℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شد

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شد

چند روز از جشن دانشگاه گذشته بود.

آن شب، جمله‌ی ناتمام جیمین مدام در ذهن ا/ت تکرار می‌شد.

«من یه چیزی می‌خوام بهت بگم...»

اما بعد از آن شب، جیمین دیگر چیزی نگفته بود.

نه اینکه رفتارش سرد شده باشد.

اتفاقاً برعکس.

بیشتر از همیشه کنار ا/ت بود.

فقط هر بار که می‌خواست چیزی بگوید، منصرف می‌شد.

تا اینکه یک عصر، وقتی کلاس‌ها تمام شده بودند، جیمین پیامی برای ا/ت فرستاد.

جیمین:
«می‌تونی بیای کتابخونه؟»

ا/ت:
«الان؟»

جیمین:
«آره. یه چیزی هست که باید بهت بگم.»

قلب ا/ت تند زد.

همان جمله.

دوباره.


---

کتابخانه تقریباً خالی بود.

ا/ت وارد شد و جیمین را دید که کنار همان میز همیشگی‌شان نشسته بود.

وقتی ا/ت نزدیک شد، جیمین از جا بلند شد.

«اومدی.»

«گفتی یه چیزی می‌خوای بگی.»

جیمین لبخند عصبی‌ای زد.

«آره.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«یادته اولین روزی که همدیگه رو دیدیم، گم شده بودی؟»

ا/ت خندید.

«چطور ممکنه یادم بره؟»

«من اون روز فکر می‌کردم فقط یه دانشجوی گم‌شده‌ای که باید راهشو نشون بدم.»

ا/ت آرام گفت:

«ولی؟»

جیمین نگاهش کرد.

«ولی بعدش هر روز بیشتر منتظر دیدنت شدم.»

لبخند ا/ت آرام‌آرام محو شد.

جیمین ادامه داد:

«اول فکر کردم چون دوست خوبی هستی.»

یک قدم نزدیک‌تر آمد.

«بعد فکر کردم شاید چون به بودنت عادت کردم.»

مکث کرد.

«اما وقتی تهیونگ وارد زندگیت شد... فهمیدم قضیه خیلی بیشتر از ایناست.»

ا/ت چیزی نگفت.

جیمین نفس عمیقی کشید.

«وقتی می‌دیدم باهاش وقت می‌گذرونی، ناراحت می‌شدم. وقتی می‌خندیدی و من دلیلش نبودم، حس عجیبی داشتم.»

لبخند کوچکی زد.

«و هرچی بیشتر سعی کردم نادیده‌ش بگیرم، بدتر شد.»

ا/ت آرام پرسید:

«جیمین...»

«بذار این بار حرفمو کامل بزنم.»

ا/ت ساکت شد.

جیمین برای چند لحظه به چشمانش نگاه کرد.

بعد خیلی ساده گفت:

«من عاشقت شدم.»

سکوت.

هیچ صدایی در کتابخانه شنیده نمی‌شد.

ا/ت فقط به او نگاه می‌کرد.

جیمین با اضطراب خندید.

«اگه نمی‌خوای چیزی بگی، اشکالی نداره. من فقط... دیگه نمی‌تونستم پنهانش کنم.»

ا/ت لبخند زد.

یک لبخند آرام و واقعی.

«تو خیلی دیر فهمیدی.»

جیمین با تعجب نگاهش کرد.

«چی؟»

ا/ت سرش را پایین انداخت.

«من فکر کنم... خیلی وقت پیش عاشقت شده بودم.»

چشم‌های جیمین از تعجب باز شد.

«واقعاً؟»

ا/ت خندید.

«آره.»

«پس چرا هیچ‌وقت نگفتی؟»

«چون فکر می‌کردم برای تو فقط یه دوستم.»

جیمین خندید.

«منم دقیقاً همین فکر رو درباره‌ی تو می‌کردم.»

هر دو خندیدند.

بعد چند لحظه، ا/ت آرام گفت:

«پس بالاخره فهمیدیم.»

جیمین سر تکان داد.

«بالاخره.»


---

آن‌ها از کتابخانه بیرون آمدند.

هوا خنک بود و چراغ‌های خیابان‌های سئول یکی‌یکی روشن می‌شدند.

در مسیر، جیمین دستش را کنار دست ا/ت نگه داشت.

چند ثانیه بعد، انگشت‌هایشان آرام به هم خورد.

هر دو مکث کردند.

جیمین نگاه کوتاهی به ا/ت انداخت.

این بار، هیچ‌کدام عقب نکشیدند.

دست‌هایشان در هم گره خورد.

ا/ت لبخند زد.

«جیمین؟»

«هوم؟»

«فکر می‌کنی داستانمون از کجا شروع شد؟»

جیمین کمی فکر کرد.

«از روزی که تو توی دانشگاه گم شدی.»

ا/ت خندید.

«پس اگه اون روز گم نمی‌شدم...»

جیمین لبخند زد.

«شاید هیچ‌وقت پیدات نمی‌کردم.»

ا/ت به او نگاه کرد.

«ولی پیدا کردی.»

جیمین دستش را کمی محکم‌تر گرفت.

«آره.»

چند قدم دیگر برداشتند.

بعد جیمین گفت:

«راستی...»

«چی؟»

«یه چیزی رو هنوز نفهمیدم.»

«چی؟»

«چرا اسم داستانمون باید MY BOOK باشه؟»

ا/ت لبخند زد.

«چون بعضی آدم‌ها فقط یه فصل از زندگی آدم نیستن.»

جیمین منتظر ماند.

ا/ت ادامه داد:

«بعضی‌ها خودشون کل کتابن.»

جیمین لبخند زد.

و آن شب، در میان خیابان‌های روشن سئول، داستانی که با یک دانشجوی گمشده و یک پسر غریبه شروع شده بود، بالاخره به آخرین صفحه رسید.

اما شاید...

این واقعاً پایان نبود.

چون بعضی کتاب‌ها وقتی به آخرین صفحه می‌رسند، تازه شروع داستان اصلی‌شان است.

پایان

𝙼𝚈 𝙱𝙾𝙾𝙺 — Some stories are written. Some are lived. 💜📖✨
دیدگاه ها (۰)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 1 — یک عصر معمولیصدای برخورد وزنه‌ها با زمین، ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

آخرین بحث پارت ۲۶

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒𝟎 (last part)چند ماه بعد...همه‌چیز تغییر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط