℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادت
℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادت
چند هفته از شروع ترم گذشته بود.
ا/ت حالا تقریباً با محیط دانشگاه خو گرفته بود؛ کلاسها، کتابخانه، کافهی کوچک کنار دانشکده و البته جیمین.
جیمین هنوز همان آدمی بود که ا/ت بیشتر روزهایش را با او میگذراند.
تقریباً هر صبح برایش قهوه میگرفت.
تقریباً هر ظهر منتظرش میماند تا با هم به کافه بروند.
و تقریباً هر شب، قبل از خواب، یکی از آن پیامهای کوتاه و بیاهمیتشان رد و بدل میشد.
«رسیدی؟»
«آره.»
«خوبه. شب بخیر.»
«شب بخیر جیمین.»
همین چیزهای کوچک، برای هر دویشان تبدیل به بخشی از روز شده بود.
تا اینکه یک روز، ا/ت با پسری آشنا شد.
---
کتاب از دست ا/ت سر خورد و روی زمین افتاد.
«اوه... ببخشید!»
پسری که از روبهرو میآمد، خم شد و کتاب را برداشت.
«فکر کنم این مال شماست.»
ا/ت کتاب را گرفت.
«مرسی.»
پسر لبخند زد.
«تهیونگ.»
«ا/ت.»
تهیونگ نگاهی به جلد کتاب انداخت.
«این کتاب رو خوندی؟»
«آره. چرا؟»
«چون منم میخواستم شروعش کنم. خوبه؟»
ا/ت لبخند زد.
«خیلی.»
گفتوگویشان بیشتر از چند دقیقه طول نکشید.
اما از همان روز، کمکم با هم آشنا شدند.
تهیونگ همکلاسی یکی از درسهای ا/ت بود و خیلی زود مشخص شد که علایق مشترک زیادی دارند.
فیلم.
کتاب.
موسیقی.
و البته قهوه.
---
چند روز بعد، جیمین طبق معمول کنار در کلاس منتظر ا/ت بود.
وقتی ا/ت بیرون آمد، لبخند زد و به سمتش رفت.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدایی از پشت سر ا/ت آمد.
«ا/ت!»
ا/ت برگشت.
تهیونگ بود.
«فردا اون پروژه رو با هم انجام بدیم؟»
«آره، حتماً.»
جیمین فقط نگاه میکرد.
تهیونگ تازه متوجه حضور او شد.
«اوه، سلام.»
جیمین لبخند کوتاهی زد.
«سلام.»
ا/ت گفت:
«جیمین، این تهیونگه. همکلاسیمه.»
«آشنا شدیم.»
جیمین دستش را جلو برد.
تهیونگ هم دست داد.
همهچیز کاملاً عادی بود.
حداقل ظاهراً.
وقتی تهیونگ رفت، ا/ت به جیمین نگاه کرد.
«چیه؟»
«هیچی.»
«پس چرا اینجوری نگاه میکنی؟»
جیمین ابرو بالا انداخت.
«چهجوری؟»
ا/ت خندید.
«نمیدونم... یهجوری.»
جیمین شانه بالا انداخت.
«شاید خستهام.»
و موضوع تمام شد.
---
اما چند روز بعد، جیمین دوباره تهیونگ را دید.
این بار در کافه.
ا/ت و تهیونگ روبهروی هم نشسته بودند و دربارهی پروژهشان حرف میزدند.
جیمین از کنارشان رد شد.
ا/ت او را دید.
«جیمین! بیا بشین.»
جیمین لحظهای مکث کرد.
بعد لبخند زد.
«نه، شما کار دارین.»
«خب بعداً میریم.»
جیمین چیزی نگفت.
فقط سری تکان داد و رفت.
خودش هم نمیدانست چرا پیشنهاد ا/ت را قبول نکرد.
---
آن شب، وقتی ا/ت به جیمین پیام داد:
«امروز چرا نیومدی پیشمون؟»
جیمین چند لحظه به صفحهی گوشی خیره ماند.
بعد نوشت:
«نمیخواستم مزاحم پروژهتون بشم.»
ا/ت جواب داد:
«مزاحم؟ تو؟ 😂»
جیمین لبخند زد.
«آره.»
«خیلی عجیب شدی.»
«خودمم نمیدونم چرا.»
گوشی را کنار گذاشت.
چند ثانیه بعد دوباره آن را برداشت.
پیام دیگری از ا/ت آمده بود:
«راستی تهیونگ خیلی آدم خوبیه.»
جیمین به صفحه نگاه کرد.
لبخندش محو شد.
چند ثانیه بعد فقط نوشت:
«آره. به نظر میاد.»
---
روزها گذشتند.
تهیونگ بیشتر وارد زندگی ا/ت شد.
نه به شکلی عجیب.
فقط یک دوست جدید.
اما جیمین کمکم متوجه چیزهایی شد که قبلاً برایش اهمیتی نداشت.
اینکه ا/ت وقتی تهیونگ چیزی بامزه میگفت، چطور میخندید.
اینکه تهیونگ گاهی برای ا/ت قهوه میگرفت.
اینکه آن دو بعضی وقتها بعد از کلاس با هم به کتابخانه میرفتند.
و عجیبتر از همه...
اینکه جیمین از دیدن هیچکدامشان خوشحال نمیشد.
یک روز ا/ت با هیجان گفت:
«جیمین! حدس بزن امروز کی برای من قهوه خرید؟»
جیمین بدون اینکه سرش را از روی لپتاپ بلند کند، گفت:
«تهیونگ؟»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«از کجا فهمیدی؟»
جیمین مکث کرد.
«نمیدونم.»
ا/ت خندید.
«تو خیلی خوب میشناسیم.»
جیمین لبخند زد.
اما چیزی در دلش جمع شد.
چیزی که هنوز اسمش را نمیدانست.
---
یک عصر، جیمین در کتابخانه نشسته بود.
ا/ت چند میز آنطرفتر با تهیونگ مشغول کار روی پروژه بود.
جیمین سعی میکرد روی کتابش تمرکز کند.
اما صدای خندهی ا/ت حواسش را پرت کرد.
سرش را بالا آورد.
ا/ت داشت میخندید.
همان لبخندی که همیشه دوست داشت ببیند.
اما این بار...
دلیلش او نبود.
جیمین چند ثانیه نگاهشان کرد.
بعد نگاهش را پایین انداخت.
با خودش فکر کرد:
«من چرا ناراحتم؟»
جوابی نداشت.
فقط یک حس مبهم بود.
حسی کوچک.
اما هر روز کمی بزرگتر میشد.
و جیمین هنوز نمیدانست که چیزی که او اسمش را «حس عجیب» گذاشته...
در واقع شروع حسادتی بود که خیلی زود قرار بود همهچیز را تغییر دهد.
ادامه دارد...
چند هفته از شروع ترم گذشته بود.
ا/ت حالا تقریباً با محیط دانشگاه خو گرفته بود؛ کلاسها، کتابخانه، کافهی کوچک کنار دانشکده و البته جیمین.
جیمین هنوز همان آدمی بود که ا/ت بیشتر روزهایش را با او میگذراند.
تقریباً هر صبح برایش قهوه میگرفت.
تقریباً هر ظهر منتظرش میماند تا با هم به کافه بروند.
و تقریباً هر شب، قبل از خواب، یکی از آن پیامهای کوتاه و بیاهمیتشان رد و بدل میشد.
«رسیدی؟»
«آره.»
«خوبه. شب بخیر.»
«شب بخیر جیمین.»
همین چیزهای کوچک، برای هر دویشان تبدیل به بخشی از روز شده بود.
تا اینکه یک روز، ا/ت با پسری آشنا شد.
---
کتاب از دست ا/ت سر خورد و روی زمین افتاد.
«اوه... ببخشید!»
پسری که از روبهرو میآمد، خم شد و کتاب را برداشت.
«فکر کنم این مال شماست.»
ا/ت کتاب را گرفت.
«مرسی.»
پسر لبخند زد.
«تهیونگ.»
«ا/ت.»
تهیونگ نگاهی به جلد کتاب انداخت.
«این کتاب رو خوندی؟»
«آره. چرا؟»
«چون منم میخواستم شروعش کنم. خوبه؟»
ا/ت لبخند زد.
«خیلی.»
گفتوگویشان بیشتر از چند دقیقه طول نکشید.
اما از همان روز، کمکم با هم آشنا شدند.
تهیونگ همکلاسی یکی از درسهای ا/ت بود و خیلی زود مشخص شد که علایق مشترک زیادی دارند.
فیلم.
کتاب.
موسیقی.
و البته قهوه.
---
چند روز بعد، جیمین طبق معمول کنار در کلاس منتظر ا/ت بود.
وقتی ا/ت بیرون آمد، لبخند زد و به سمتش رفت.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدایی از پشت سر ا/ت آمد.
«ا/ت!»
ا/ت برگشت.
تهیونگ بود.
«فردا اون پروژه رو با هم انجام بدیم؟»
«آره، حتماً.»
جیمین فقط نگاه میکرد.
تهیونگ تازه متوجه حضور او شد.
«اوه، سلام.»
جیمین لبخند کوتاهی زد.
«سلام.»
ا/ت گفت:
«جیمین، این تهیونگه. همکلاسیمه.»
«آشنا شدیم.»
جیمین دستش را جلو برد.
تهیونگ هم دست داد.
همهچیز کاملاً عادی بود.
حداقل ظاهراً.
وقتی تهیونگ رفت، ا/ت به جیمین نگاه کرد.
«چیه؟»
«هیچی.»
«پس چرا اینجوری نگاه میکنی؟»
جیمین ابرو بالا انداخت.
«چهجوری؟»
ا/ت خندید.
«نمیدونم... یهجوری.»
جیمین شانه بالا انداخت.
«شاید خستهام.»
و موضوع تمام شد.
---
اما چند روز بعد، جیمین دوباره تهیونگ را دید.
این بار در کافه.
ا/ت و تهیونگ روبهروی هم نشسته بودند و دربارهی پروژهشان حرف میزدند.
جیمین از کنارشان رد شد.
ا/ت او را دید.
«جیمین! بیا بشین.»
جیمین لحظهای مکث کرد.
بعد لبخند زد.
«نه، شما کار دارین.»
«خب بعداً میریم.»
جیمین چیزی نگفت.
فقط سری تکان داد و رفت.
خودش هم نمیدانست چرا پیشنهاد ا/ت را قبول نکرد.
---
آن شب، وقتی ا/ت به جیمین پیام داد:
«امروز چرا نیومدی پیشمون؟»
جیمین چند لحظه به صفحهی گوشی خیره ماند.
بعد نوشت:
«نمیخواستم مزاحم پروژهتون بشم.»
ا/ت جواب داد:
«مزاحم؟ تو؟ 😂»
جیمین لبخند زد.
«آره.»
«خیلی عجیب شدی.»
«خودمم نمیدونم چرا.»
گوشی را کنار گذاشت.
چند ثانیه بعد دوباره آن را برداشت.
پیام دیگری از ا/ت آمده بود:
«راستی تهیونگ خیلی آدم خوبیه.»
جیمین به صفحه نگاه کرد.
لبخندش محو شد.
چند ثانیه بعد فقط نوشت:
«آره. به نظر میاد.»
---
روزها گذشتند.
تهیونگ بیشتر وارد زندگی ا/ت شد.
نه به شکلی عجیب.
فقط یک دوست جدید.
اما جیمین کمکم متوجه چیزهایی شد که قبلاً برایش اهمیتی نداشت.
اینکه ا/ت وقتی تهیونگ چیزی بامزه میگفت، چطور میخندید.
اینکه تهیونگ گاهی برای ا/ت قهوه میگرفت.
اینکه آن دو بعضی وقتها بعد از کلاس با هم به کتابخانه میرفتند.
و عجیبتر از همه...
اینکه جیمین از دیدن هیچکدامشان خوشحال نمیشد.
یک روز ا/ت با هیجان گفت:
«جیمین! حدس بزن امروز کی برای من قهوه خرید؟»
جیمین بدون اینکه سرش را از روی لپتاپ بلند کند، گفت:
«تهیونگ؟»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«از کجا فهمیدی؟»
جیمین مکث کرد.
«نمیدونم.»
ا/ت خندید.
«تو خیلی خوب میشناسیم.»
جیمین لبخند زد.
اما چیزی در دلش جمع شد.
چیزی که هنوز اسمش را نمیدانست.
---
یک عصر، جیمین در کتابخانه نشسته بود.
ا/ت چند میز آنطرفتر با تهیونگ مشغول کار روی پروژه بود.
جیمین سعی میکرد روی کتابش تمرکز کند.
اما صدای خندهی ا/ت حواسش را پرت کرد.
سرش را بالا آورد.
ا/ت داشت میخندید.
همان لبخندی که همیشه دوست داشت ببیند.
اما این بار...
دلیلش او نبود.
جیمین چند ثانیه نگاهشان کرد.
بعد نگاهش را پایین انداخت.
با خودش فکر کرد:
«من چرا ناراحتم؟»
جوابی نداشت.
فقط یک حس مبهم بود.
حسی کوچک.
اما هر روز کمی بزرگتر میشد.
و جیمین هنوز نمیدانست که چیزی که او اسمش را «حس عجیب» گذاشته...
در واقع شروع حسادتی بود که خیلی زود قرار بود همهچیز را تغییر دهد.
ادامه دارد...
- ۳۶۵
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط