شب تولدم
شب تولدم
فصل 3
پارت 19
اسمات
از لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق
ات: همین الان میخوامت
سریع روی تخت دراز کشیدم کوک لباسامو از تنم دراورد جونگ کوک دوتا انگشتاش رو واردم کرد کمی حرکت داد و بعدش کشید بیرون شلاوارش رو از پاش دراورد دیکشو تو دستش گرفت و دست دیگش رو از سینم گرفت و اروم واردم کرد
ات: ایییییی
جونگ کوک: درد میکنه
ات: نه اوم خیلی هم خوبه
ویو جونگ کوک:
وقتی دیدم ات خوشش اومده به کارم سرعت دادم
جونگ کوک: پس خوشت اومد پرنسس خانم (تلمبه)
ات: ایییییی...... اره....... اخخخخخخ
بعد از 15مین از ات کشیدم بیرون کنارش رو تخت دراز کشیدم اومد تو بغلم شروع کردم به خوردن لباش با ضربه ای که به سینم وارد شد فهمیدم نفس کم اورده و ازش جدا شدم
جونگ کوک: نظرت غذایی که اون پایین هست هم یه مزه بکنی
ات: هی من تا حالا نخوردم اگه بلد نباشم چی
جونگ کوک: دوس داری
ات:.......... اوم
جونگ کوک: بیا رو زمین بشین دو زانو و دهنتو باز کن
(بنده دارم اب میشمممممم🤣)
ات: باشه
هرکاری که گفتمو ات انجام داد موهاشو تو دستم جمع کردم
ات: صبر کن تا ته که تو دهنم جا نمیشه
جونگ کوک: اوم هرچقدر خواستی باشه
ات: صبر کن تا اینجا فقط ها
جونگ کوک: پر میخوای فقط سرشو بخوری(خنده)
ات: جونگ کوک میخوای خفم کنی نخند
جونگ کوک: نه قشنگم نگران نباش
با دست دیگم دیکمو وارد دهن ات کردم اولش گذاشتم خودش برام بخوره تا کمی عادت کنه دهنش بعد از 2 مین
جونگ کوک: خب دیگه صبر کن ماهم یه دستی برسونیم (خنده)
با دستم سر ات رو گرفتم تا پس نکشه سرشو و با دستم که موهاشو گرفته بودم سرشو عقب جلو میکردم
5مین بعد
ویو ات: قرص مسکنی خوردم و مبایلمو برداشتم که به تهیونگ زنگ بزنم
ویو تهیونگ: وقتی از خونه زدیم بیرون به جیمین نگاهی انداختم و حس کردم میدونه
.
تهیونگ: میدونی
جیمین: اره
تهیونگ: چرا داره اینکاراشو میکنه وایییی
نیلا: چیشده
تهیونگ: ات میخواد از کوک جدا بشه
کلی: چیییی وای نه وای.... وای
جیمین: ات گفت درستش میکنه نگران نباش به خودشون مربوطه
تهیونگ: ات داره زنگ میزنه
تهیونگ: الو بله
ات: ته کجایین ماهم میخوایم بیایم
تهیونگ: ات به جونگ کوک بگو جای همون پاساژ معروفه ایم خودش میدونه کجاس
ات: خب باشه فعلا
ویو ات:
لباسامونو تنمون کردیم و رفتیم خرید بچه ها رو پیدا کردیم بعد از کلی خرید برگشتیم خونه وسایلمونو جمع کردیم و به سمت سئول راه افتادیم
ویو عمارت:
ات: خیلی خستم
جونگ کوک: میتونم یه هفته بخوابم
با جونگ کوک به طرف اتاقمون رفتیم لباسای راحتیمو تنم کردم و روی تخت دراز کشیدم بغلم کرد و سرشو تو گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید
وسیاهی
چشامو باز کردم به ساعت نگاهی انداختم 5صب رو نشون میداد یک ساعت دیگه کوک بیدار میشه سریع لباسامو تنم کردم موهامو شونه زدم و همه وسایلمو جمع کردم وسایلمو بردم از اتاق بیرون و دم در گذاشتم برگشتم داخل اتاق روی لبای کوک بوسه ای زدم
جونگ کوک: بیدار شدی پرنسس
ات: کوک میشه یکم دیگه بخوابی میخوام برات یه صبحانه خوب درست کنم تا شیشو نیم لالا کن لطفا (ذوق)
جونگ کوک: باشه قشنگم یه بوس دیگه بده
یه بوس دیگه رو لباش گذاشتمو از اتاق رفتم بیرون اشکام بی اختیار میریخت به سمت اشپز خونه رفتم ساعت موبایلمو نگاه کردم ساعت پنج و نیم بود با سرعت یه صبحانه خوب برای کوک درست کردم و همینطوری گریه میکردم صبحانه رو روی میز گذاشتم و به سمت اتاق تهیونگ رفتم
ات: تهیونگ بریم امدم
تهیونگ: الان میام پرنسس
رفتم داخل اتاق جیمین
ات: جیمین لطفا وقتی رفتم کوک رو بیدار کن که صبحانه روی میز رو بخوره بگو بهش اگه صبحانه رو بخوره من بهش زنگ میزنم تا حرف بزنیم باشه(گریه)
جیمین: باشه عزیزم گریه نکن
تهیونگ: بریم دیگه
سوار ماشین شدم تهیونگ وسایل رو گذاشت داخل صندوق و رفتیم بعد از چند مین رسیدیم خونه تهیونگ پیاده شدم وسایلمو بردم داخل خونه و تهیونگ برگشت عمارت
چند مین بعد
جیمین: الو ات جونگ کوک صبحانه نمیخوره دیوونه شده داره همجا رو به گوه میکشه
شرطا: 60تا لایک، 100تا کامنت، 10تا بازنشر ، 720تایی هم بشیم😂
برای دوستت هم بفرست پرنسس💋
فصل 3
پارت 19
اسمات
از لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق
ات: همین الان میخوامت
سریع روی تخت دراز کشیدم کوک لباسامو از تنم دراورد جونگ کوک دوتا انگشتاش رو واردم کرد کمی حرکت داد و بعدش کشید بیرون شلاوارش رو از پاش دراورد دیکشو تو دستش گرفت و دست دیگش رو از سینم گرفت و اروم واردم کرد
ات: ایییییی
جونگ کوک: درد میکنه
ات: نه اوم خیلی هم خوبه
ویو جونگ کوک:
وقتی دیدم ات خوشش اومده به کارم سرعت دادم
جونگ کوک: پس خوشت اومد پرنسس خانم (تلمبه)
ات: ایییییی...... اره....... اخخخخخخ
بعد از 15مین از ات کشیدم بیرون کنارش رو تخت دراز کشیدم اومد تو بغلم شروع کردم به خوردن لباش با ضربه ای که به سینم وارد شد فهمیدم نفس کم اورده و ازش جدا شدم
جونگ کوک: نظرت غذایی که اون پایین هست هم یه مزه بکنی
ات: هی من تا حالا نخوردم اگه بلد نباشم چی
جونگ کوک: دوس داری
ات:.......... اوم
جونگ کوک: بیا رو زمین بشین دو زانو و دهنتو باز کن
(بنده دارم اب میشمممممم🤣)
ات: باشه
هرکاری که گفتمو ات انجام داد موهاشو تو دستم جمع کردم
ات: صبر کن تا ته که تو دهنم جا نمیشه
جونگ کوک: اوم هرچقدر خواستی باشه
ات: صبر کن تا اینجا فقط ها
جونگ کوک: پر میخوای فقط سرشو بخوری(خنده)
ات: جونگ کوک میخوای خفم کنی نخند
جونگ کوک: نه قشنگم نگران نباش
با دست دیگم دیکمو وارد دهن ات کردم اولش گذاشتم خودش برام بخوره تا کمی عادت کنه دهنش بعد از 2 مین
جونگ کوک: خب دیگه صبر کن ماهم یه دستی برسونیم (خنده)
با دستم سر ات رو گرفتم تا پس نکشه سرشو و با دستم که موهاشو گرفته بودم سرشو عقب جلو میکردم
5مین بعد
ویو ات: قرص مسکنی خوردم و مبایلمو برداشتم که به تهیونگ زنگ بزنم
ویو تهیونگ: وقتی از خونه زدیم بیرون به جیمین نگاهی انداختم و حس کردم میدونه
.
تهیونگ: میدونی
جیمین: اره
تهیونگ: چرا داره اینکاراشو میکنه وایییی
نیلا: چیشده
تهیونگ: ات میخواد از کوک جدا بشه
کلی: چیییی وای نه وای.... وای
جیمین: ات گفت درستش میکنه نگران نباش به خودشون مربوطه
تهیونگ: ات داره زنگ میزنه
تهیونگ: الو بله
ات: ته کجایین ماهم میخوایم بیایم
تهیونگ: ات به جونگ کوک بگو جای همون پاساژ معروفه ایم خودش میدونه کجاس
ات: خب باشه فعلا
ویو ات:
لباسامونو تنمون کردیم و رفتیم خرید بچه ها رو پیدا کردیم بعد از کلی خرید برگشتیم خونه وسایلمونو جمع کردیم و به سمت سئول راه افتادیم
ویو عمارت:
ات: خیلی خستم
جونگ کوک: میتونم یه هفته بخوابم
با جونگ کوک به طرف اتاقمون رفتیم لباسای راحتیمو تنم کردم و روی تخت دراز کشیدم بغلم کرد و سرشو تو گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید
وسیاهی
چشامو باز کردم به ساعت نگاهی انداختم 5صب رو نشون میداد یک ساعت دیگه کوک بیدار میشه سریع لباسامو تنم کردم موهامو شونه زدم و همه وسایلمو جمع کردم وسایلمو بردم از اتاق بیرون و دم در گذاشتم برگشتم داخل اتاق روی لبای کوک بوسه ای زدم
جونگ کوک: بیدار شدی پرنسس
ات: کوک میشه یکم دیگه بخوابی میخوام برات یه صبحانه خوب درست کنم تا شیشو نیم لالا کن لطفا (ذوق)
جونگ کوک: باشه قشنگم یه بوس دیگه بده
یه بوس دیگه رو لباش گذاشتمو از اتاق رفتم بیرون اشکام بی اختیار میریخت به سمت اشپز خونه رفتم ساعت موبایلمو نگاه کردم ساعت پنج و نیم بود با سرعت یه صبحانه خوب برای کوک درست کردم و همینطوری گریه میکردم صبحانه رو روی میز گذاشتم و به سمت اتاق تهیونگ رفتم
ات: تهیونگ بریم امدم
تهیونگ: الان میام پرنسس
رفتم داخل اتاق جیمین
ات: جیمین لطفا وقتی رفتم کوک رو بیدار کن که صبحانه روی میز رو بخوره بگو بهش اگه صبحانه رو بخوره من بهش زنگ میزنم تا حرف بزنیم باشه(گریه)
جیمین: باشه عزیزم گریه نکن
تهیونگ: بریم دیگه
سوار ماشین شدم تهیونگ وسایل رو گذاشت داخل صندوق و رفتیم بعد از چند مین رسیدیم خونه تهیونگ پیاده شدم وسایلمو بردم داخل خونه و تهیونگ برگشت عمارت
چند مین بعد
جیمین: الو ات جونگ کوک صبحانه نمیخوره دیوونه شده داره همجا رو به گوه میکشه
شرطا: 60تا لایک، 100تا کامنت، 10تا بازنشر ، 720تایی هم بشیم😂
برای دوستت هم بفرست پرنسس💋
- ۱۶.۰k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط