با عجله رسونده بود اینجا. با دیدنِ نگاهِ من، از جاش بلند شد و اومد سمتِ فنسها. رابطهی ما این اواخر انقدر تیره و تار بود که دیدنش اینجا برام مثل یه توهم بود.
«هیزل...» مامانم دستهای زبر و کارکردهاش رو گذاشت رو فنسِ فلزی. چشماش خسته بود، زیرشون گود افتاده بود، اما یه برقی از غرور توشون میدرخشید که هیچوقت ندیده بودم.
«مامان... اصلاً فکر نمیکردم بتونی بیای.» صدام ناخودآگاه لرزید.
- ۸۶۶
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط