℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیکتر
℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیکتر
روزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیمین تغییر کرده بود.
نه آنقدر واضح که بتوان اسمش را گذاشت «تغییر».
اما ا/ت متوجه شده بود.
جیمین بیشتر از قبل حواسش به او بود.
اگر ا/ت دیر به کلاس میرسید، اولین کسی بود که جایش را نگه میداشت.
اگر هوا سرد میشد، بدون حرف اضافه شال خودش را روی شانههای ا/ت میانداخت.
اگر ا/ت خسته بود، قهوهاش را با همان سفارشی که دوست داشت جلویش میگذاشت.
و عجیبتر از همه...
وقتی تهیونگ کنار ا/ت میآمد، جیمین دیگر سعی نمیکرد ناراحتیاش را پنهان کند.
فقط ساکتتر میشد.
---
یک بعدازظهر، ا/ت و جیمین در کتابخانه نشسته بودند.
ا/ت مشغول نوشتن بود و جیمین کتاب میخواند.
چند دقیقه گذشت.
ا/ت ناگهان سرش را بالا آورد.
«جیمین.»
«هوم؟»
«یه سؤال.»
«بپرس.»
«چرا این چند وقت اینقدر حواست به منه؟»
دست جیمین روی صفحهی کتاب ثابت ماند.
«منظورت چیه؟»
«همین که... همیشه میفهمی کی خستهام، کی گرسنهام، کی ناراحتم.»
جیمین لبخند کوچکی زد.
«خب... دوستتم.»
ا/ت نگاهش کرد.
«فقط همین؟»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش با نگاه ا/ت تلاقی کرد.
برای یک لحظه، تمام حرفی که ماهها در ذهنش نگه داشته بود، تا نوک زبانش آمد.
اما نگفت.
فقط آرام گفت:
«آره... فقط همین.»
ا/ت لبخند زد.
ولی خودش هم نمیدانست چرا از این جواب، کمی ناامید شده است.
---
آن شب، ا/ت روی تختش دراز کشیده بود.
گوشی در دستش بود.
صفحهی چت جیمین باز بود.
آخرین پیام:
جیمین:
«رسیدی خونه؟»
ا/ت:
«آره.»
جیمین:
«خوبه. استراحت کن.»
ا/ت لبخند زد.
انگشتش روی صفحه ماند.
چرا هر بار جیمین برایش پیام میفرستاد، حالش بهتر میشد؟
چرا وقتی چند ساعت نمیدیدش، دلش برایش تنگ میشد؟
و مهمتر از همه...
چرا وقتی جیمین کنار دخترهای دیگر میایستاد، احساس عجیبی در دلش شکل میگرفت؟
ا/ت گوشی را روی صورتش گذاشت.
«نه... امکان نداره.»
اما یک لبخند روی لبش نشست.
---
چند روز بعد، دانشگاه برای جشن سالانه آماده میشد.
تمام محوطه پر از چراغهای کوچک و غرفههای رنگارنگ شده بود.
ا/ت همراه دوستانش مشغول قدم زدن بود که صدای جیمین را شنید.
«ا/ت!»
برگشت.
جیمین با دو بلیت در دستش به سمت او میآمد.
«اینها برای تو.»
ا/ت بلیتها را گرفت.
«چی هستن؟»
«نمایش امشب.»
«تو از کجا گرفتی؟»
جیمین لبخند زد.
«برای تو گرفتم.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«فقط برای من؟»
جیمین کمی مکث کرد.
«خب... برای خودمم یکی گرفتم.»
ا/ت خندید.
«پس یعنی با هم میریم؟»
«اگه بخوای.»
«معلومه که میخوام.»
جیمین لبخند زد.
اما همان لحظه تهیونگ از دور نزدیک شد.
«ا/ت!»
ا/ت برگشت.
تهیونگ گفت:
«میخواستم بگم بعد از جشن، با چند نفر میریم کافه. تو هم میای؟»
ا/ت به جیمین نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
«امشب...»
جیمین آرام گفت:
«برو.»
ا/ت متعجب شد.
«ولی قرار بود با هم—»
«اشکالی نداره.»
لحن جیمین آرام بود.
اما لبخندش واقعی نبود.
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد گفت:
«نه.»
تهیونگ پرسید:
«نه؟»
ا/ت لبخند زد.
«امشب با جیمین میرم.»
جیمین سرش را بالا آورد.
چشمهایشان برای لحظهای به هم گره خورد.
ا/ت لبخند کوچکی زد.
و جیمین...
برای اولین بار نتوانست لبخندش را پنهان کند.
---
آن شب، وقتی کنار هم در میان چراغهای دانشگاه قدم میزدند، جیمین آرام پرسید:
«چرا نرفتی؟»
ا/ت شانه بالا انداخت.
«چون دلم میخواست با تو باشم.»
جیمین ایستاد.
ا/ت هم ایستاد.
«چی؟»
ا/ت با خنده گفت:
«چرا اینقدر تعجب کردی؟»
جیمین چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
و برای چند ثانیه، هیچکدامشان حرف نزدند.
چراغها بالای سرشان روشن بودند.
صدای موسیقی از دور میآمد.
و در میان آن همه شلوغی...
انگار فقط خودشان دو نفر وجود داشتند.
جیمین بالاخره آرام گفت:
«ا/ت...»
«هوم؟»
«من یه چیزی میخوام بهت بگم.»
قلب ا/ت تندتر زد.
«چی؟»
جیمین لبهایش را باز کرد.
اما درست همان لحظه...
صدای آتشبازی در آسمان پیچید.
هر دو ناخودآگاه سرشان را بالا گرفتند.
جیمین لبخند زد.
«بیخیال.»
ا/ت با تعجب گفت:
«چی میخواستی بگی؟»
جیمین نگاهش کرد.
«یه روز دیگه.»
و در حالی که آتشبازی آسمان سئول را روشن کرده بود، هر دو کنار هم ایستادند.
بدون اینکه بدانند...
آن «یه روز دیگه» شاید خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردند از راه میرسید. 💜📖
ادامه دارد... 🏃♀️💨
روزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیمین تغییر کرده بود.
نه آنقدر واضح که بتوان اسمش را گذاشت «تغییر».
اما ا/ت متوجه شده بود.
جیمین بیشتر از قبل حواسش به او بود.
اگر ا/ت دیر به کلاس میرسید، اولین کسی بود که جایش را نگه میداشت.
اگر هوا سرد میشد، بدون حرف اضافه شال خودش را روی شانههای ا/ت میانداخت.
اگر ا/ت خسته بود، قهوهاش را با همان سفارشی که دوست داشت جلویش میگذاشت.
و عجیبتر از همه...
وقتی تهیونگ کنار ا/ت میآمد، جیمین دیگر سعی نمیکرد ناراحتیاش را پنهان کند.
فقط ساکتتر میشد.
---
یک بعدازظهر، ا/ت و جیمین در کتابخانه نشسته بودند.
ا/ت مشغول نوشتن بود و جیمین کتاب میخواند.
چند دقیقه گذشت.
ا/ت ناگهان سرش را بالا آورد.
«جیمین.»
«هوم؟»
«یه سؤال.»
«بپرس.»
«چرا این چند وقت اینقدر حواست به منه؟»
دست جیمین روی صفحهی کتاب ثابت ماند.
«منظورت چیه؟»
«همین که... همیشه میفهمی کی خستهام، کی گرسنهام، کی ناراحتم.»
جیمین لبخند کوچکی زد.
«خب... دوستتم.»
ا/ت نگاهش کرد.
«فقط همین؟»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش با نگاه ا/ت تلاقی کرد.
برای یک لحظه، تمام حرفی که ماهها در ذهنش نگه داشته بود، تا نوک زبانش آمد.
اما نگفت.
فقط آرام گفت:
«آره... فقط همین.»
ا/ت لبخند زد.
ولی خودش هم نمیدانست چرا از این جواب، کمی ناامید شده است.
---
آن شب، ا/ت روی تختش دراز کشیده بود.
گوشی در دستش بود.
صفحهی چت جیمین باز بود.
آخرین پیام:
جیمین:
«رسیدی خونه؟»
ا/ت:
«آره.»
جیمین:
«خوبه. استراحت کن.»
ا/ت لبخند زد.
انگشتش روی صفحه ماند.
چرا هر بار جیمین برایش پیام میفرستاد، حالش بهتر میشد؟
چرا وقتی چند ساعت نمیدیدش، دلش برایش تنگ میشد؟
و مهمتر از همه...
چرا وقتی جیمین کنار دخترهای دیگر میایستاد، احساس عجیبی در دلش شکل میگرفت؟
ا/ت گوشی را روی صورتش گذاشت.
«نه... امکان نداره.»
اما یک لبخند روی لبش نشست.
---
چند روز بعد، دانشگاه برای جشن سالانه آماده میشد.
تمام محوطه پر از چراغهای کوچک و غرفههای رنگارنگ شده بود.
ا/ت همراه دوستانش مشغول قدم زدن بود که صدای جیمین را شنید.
«ا/ت!»
برگشت.
جیمین با دو بلیت در دستش به سمت او میآمد.
«اینها برای تو.»
ا/ت بلیتها را گرفت.
«چی هستن؟»
«نمایش امشب.»
«تو از کجا گرفتی؟»
جیمین لبخند زد.
«برای تو گرفتم.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«فقط برای من؟»
جیمین کمی مکث کرد.
«خب... برای خودمم یکی گرفتم.»
ا/ت خندید.
«پس یعنی با هم میریم؟»
«اگه بخوای.»
«معلومه که میخوام.»
جیمین لبخند زد.
اما همان لحظه تهیونگ از دور نزدیک شد.
«ا/ت!»
ا/ت برگشت.
تهیونگ گفت:
«میخواستم بگم بعد از جشن، با چند نفر میریم کافه. تو هم میای؟»
ا/ت به جیمین نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
«امشب...»
جیمین آرام گفت:
«برو.»
ا/ت متعجب شد.
«ولی قرار بود با هم—»
«اشکالی نداره.»
لحن جیمین آرام بود.
اما لبخندش واقعی نبود.
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد گفت:
«نه.»
تهیونگ پرسید:
«نه؟»
ا/ت لبخند زد.
«امشب با جیمین میرم.»
جیمین سرش را بالا آورد.
چشمهایشان برای لحظهای به هم گره خورد.
ا/ت لبخند کوچکی زد.
و جیمین...
برای اولین بار نتوانست لبخندش را پنهان کند.
---
آن شب، وقتی کنار هم در میان چراغهای دانشگاه قدم میزدند، جیمین آرام پرسید:
«چرا نرفتی؟»
ا/ت شانه بالا انداخت.
«چون دلم میخواست با تو باشم.»
جیمین ایستاد.
ا/ت هم ایستاد.
«چی؟»
ا/ت با خنده گفت:
«چرا اینقدر تعجب کردی؟»
جیمین چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
و برای چند ثانیه، هیچکدامشان حرف نزدند.
چراغها بالای سرشان روشن بودند.
صدای موسیقی از دور میآمد.
و در میان آن همه شلوغی...
انگار فقط خودشان دو نفر وجود داشتند.
جیمین بالاخره آرام گفت:
«ا/ت...»
«هوم؟»
«من یه چیزی میخوام بهت بگم.»
قلب ا/ت تندتر زد.
«چی؟»
جیمین لبهایش را باز کرد.
اما درست همان لحظه...
صدای آتشبازی در آسمان پیچید.
هر دو ناخودآگاه سرشان را بالا گرفتند.
جیمین لبخند زد.
«بیخیال.»
ا/ت با تعجب گفت:
«چی میخواستی بگی؟»
جیمین نگاهش کرد.
«یه روز دیگه.»
و در حالی که آتشبازی آسمان سئول را روشن کرده بود، هر دو کنار هم ایستادند.
بدون اینکه بدانند...
آن «یه روز دیگه» شاید خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردند از راه میرسید. 💜📖
ادامه دارد... 🏃♀️💨
- ۳۸۶
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط