پارت: 31 (بخش2)

پارت: 31 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون افتاد. صدای جیغ و هورای تماشاچی‌ها از بالا می‌اومد، اما انگار ما تو یه حبابِ شیشه‌ایِ تاریک گیر افتاده بودیم. صدای نفس‌های بریده‌بریده‌ی زین تنها چیزی بود که می‌شنیدم.

«من حقِ انتخاب رو ازت دزدیدم.» کلمات رو با یه دردِ عمیق از بین لب‌هاش بیرون می‌کشید. «من دقیقاً همون گوهی رو خوردم که همیشه ازش تو رفتارِ بابام متنفر بودم. به جای تو تصمیم گرفتم. بهت نگفتم چه طوفانی تو راهه، چون می‌دونستم تو چقدر لجباز و قوی هستی. می‌دونستم می‌مونی و می‌جنگی و بورسیه‌ات به باد می‌ره. من کنترلت کردم، هیزل. و با اون کلماتی که اون روز بهت گفتم... فقط می‌خواستم مطمئن بشم که ضربه رو خودم بهت می‌زنم تا بابام نتونه نابودت کنه. اما خودم بدتر نابودت کردم.»

یه قطره اشکِ درشت از گوشه‌ی چشمش سر خورد و روی گونه‌ اش خط انداخت.
«هیچ توجیهی ندارم. فقط می‌خواستم بدونی... می‌خواستم بدونی که تو هیچ‌وقت، هیچ‌ثانیه‌ای برای من یه پروژه‌ی خیریه نبودی. تو... تو قشنگ‌ترین و واقعی‌ترین اتفاقِ زندگیِ گندِ من بودی. من همه‌چیز رو خراب کردم و حالا باید با این درد زندگی کنم.»

حرف‌هاش مثلِ قطعاتِ یه پازلِ گم‌شده، تمامِ اون کابوس‌های این چند روز رو معنا کرد. اون سرمای بی‌دلیلش، اون نگاهِ فراری‌اش. حس کردم یه وزنه‌ی هزار کیلویی از روی قفسه‌ی سینه‌ام برداشته شد. اون من رو به خاطر خودم طرد نکرده بود من بی‌ارزش نبودم من برای اون یه "هیچی" نبودم.

هوا بالاخره به ریه‌هام رسید و تونستم نفسِ عمیقی بکشم. اما...
آیا این کافی بود؟

به اون چشم‌های التماس‌کننده‌اش نگاه کردم. دیدم که چقدر صادقانه داره حرف می‌زنه و چقدر از درون متلاشی شده. اما زخمی که اون با کلماتش روی روحِ من کشیده بود، با این چند خط اعتراف بخیه نمی‌خورد.

«شنیدمت، زین.» صدام به طرزِ عجیبی آروم بود. حتی خودم هم از این آرامش جا خوردم. «و با تمام وجودم باورت می‌کنم. می‌فهمم چرا اون کار رو کردی.»

یه جرقه‌ی کوچیکِ امید تو چشم‌هاش روشن شد، بدنش یه سانت اومد جلوتر، اما من با جمله‌ی بعدی‌ام اون جرقه رو کشتم.

«اما فهمیدنِ دلیلِ یه خنجر، دردِ زخمش رو کمتر نمی‌کنه.»

زین سر جاش خشک شد.

«تو فکر کردی قهرمانی؟» بغضم رو با خشونت قورت دادم و یه قدم رفتم سمتش. «فکر کردی داری من رو نجات می‌دی؟ نه زین. تو من رو تو تاریک‌ترین نقطه‌ی زندگیم رها کردی تا با این فکر که یه دخترِ آویزون و بی‌ارزشم، دست‌وپا بزنم می‌دونی این چند وقت چی بهم گذشت؟ اون شب‌هایی که تا صبح تو تختم مچاله می‌شدم و گریه می‌کردم... اون روزهایی که جلوی آینه حالم از خودم به هم می‌خورد چون فکر می‌کردم اون‌قدر احمقم که نفهمیدم تو فقط داشتی باهام بازی می‌کردی... اون دردها با این عذرخواهی پاک نمیشن»

صدام داشت می‌لرزید اما چشم ازش برنداشتم. «من حق داشتم بدونم. این زندگیِ من بود این بورسیه‌ی من بود من حق داشتم خودم تصمیم بگیرم که می‌خوام برای چی بجنگم یا عقب بکشم. تو این حق رو از من دزدیدی. عذرخواهیِ تو صادقانه‌ست، و به خاطرش ممنونم. چون حداقل الان دیگه می‌تونم خودم رو دوست داشته باشم... اما... من نمی‌تونم ببخشمت. حداقل نه الان. من هنوز نمی‌تونم این بار رو زمین بذارم.»

زین پلک‌هاش رو روی هم فشار داد. انگار با هر کلمه‌ی من یه ضربه به سینه‌اش می‌خورد. شانه‌هایش بیشتر از قبل فرو افتاد. اون شکست رو پذیرفته بود.

«می‌فهمم.» صداش فقط یه زمزمه‌ی توخالی بود تو تاریکی. «حق داری... کاملاً حق داری.»

«هیزل ایوانز لاینِ سه»
صدای خشنِ داور و اعلامِ اسمم از بلندگوها تو فضا پیچید. زمانم رسیده بود. زمانِ اون هم تموم شده بود.

«باید برم.» گفتم و چرخیدم سمتِ روشناییِ خیره‌کننده‌ی پیست.
«هیزل؟»
قدم‌هام متوقف شد، اما برنگشتم نگاهش کنم.

«مسابقه رو بترکون... موفق باشی.» صداش از پشت سر، پر از یه اندوهِ بالغانه و عمیق بود.

نفس عمیقی کشیدم. «تو هم همین‌طور، زین.»
و بدونِ هیچ مکثِ دیگه‌ای، از زیرِ اون سایه‌های تاریک بیرون اومدم و دویدم سمتِ نور. سمتِ پیست و سمتِ آینده‌ای که حالا مطمئن بودم فقط و فقط تو دست‌های خودمه. مسابقه‌ی من، تازه شروع شده بود...
دیدگاه ها (۲۲)

پارت: 32 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**صدای جیغ و همهمه‌ی تماشاچ...

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

پارت‌: 31 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**فضای خفه و نیمه‌تاریکِ ز...

سلام به همه‌ی کسایی که از فردا باید ۶ صبح بیدار بشن 😂⏰رسیدیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط