🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
ραят 2 | اولین روز دانشگاه
صبح سئول با صدای زنگ گوشی ا/ت شروع شد.
ـ «فقط پنج دقیقه دیگه...»
پنج دقیقه بعد...
ـ «ا/ت! اگه الان بیدار نشی، کلاست رو از دست میدی!»
ا/ت با شنیدن صدای هماتاقیاش، یکدفعه از تخت پرید.
ـ «چی؟! ساعت چنده؟!»
نگاهی به گوشی انداخت.
۷:۳۵
ـ «یاااااا خدا!»
ده دقیقه بعد، ا/ت با موهای نیمهمرتب، کیف روی شانه و یک تکه نان تست در دست، با عجله از خوابگاه بیرون زد.
اولین روز دانشگاه قرار نبود اینطور شروع شود.
او دوست داشت روز اولش مرتب و بیدردسر باشد.
اما وقتی با عجله وارد ساختمان اصلی شد، متوجه شد حتی شمارهی کلاسش را هم درست به خاطر ندارد.
ـ «کلاس ۳۰۲... طبقه سوم...»
از پلهها بالا رفت و جلوی اولین کلاس ایستاد.
نفسنفسزنان در را باز کرد.
چند نفر برگشتند سمتش.
ا/ت سریع خم شد.
ـ «ببخشید... دیر کردم.»
استاد هنوز نیامده بود.
با خیال راحت نفسش را بیرون داد و دنبال یک صندلی خالی گشت.
یک صندلی کنار پنجره پیدا کرد.
لبخندی زد و به سمتش رفت.
اما درست وقتی میخواست کیفش را روی صندلی بگذارد، صدایی از پشت سرش آمد:
ـ «این صندلی خالیه.»
ا/ت بدون اینکه برگردد گفت:
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا روش کیف گذاشتی؟»
ـ «چون میخوام بشینم.»
ـ «منم میخوام بشینم.»
ا/ت آرام برگشت.
لبخندش همان لحظه محو شد.
ـ «تو؟!»
سوکجین با همان خونسردی همیشگی روبهرویش ایستاده بود.
ـ «صبح بخیر.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «تو اینجا چی کار میکنی؟»
ـ «درس میخونم؟»
ـ «نه، منظورم اینه چرا اینجایی؟!»
سوکجین به تخته اشاره کرد.
ـ «چون کلاس منه.»
ا/ت چند لحظه سکوت کرد.
بعد زیرلب گفت:
ـ «من امروز واقعاً بدشانسم.»
سوکجین خندید و روی صندلی کناری نشست.
ـ «فکر کنم سرنوشت دوست داره ما رو کنار هم ببینه.»
ا/ت سریع نشست.
ـ «سرنوشت هیچ کاری نکرده. تو فقط زیادی جلوی چشم من ظاهر میشی.»
ـ «پس متوجه شدی که زیاد به چشم میام؟»
ا/ت برگشت و با اخم نگاهش کرد.
ـ «نه. منظورم این نبود.»
ـ «ولی گفتی.»
ـ «میخوای همین اول صبح دعوا کنیم؟»
سوکجین لبخند زد.
ـ «من که مشکلی ندارم.»
قبل از اینکه ا/ت جوابش را بدهد، استاد وارد کلاس شد.
همه ساکت شدند.
استاد شروع به معرفی درس و برنامهی ترم کرد.
ا/ت سعی کرد تمام حواسش را روی جزوهاش بگذارد.
اما چند دقیقه بعد، یک کاغذ کوچک روی دفترش افتاد.
با تعجب بازش کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«تو همیشه اینقدر عصبانیای؟»
ا/ت بدون اینکه سرش را بلند کند، زیرش نوشت:
«تو همیشه اینقدر روی اعصابی؟»
کاغذ را به سمت سوکجین هل داد.
چند ثانیه بعد، دوباره برگشت.
«فقط جلوی تو.»
ا/ت لبخند عصبیای زد و زیرش نوشت:
«چه افتخاری.»
کاغذ دوباره برگشت.
«خواهش میکنم.»
ا/ت نزدیک بود از عصبانیت کاغذ را مچاله کند.
اما ناگهان متوجه شد سوکجین دارد به سختی جلوی خندهاش را میگیرد.
برای اولین بار، خودش هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
خیلی کوتاه.
خیلی نامحسوس.
اما لبخند زد.
و سوکجین آن را دید.
---
بعد از کلاس، ا/ت سریع وسایلش را جمع کرد.
یکی از همکلاسیها از کنارش رد شد و گفت:
ـ «ا/ت، برای ناهار میای کافه؟»
ـ «آره، فقط بذار وسایلمو جمع کنم.»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای سوکجین از پشت سرش آمد:
ـ «ا/ت.»
او برگشت.
ـ «چی؟»
سوکجین دستهایش را در جیبش فرو برد.
ـ «اسم کاملت رو هنوز نمیدونم.»
ـ «لازم نیست بدونی.»
ـ «پس من چی صدات کنم؟»
ا/ت چند ثانیه فکر کرد.
ـ «همون... هی، تو!»
سوکجین خندید.
ـ «باشه، هی تو.»
ا/ت از کنارش رد شد.
ـ «خداحافظ، هی تو.»
ـ «فعلاً، دختر عصبانی.»
ا/ت ایستاد.
برگشت و با اخم نگاهش کرد.
ـ «من عصبانی نیستم!»
سوکجین با خنده گفت:
ـ «باشه، باشه!»
ا/ت رفت.
سوکجین هم چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد آرام زیر لب گفت:
ـ «ولی واقعاً بامزهست...»
و خودش هم نفهمید چرا اولین چیزی که بعد از کلاس به آن فکر میکرد، لبخند کوتاه ا/ت بود.
🌷 ادامه دارد...
ραят 2 | اولین روز دانشگاه
صبح سئول با صدای زنگ گوشی ا/ت شروع شد.
ـ «فقط پنج دقیقه دیگه...»
پنج دقیقه بعد...
ـ «ا/ت! اگه الان بیدار نشی، کلاست رو از دست میدی!»
ا/ت با شنیدن صدای هماتاقیاش، یکدفعه از تخت پرید.
ـ «چی؟! ساعت چنده؟!»
نگاهی به گوشی انداخت.
۷:۳۵
ـ «یاااااا خدا!»
ده دقیقه بعد، ا/ت با موهای نیمهمرتب، کیف روی شانه و یک تکه نان تست در دست، با عجله از خوابگاه بیرون زد.
اولین روز دانشگاه قرار نبود اینطور شروع شود.
او دوست داشت روز اولش مرتب و بیدردسر باشد.
اما وقتی با عجله وارد ساختمان اصلی شد، متوجه شد حتی شمارهی کلاسش را هم درست به خاطر ندارد.
ـ «کلاس ۳۰۲... طبقه سوم...»
از پلهها بالا رفت و جلوی اولین کلاس ایستاد.
نفسنفسزنان در را باز کرد.
چند نفر برگشتند سمتش.
ا/ت سریع خم شد.
ـ «ببخشید... دیر کردم.»
استاد هنوز نیامده بود.
با خیال راحت نفسش را بیرون داد و دنبال یک صندلی خالی گشت.
یک صندلی کنار پنجره پیدا کرد.
لبخندی زد و به سمتش رفت.
اما درست وقتی میخواست کیفش را روی صندلی بگذارد، صدایی از پشت سرش آمد:
ـ «این صندلی خالیه.»
ا/ت بدون اینکه برگردد گفت:
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا روش کیف گذاشتی؟»
ـ «چون میخوام بشینم.»
ـ «منم میخوام بشینم.»
ا/ت آرام برگشت.
لبخندش همان لحظه محو شد.
ـ «تو؟!»
سوکجین با همان خونسردی همیشگی روبهرویش ایستاده بود.
ـ «صبح بخیر.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «تو اینجا چی کار میکنی؟»
ـ «درس میخونم؟»
ـ «نه، منظورم اینه چرا اینجایی؟!»
سوکجین به تخته اشاره کرد.
ـ «چون کلاس منه.»
ا/ت چند لحظه سکوت کرد.
بعد زیرلب گفت:
ـ «من امروز واقعاً بدشانسم.»
سوکجین خندید و روی صندلی کناری نشست.
ـ «فکر کنم سرنوشت دوست داره ما رو کنار هم ببینه.»
ا/ت سریع نشست.
ـ «سرنوشت هیچ کاری نکرده. تو فقط زیادی جلوی چشم من ظاهر میشی.»
ـ «پس متوجه شدی که زیاد به چشم میام؟»
ا/ت برگشت و با اخم نگاهش کرد.
ـ «نه. منظورم این نبود.»
ـ «ولی گفتی.»
ـ «میخوای همین اول صبح دعوا کنیم؟»
سوکجین لبخند زد.
ـ «من که مشکلی ندارم.»
قبل از اینکه ا/ت جوابش را بدهد، استاد وارد کلاس شد.
همه ساکت شدند.
استاد شروع به معرفی درس و برنامهی ترم کرد.
ا/ت سعی کرد تمام حواسش را روی جزوهاش بگذارد.
اما چند دقیقه بعد، یک کاغذ کوچک روی دفترش افتاد.
با تعجب بازش کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«تو همیشه اینقدر عصبانیای؟»
ا/ت بدون اینکه سرش را بلند کند، زیرش نوشت:
«تو همیشه اینقدر روی اعصابی؟»
کاغذ را به سمت سوکجین هل داد.
چند ثانیه بعد، دوباره برگشت.
«فقط جلوی تو.»
ا/ت لبخند عصبیای زد و زیرش نوشت:
«چه افتخاری.»
کاغذ دوباره برگشت.
«خواهش میکنم.»
ا/ت نزدیک بود از عصبانیت کاغذ را مچاله کند.
اما ناگهان متوجه شد سوکجین دارد به سختی جلوی خندهاش را میگیرد.
برای اولین بار، خودش هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
خیلی کوتاه.
خیلی نامحسوس.
اما لبخند زد.
و سوکجین آن را دید.
---
بعد از کلاس، ا/ت سریع وسایلش را جمع کرد.
یکی از همکلاسیها از کنارش رد شد و گفت:
ـ «ا/ت، برای ناهار میای کافه؟»
ـ «آره، فقط بذار وسایلمو جمع کنم.»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای سوکجین از پشت سرش آمد:
ـ «ا/ت.»
او برگشت.
ـ «چی؟»
سوکجین دستهایش را در جیبش فرو برد.
ـ «اسم کاملت رو هنوز نمیدونم.»
ـ «لازم نیست بدونی.»
ـ «پس من چی صدات کنم؟»
ا/ت چند ثانیه فکر کرد.
ـ «همون... هی، تو!»
سوکجین خندید.
ـ «باشه، هی تو.»
ا/ت از کنارش رد شد.
ـ «خداحافظ، هی تو.»
ـ «فعلاً، دختر عصبانی.»
ا/ت ایستاد.
برگشت و با اخم نگاهش کرد.
ـ «من عصبانی نیستم!»
سوکجین با خنده گفت:
ـ «باشه، باشه!»
ا/ت رفت.
سوکجین هم چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد آرام زیر لب گفت:
ـ «ولی واقعاً بامزهست...»
و خودش هم نفهمید چرا اولین چیزی که بعد از کلاس به آن فکر میکرد، لبخند کوتاه ا/ت بود.
🌷 ادامه دارد...
- ۱۹۰
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط