نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:68
جونگکوک کتش رو روی شونههای ا/ت انداخت و گفت:
«خب دیگه، وقتشه بریم.»
ا/ت با خنده گفت:
«ولی من هنوز میخوام برقصم.»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
«تو هنوز انرژی داری؟»
«خیلی.»
«من یکی دو ساعت دیگه میفهمم این انرژی از کجا اومده.»
دست ا/ت رو گرفت و آروم بردش داخل خونه.
همین که وارد شدن، جونگکوک گفت:
«برو اتاق. لباساتو عوض کن.»
ا/ت با بیحوصلگی گفت:
«باشه بابا.»
جونگکوک زیر لب خندید.
«خوبه، حداقل این یکی رو گوش کردی.»
ا/ت در حالی که میخندید رفت سمت اتاق.
---
جونگکوک هم لباسهای خیسش رو عوض کرد.
یه هودی راحت و شلوارک پوشید و موهاشو با حوله خشک کرد.
بعد برگشت پایین.
خونه بههمریخته بود.
لیوانها روی میز بودن، چند تا ظرف توی آشپزخونه مونده بود و چند تا بالش هم روی مبل افتاده بود.
جونگکوک یه نفس عمیق کشید.
«این خونه چرا همیشه بعد از مهمونی شبیه میدان جنگ میشه؟»
شروع کرد به جمع کردن وسایل.
چند دقیقه بعد، مشغول شستن ظرفها بود.
همون موقع در اتاق باز شد.
ا/ت بیرون اومد.
جونگکوک سریع ظرفها رو کنار گذاشت و دستهاشو خشک کرد.
«بیا. آروم بیا پایین.»
ا/ت با خنده گفت:
«من خودم بلدم راه برم.»
«آره، دیدم. مخصوصاً توی حیاط.»
جونگکوک بازوش رو گرفت و کمکش کرد تا پایین بیاد.
ا/ت روی مبل نشست.
«اینجا خیلی خوبه.»
جونگکوک گفت:
«فقط بشین.»
ا/ت چند ثانیه به سقف نگاه کرد و دوباره شروع کرد به خندیدن.
«جونگکوک...»
«هوم؟»
«فکر میکنی ماه چرا اینقدر بالاست؟»
جونگکوک خسته نگاهش کرد.
«چون اگه پایین بود، به سرت میخورد.»
ا/ت چند لحظه فکر کرد.
بعد زد زیر خنده.
«خیلی بامزهای.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«تو هنوزم موهات خیسه.»
ا/ت دستش رو به موهاش زد.
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
حولهی خودش رو برداشت و به ا/ت داد.
«بگیر. موهاتو خشک کن.»
ا/ت حوله رو گرفت.
«باشه.»
جونگکوک دوباره رفت سمت آشپزخونه و شروع کرد به شستن ظرفها.
---
چند دقیقه بعد، ظرفها تموم شد.
جونگکوک یه لیوان آب برداشت و چند تا بیسکویت و خوراکی هم روی یه سینی گذاشت.
سینی رو کنار ا/ت گذاشت.
«بخور.»
ا/ت به سینی نگاه کرد.
«این همه برای منه؟»
«آره.»
«تو خیلی خوبی.»
جونگکوک مکث کرد.
«فقط بخور.»
ا/ت یه بیسکویت برداشت و خندید.
جونگکوک تازه متوجه شد موهای ا/ت هنوز خیسه.
حوله تقریباً همونطور روی پاهاش افتاده بود.
«تو حتی حوله رو هم استفاده نکردی؟»
ا/ت با خوابآلودگی گفت:
«یادم رفت.»
جونگکوک آه کشید.
«معلومه.»
حوله رو برداشت و کنار ا/ت نشست.
«بیا.»
ا/ت چیزی نگفت.
جونگکوک آروم شروع کرد موهاشو خشک کردن.
ا/ت چند لحظه چشمهاشو باز نگه داشت.
بعد کمکم پلکهاش سنگین شد.
جونگکوک هنوز داشت موهاشو خشک میکرد که متوجه شد ا/ت کاملاً خوابش برده.
چند ثانیه با تعجب نگاهش کرد.
«واقعاً همینطوری خوابت برد؟»
جوابی نیومد.
جونگکوک یه پتو برداشت و روی ا/ت انداخت.
بعد چند لحظه بهش نگاه کرد.
«عجب آدمی...»
خودش رفت روی مبل دیگهای دراز کشید.
---
چند ساعت گذشت.
خونه کاملاً ساکت شده بود.
جونگکوک خواب بود که صدای آروم ا/ت رو شنید.
«جونگکوک...»
جونگکوک با خوابآلودگی چشمهاشو باز کرد.
«چته؟»
ا/ت توی خواب تکون خورد.
«خیلی سردمه...»
جونگکوک سریع بلند شد.
پتو رو برداشت و کاملتر روی ا/ت انداخت.
«الان بهتره.»
چند ثانیه بعد، صدای ا/ت دوباره اومد:
«خیلی... خیلی سردمه.»
جونگکوک اخم کرد.
«چرا اینقدر سردته؟»
ا/ت دستش رو بالا آورد و روی پیشونیش گذاشت.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خودش دستش رو روی پیشونی ا/ت گذاشت.
چند ثانیه ساکت موند.
اخمش بیشتر شد.
«تو تب داری...»
و همانجا فهمید ماجرا خیلی جدیتر از یک شب بارونی و چند نوشیدنیه.
ادامه دارد...
Part:68
جونگکوک کتش رو روی شونههای ا/ت انداخت و گفت:
«خب دیگه، وقتشه بریم.»
ا/ت با خنده گفت:
«ولی من هنوز میخوام برقصم.»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
«تو هنوز انرژی داری؟»
«خیلی.»
«من یکی دو ساعت دیگه میفهمم این انرژی از کجا اومده.»
دست ا/ت رو گرفت و آروم بردش داخل خونه.
همین که وارد شدن، جونگکوک گفت:
«برو اتاق. لباساتو عوض کن.»
ا/ت با بیحوصلگی گفت:
«باشه بابا.»
جونگکوک زیر لب خندید.
«خوبه، حداقل این یکی رو گوش کردی.»
ا/ت در حالی که میخندید رفت سمت اتاق.
---
جونگکوک هم لباسهای خیسش رو عوض کرد.
یه هودی راحت و شلوارک پوشید و موهاشو با حوله خشک کرد.
بعد برگشت پایین.
خونه بههمریخته بود.
لیوانها روی میز بودن، چند تا ظرف توی آشپزخونه مونده بود و چند تا بالش هم روی مبل افتاده بود.
جونگکوک یه نفس عمیق کشید.
«این خونه چرا همیشه بعد از مهمونی شبیه میدان جنگ میشه؟»
شروع کرد به جمع کردن وسایل.
چند دقیقه بعد، مشغول شستن ظرفها بود.
همون موقع در اتاق باز شد.
ا/ت بیرون اومد.
جونگکوک سریع ظرفها رو کنار گذاشت و دستهاشو خشک کرد.
«بیا. آروم بیا پایین.»
ا/ت با خنده گفت:
«من خودم بلدم راه برم.»
«آره، دیدم. مخصوصاً توی حیاط.»
جونگکوک بازوش رو گرفت و کمکش کرد تا پایین بیاد.
ا/ت روی مبل نشست.
«اینجا خیلی خوبه.»
جونگکوک گفت:
«فقط بشین.»
ا/ت چند ثانیه به سقف نگاه کرد و دوباره شروع کرد به خندیدن.
«جونگکوک...»
«هوم؟»
«فکر میکنی ماه چرا اینقدر بالاست؟»
جونگکوک خسته نگاهش کرد.
«چون اگه پایین بود، به سرت میخورد.»
ا/ت چند لحظه فکر کرد.
بعد زد زیر خنده.
«خیلی بامزهای.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«تو هنوزم موهات خیسه.»
ا/ت دستش رو به موهاش زد.
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
حولهی خودش رو برداشت و به ا/ت داد.
«بگیر. موهاتو خشک کن.»
ا/ت حوله رو گرفت.
«باشه.»
جونگکوک دوباره رفت سمت آشپزخونه و شروع کرد به شستن ظرفها.
---
چند دقیقه بعد، ظرفها تموم شد.
جونگکوک یه لیوان آب برداشت و چند تا بیسکویت و خوراکی هم روی یه سینی گذاشت.
سینی رو کنار ا/ت گذاشت.
«بخور.»
ا/ت به سینی نگاه کرد.
«این همه برای منه؟»
«آره.»
«تو خیلی خوبی.»
جونگکوک مکث کرد.
«فقط بخور.»
ا/ت یه بیسکویت برداشت و خندید.
جونگکوک تازه متوجه شد موهای ا/ت هنوز خیسه.
حوله تقریباً همونطور روی پاهاش افتاده بود.
«تو حتی حوله رو هم استفاده نکردی؟»
ا/ت با خوابآلودگی گفت:
«یادم رفت.»
جونگکوک آه کشید.
«معلومه.»
حوله رو برداشت و کنار ا/ت نشست.
«بیا.»
ا/ت چیزی نگفت.
جونگکوک آروم شروع کرد موهاشو خشک کردن.
ا/ت چند لحظه چشمهاشو باز نگه داشت.
بعد کمکم پلکهاش سنگین شد.
جونگکوک هنوز داشت موهاشو خشک میکرد که متوجه شد ا/ت کاملاً خوابش برده.
چند ثانیه با تعجب نگاهش کرد.
«واقعاً همینطوری خوابت برد؟»
جوابی نیومد.
جونگکوک یه پتو برداشت و روی ا/ت انداخت.
بعد چند لحظه بهش نگاه کرد.
«عجب آدمی...»
خودش رفت روی مبل دیگهای دراز کشید.
---
چند ساعت گذشت.
خونه کاملاً ساکت شده بود.
جونگکوک خواب بود که صدای آروم ا/ت رو شنید.
«جونگکوک...»
جونگکوک با خوابآلودگی چشمهاشو باز کرد.
«چته؟»
ا/ت توی خواب تکون خورد.
«خیلی سردمه...»
جونگکوک سریع بلند شد.
پتو رو برداشت و کاملتر روی ا/ت انداخت.
«الان بهتره.»
چند ثانیه بعد، صدای ا/ت دوباره اومد:
«خیلی... خیلی سردمه.»
جونگکوک اخم کرد.
«چرا اینقدر سردته؟»
ا/ت دستش رو بالا آورد و روی پیشونیش گذاشت.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خودش دستش رو روی پیشونی ا/ت گذاشت.
چند ثانیه ساکت موند.
اخمش بیشتر شد.
«تو تب داری...»
و همانجا فهمید ماجرا خیلی جدیتر از یک شب بارونی و چند نوشیدنیه.
ادامه دارد...
- ۲۶۶
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط