نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:67
عصر شده بود.
جونگکوک از صبح درگیر کارهای شرکت بود و قرار بود تا شب برنگردد.
ا/ت هم تصمیم گرفت چند تا از دوستهایش را دعوت کند.
چند ساعت بعد، خانه پر شده بود از صدای خنده و حرف زدن.
هانا، چند نفر از دوستهای ا/ت و چند نفر از بچهها دور هم نشسته بودند و حرف میزدند.
موسیقی آرومی هم توی سالن پخش میشد.
ا/ت لیوان نوشیدنیاش را برداشت و خندید.
«امشب خیلی خوبه!»
هانا با خنده گفت:
«تو زیادی خوشحالی.»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«خب دلم میخواد خوشحال باشم.»
چند ساعت گذشت.
ا/ت چند نوشیدنی خورده بود و حسابی سرخوش شده بود.
مدام میخندید و هر چیزی برایش خندهدار به نظر میرسید.
هانا با خنده گفت:
«ا/ت، دیگه بسه.»
ا/ت خندید.
«من کاملاً خوبم.»
یکی از بچهها گفت:
«این جمله رو هرکی میگه، یعنی دقیقاً خوب نیست.»
ا/ت با خنده بالش رو سمتش پرت کرد.
«ساکت.»
---
شب شده بود.
کمکم مهمونها یکییکی خداحافظی کردند و رفتند.
ا/ت اما هنوز توی حال خودش بود.
همین که در بسته شد، قوطی نوشیدنیاش را برداشت و رفت سمت حیاط.
همان لحظه بارون شروع شد.
ا/ت چند ثانیه به آسمون نگاه کرد.
بعد خندید.
«بارون!»
قوطی رو کنار گذاشت و زیر بارون شروع کرد به چرخیدن.
موهاش خیس شده بود و لباسش هم کمکم خیس میشد.
ولی ا/ت فقط میخندید و میرقصید.
---
چند دقیقه بعد...
ماشین جونگکوک جلوی خونه ایستاد.
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
هنوز لباسهای کاری تنش بود و خستگی از صورتش معلوم بود.
در رو باز کرد.
همین که وارد شد، چند تا لیوان روی میز، بالشهای روی مبل و وسایل پخششده دور سالن نظرش رو جلب کرد.
با تعجب گفت:
«اینجا چه خبره؟»
چند قدم جلو رفت.
«ا/ت؟»
جوابی نیومد.
طبقه بالا رو نگاه کرد.
اتاق خالی بود.
پایین رو گشت.
باز هم خبری نبود.
نگران شد.
«ا/ت کجایی؟»
به سمت در حیاط رفت.
در رو باز کرد.
صدای بارون بلندتر شد.
جونگکوک چند لحظه خیره موند.
بعد ا/ت رو دید.
کنار استخر کوچیک حیاط ایستاده بود و زیر بارون میخندید و برای خودش میرقصید.
جونگکوک با ناباوری گفت:
«این دیگه چه وضعیه؟»
ا/ت متوجهش نشد.
جونگکوک سریع از پلهها پایین رفت.
با همون لباسهای کاری وارد حیاط شد.
چند قدم جلو رفت.
«ا/ت.»
ا/ت برگشت.
با دیدنش لبخند بزرگی زد.
«جونگکوک!»
جونگکوک نفسش رو بیرون داد.
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
ا/ت با خنده گفت:
«دارم میرقصم.»
جونگکوک به بارون نگاه کرد.
«معلومه.»
بعد نزدیکتر شد.
دست ا/ت رو گرفت.
«بیا داخل. سردت میشه.»
ا/ت دستش رو کشید.
«نمیخوام.»
جونگکوک دوباره دستش رو گرفت.
«ا/ت، بیا.»
ا/ت خندید و دستش رو کنار کشید.
«نمیخوام! میخوام برقصم.»
چند قدم عقب رفت و دستهاش رو باز کرد.
«تو هم بیا!»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ا/ت با خنده ادامه داد:
«ببین چقدر هوا خوبه!»
جونگکوک نگاهی بهش انداخت و گفت:
«دوباره نوشیدنی خوردی؟»
«معلومه که نه،من فقط...»
دستش رو آورد بالا و نکه انگشتش رو نشون داد.
«همینقدر خوردم!»
قوطی رو آورد بالا.
«به سلامتی»
دوباره شروع کرد به رقصیدن و خندیدن.
دست میزد و میپرید.
و جونگکوک فقط زیر بارون تماشا میکرد.
ات فقط یک تیشرت داشت و یک شلوارک خیلی کوتاه تا ر*ون پا*هایش.
و جونگکوک درحالی که تکیه داده بود به دیوار،محوه موهای خیس و چهره ی مهربون و لطیفش شده بود.
لبخنده کوتاهی روی لب هاش قنچه ای تازه زده بود و چشماش،چشماش هرلحظه بیشتر از قبل برق میزد.
ا/ت نگاهی بهش انداخت و با لبخند و همون نگاه شادش دستاش رو باز کرد.
«بیا دیگه،ببین چقدر هوا خوبه!»
دستای جونگکوک رو گرفت و به طرف استخر رفت.
با همون موهای خیس و پاهای برهنه اش دورش میچرخید و میخندید.
دستاش رو میگرفت و با لبخند دستاش رو تکون میداد.
جونگکوک کتش رو در اورد و روی زمین گذاشت،کرباتش رو شل کرد و شروع کرد به رقصیدن و خندیدن.
ا/ت خودش رو داخل استخر انداخت،نگاهی به جونگکوک انداخت و گفت:
»توهم بیا دیگه»
جونگکوک نشست و گفت:
»نه دیگه لازم...»
قبل از اینکه حرفش تموم بشه دستاش رو گرفت و کشوندش سمت استخر.
ات شروع کرد به آب پاشیدن و خندیدن.
و لحظه ای که نزدیک هم شدن فقط و فقط... یک سکوت بینشون بود.
ا/ت درحالی که تو حال خودش بهش نزدیک شد،چشماش برق میزد و لبخند روی لبهاش بود.
و جونگکوک درحالی که همون لبخند روی لبهاش بود چشماش به چشمای ا/ت قفل شده بود.
کتش رو که روی زمین افتاده بود رو برداشت و داخل استخر دور ات انداخت.
»خب دیگه،وقتشه بریم داخل»
ادامه دارد...
امیدوارم ریکشن هاتون واقعی باشه!
ممنون میشم نظرتو بگی!
Part:67
عصر شده بود.
جونگکوک از صبح درگیر کارهای شرکت بود و قرار بود تا شب برنگردد.
ا/ت هم تصمیم گرفت چند تا از دوستهایش را دعوت کند.
چند ساعت بعد، خانه پر شده بود از صدای خنده و حرف زدن.
هانا، چند نفر از دوستهای ا/ت و چند نفر از بچهها دور هم نشسته بودند و حرف میزدند.
موسیقی آرومی هم توی سالن پخش میشد.
ا/ت لیوان نوشیدنیاش را برداشت و خندید.
«امشب خیلی خوبه!»
هانا با خنده گفت:
«تو زیادی خوشحالی.»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«خب دلم میخواد خوشحال باشم.»
چند ساعت گذشت.
ا/ت چند نوشیدنی خورده بود و حسابی سرخوش شده بود.
مدام میخندید و هر چیزی برایش خندهدار به نظر میرسید.
هانا با خنده گفت:
«ا/ت، دیگه بسه.»
ا/ت خندید.
«من کاملاً خوبم.»
یکی از بچهها گفت:
«این جمله رو هرکی میگه، یعنی دقیقاً خوب نیست.»
ا/ت با خنده بالش رو سمتش پرت کرد.
«ساکت.»
---
شب شده بود.
کمکم مهمونها یکییکی خداحافظی کردند و رفتند.
ا/ت اما هنوز توی حال خودش بود.
همین که در بسته شد، قوطی نوشیدنیاش را برداشت و رفت سمت حیاط.
همان لحظه بارون شروع شد.
ا/ت چند ثانیه به آسمون نگاه کرد.
بعد خندید.
«بارون!»
قوطی رو کنار گذاشت و زیر بارون شروع کرد به چرخیدن.
موهاش خیس شده بود و لباسش هم کمکم خیس میشد.
ولی ا/ت فقط میخندید و میرقصید.
---
چند دقیقه بعد...
ماشین جونگکوک جلوی خونه ایستاد.
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
هنوز لباسهای کاری تنش بود و خستگی از صورتش معلوم بود.
در رو باز کرد.
همین که وارد شد، چند تا لیوان روی میز، بالشهای روی مبل و وسایل پخششده دور سالن نظرش رو جلب کرد.
با تعجب گفت:
«اینجا چه خبره؟»
چند قدم جلو رفت.
«ا/ت؟»
جوابی نیومد.
طبقه بالا رو نگاه کرد.
اتاق خالی بود.
پایین رو گشت.
باز هم خبری نبود.
نگران شد.
«ا/ت کجایی؟»
به سمت در حیاط رفت.
در رو باز کرد.
صدای بارون بلندتر شد.
جونگکوک چند لحظه خیره موند.
بعد ا/ت رو دید.
کنار استخر کوچیک حیاط ایستاده بود و زیر بارون میخندید و برای خودش میرقصید.
جونگکوک با ناباوری گفت:
«این دیگه چه وضعیه؟»
ا/ت متوجهش نشد.
جونگکوک سریع از پلهها پایین رفت.
با همون لباسهای کاری وارد حیاط شد.
چند قدم جلو رفت.
«ا/ت.»
ا/ت برگشت.
با دیدنش لبخند بزرگی زد.
«جونگکوک!»
جونگکوک نفسش رو بیرون داد.
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
ا/ت با خنده گفت:
«دارم میرقصم.»
جونگکوک به بارون نگاه کرد.
«معلومه.»
بعد نزدیکتر شد.
دست ا/ت رو گرفت.
«بیا داخل. سردت میشه.»
ا/ت دستش رو کشید.
«نمیخوام.»
جونگکوک دوباره دستش رو گرفت.
«ا/ت، بیا.»
ا/ت خندید و دستش رو کنار کشید.
«نمیخوام! میخوام برقصم.»
چند قدم عقب رفت و دستهاش رو باز کرد.
«تو هم بیا!»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ا/ت با خنده ادامه داد:
«ببین چقدر هوا خوبه!»
جونگکوک نگاهی بهش انداخت و گفت:
«دوباره نوشیدنی خوردی؟»
«معلومه که نه،من فقط...»
دستش رو آورد بالا و نکه انگشتش رو نشون داد.
«همینقدر خوردم!»
قوطی رو آورد بالا.
«به سلامتی»
دوباره شروع کرد به رقصیدن و خندیدن.
دست میزد و میپرید.
و جونگکوک فقط زیر بارون تماشا میکرد.
ات فقط یک تیشرت داشت و یک شلوارک خیلی کوتاه تا ر*ون پا*هایش.
و جونگکوک درحالی که تکیه داده بود به دیوار،محوه موهای خیس و چهره ی مهربون و لطیفش شده بود.
لبخنده کوتاهی روی لب هاش قنچه ای تازه زده بود و چشماش،چشماش هرلحظه بیشتر از قبل برق میزد.
ا/ت نگاهی بهش انداخت و با لبخند و همون نگاه شادش دستاش رو باز کرد.
«بیا دیگه،ببین چقدر هوا خوبه!»
دستای جونگکوک رو گرفت و به طرف استخر رفت.
با همون موهای خیس و پاهای برهنه اش دورش میچرخید و میخندید.
دستاش رو میگرفت و با لبخند دستاش رو تکون میداد.
جونگکوک کتش رو در اورد و روی زمین گذاشت،کرباتش رو شل کرد و شروع کرد به رقصیدن و خندیدن.
ا/ت خودش رو داخل استخر انداخت،نگاهی به جونگکوک انداخت و گفت:
»توهم بیا دیگه»
جونگکوک نشست و گفت:
»نه دیگه لازم...»
قبل از اینکه حرفش تموم بشه دستاش رو گرفت و کشوندش سمت استخر.
ات شروع کرد به آب پاشیدن و خندیدن.
و لحظه ای که نزدیک هم شدن فقط و فقط... یک سکوت بینشون بود.
ا/ت درحالی که تو حال خودش بهش نزدیک شد،چشماش برق میزد و لبخند روی لبهاش بود.
و جونگکوک درحالی که همون لبخند روی لبهاش بود چشماش به چشمای ا/ت قفل شده بود.
کتش رو که روی زمین افتاده بود رو برداشت و داخل استخر دور ات انداخت.
»خب دیگه،وقتشه بریم داخل»
ادامه دارد...
امیدوارم ریکشن هاتون واقعی باشه!
ممنون میشم نظرتو بگی!
- ۱۸۶
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط