℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمیتوانست پنهانش کند
℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمیتوانست پنهانش کند
صبح دوشنبه، دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود.
ا/ت با عجله از پلههای دانشکده بالا میرفت که صدایی از پشت سرش شنید.
«صبر کن!»
برگشت.
جیمین بود.
با همان لبخند همیشگیاش، در حالی که یک لیوان قهوه در دست داشت، خودش را به او رساند.
«صبح بخیر.»
ا/ت لبخند زد.
«صبح بخیر.»
جیمین لیوان را به سمتش گرفت.
«برای تو.»
ا/ت با تعجب گرفتش.
«بازم قهوه؟»
«مگه دوست نداری؟»
«چرا، ولی تو چرا هر روز برام میخری؟»
جیمین شانه بالا انداخت.
«عادت کردم.»
ا/ت لبخند زد.
«تو خیلی خوبی.»
جیمین برای یک لحظه ساکت شد.
همین دو کلمه کافی بود تا قلبش کمی تندتر بزند.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدایی از انتهای راهرو آمد.
«ا/ت!»
هر دو برگشتند.
تهیونگ بود.
ا/ت دست تکان داد.
«تهیونگ!»
جیمین نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ نزدیک شد.
«برای پروژهی امروز آمادهای؟»
«تقریباً.»
«پس بعد از کلاس بریم کتابخونه؟»
ا/ت سر تکان داد.
«باشه.»
جیمین چیزی نگفت.
فقط قهوهاش را برداشت و جرعهای نوشید.
اما ا/ت متوجه شد.
آن لبخند کوچکی که چند ثانیه قبل روی صورتش بود، ناپدید شده بود.
---
بعد از کلاس، جیمین در راهرو منتظر ا/ت بود.
اما وقتی ا/ت بیرون آمد، تهیونگ هم همراهش بود.
«جیمین!»
جیمین لبخند زد.
«سلام.»
ا/ت گفت:
«من و تهیونگ باید بریم کتابخونه.»
جیمین سری تکان داد.
«باشه.»
ا/ت چند قدم رفت، اما ناگهان برگشت.
«تو نمیای؟»
جیمین برای لحظهای مکث کرد.
«نه، کار دارم.»
ا/ت مشکوک نگاهش کرد.
«چه کاری؟»
«یه... کاری.»
تهیونگ خندید.
«خیلی مرموز شدی.»
جیمین لبخند مصنوعی زد.
«آره، خودمم تازه فهمیدم.»
ا/ت رفت.
جیمین تا وقتی از جلوی چشمش ناپدید شدند، همانجا ایستاد.
بعد زیر لب گفت:
«چرا اینقدر برام مهمه؟»
---
آن شب، ا/ت برای جیمین پیام فرستاد.
«امروز یه جوری بودی.»
جیمین جواب داد:
«چجوری؟»
«نمیدونم... انگار ناراحت بودی.»
چند دقیقه گذشت.
«نه. خوبم.»
ا/ت دوباره نوشت:
«مطمئنی؟»
جیمین به صفحه خیره شد.
میتوانست بنویسد:
«آره.»
اما این بار چیزی دیگر نوشت.
«ا/ت...»
«جان؟»
«تا حالا شده از اینکه یکی دیگه خیلی به یه آدم نزدیکه، ناراحت بشی؟»
ا/ت چند لحظه بعد جواب داد:
«آره.»
قلب جیمین فرو ریخت.
«کی؟»
پاسخ آمد:
«نمیدونم. چرا میپرسی؟»
جیمین لبخند کوچکی زد.
«هیچی.»
گوشی را کنار گذاشت.
اما برای اولین بار، سؤال خودش را جدی گرفت.
چرا وقتی تهیونگ کنار ا/ت بود، ناراحت میشد؟
چرا وقتی ا/ت میخندید، دوست داشت دلیل آن خنده خودش باشد؟
و چرا وقتی ا/ت به او میگفت «تو خیلی خوبی»، قلبش اینطور میزد؟
جواب کمکم داشت واضح میشد.
جیمین عاشق ا/ت شده بود.
فقط هنوز خودش جرئت نداشت این جمله را با صدای بلند بگوید.
و شاید...
ا/ت هم چیزی را حس کرده بود.
ادامه دارد... 💜📖
صبح دوشنبه، دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود.
ا/ت با عجله از پلههای دانشکده بالا میرفت که صدایی از پشت سرش شنید.
«صبر کن!»
برگشت.
جیمین بود.
با همان لبخند همیشگیاش، در حالی که یک لیوان قهوه در دست داشت، خودش را به او رساند.
«صبح بخیر.»
ا/ت لبخند زد.
«صبح بخیر.»
جیمین لیوان را به سمتش گرفت.
«برای تو.»
ا/ت با تعجب گرفتش.
«بازم قهوه؟»
«مگه دوست نداری؟»
«چرا، ولی تو چرا هر روز برام میخری؟»
جیمین شانه بالا انداخت.
«عادت کردم.»
ا/ت لبخند زد.
«تو خیلی خوبی.»
جیمین برای یک لحظه ساکت شد.
همین دو کلمه کافی بود تا قلبش کمی تندتر بزند.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدایی از انتهای راهرو آمد.
«ا/ت!»
هر دو برگشتند.
تهیونگ بود.
ا/ت دست تکان داد.
«تهیونگ!»
جیمین نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ نزدیک شد.
«برای پروژهی امروز آمادهای؟»
«تقریباً.»
«پس بعد از کلاس بریم کتابخونه؟»
ا/ت سر تکان داد.
«باشه.»
جیمین چیزی نگفت.
فقط قهوهاش را برداشت و جرعهای نوشید.
اما ا/ت متوجه شد.
آن لبخند کوچکی که چند ثانیه قبل روی صورتش بود، ناپدید شده بود.
---
بعد از کلاس، جیمین در راهرو منتظر ا/ت بود.
اما وقتی ا/ت بیرون آمد، تهیونگ هم همراهش بود.
«جیمین!»
جیمین لبخند زد.
«سلام.»
ا/ت گفت:
«من و تهیونگ باید بریم کتابخونه.»
جیمین سری تکان داد.
«باشه.»
ا/ت چند قدم رفت، اما ناگهان برگشت.
«تو نمیای؟»
جیمین برای لحظهای مکث کرد.
«نه، کار دارم.»
ا/ت مشکوک نگاهش کرد.
«چه کاری؟»
«یه... کاری.»
تهیونگ خندید.
«خیلی مرموز شدی.»
جیمین لبخند مصنوعی زد.
«آره، خودمم تازه فهمیدم.»
ا/ت رفت.
جیمین تا وقتی از جلوی چشمش ناپدید شدند، همانجا ایستاد.
بعد زیر لب گفت:
«چرا اینقدر برام مهمه؟»
---
آن شب، ا/ت برای جیمین پیام فرستاد.
«امروز یه جوری بودی.»
جیمین جواب داد:
«چجوری؟»
«نمیدونم... انگار ناراحت بودی.»
چند دقیقه گذشت.
«نه. خوبم.»
ا/ت دوباره نوشت:
«مطمئنی؟»
جیمین به صفحه خیره شد.
میتوانست بنویسد:
«آره.»
اما این بار چیزی دیگر نوشت.
«ا/ت...»
«جان؟»
«تا حالا شده از اینکه یکی دیگه خیلی به یه آدم نزدیکه، ناراحت بشی؟»
ا/ت چند لحظه بعد جواب داد:
«آره.»
قلب جیمین فرو ریخت.
«کی؟»
پاسخ آمد:
«نمیدونم. چرا میپرسی؟»
جیمین لبخند کوچکی زد.
«هیچی.»
گوشی را کنار گذاشت.
اما برای اولین بار، سؤال خودش را جدی گرفت.
چرا وقتی تهیونگ کنار ا/ت بود، ناراحت میشد؟
چرا وقتی ا/ت میخندید، دوست داشت دلیل آن خنده خودش باشد؟
و چرا وقتی ا/ت به او میگفت «تو خیلی خوبی»، قلبش اینطور میزد؟
جواب کمکم داشت واضح میشد.
جیمین عاشق ا/ت شده بود.
فقط هنوز خودش جرئت نداشت این جمله را با صدای بلند بگوید.
و شاید...
ا/ت هم چیزی را حس کرده بود.
ادامه دارد... 💜📖
- ۳۱۸
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط