شب تولدم
شب تولدم
پارت 16
&: ات بیا بگو چیکار کنیم خب
ات: نمیدونم
جیمین: میریم استخر و تمام
ات: پس بریم لباسامونو عوض کنیم همه دخترا تو اتاق من
راوی: همه رفتن داخل اتاق ات و کوک لباساشون رو در اوردن و به سمت استخر رفتن
جونگ کوک: هی ات این چه وضعشه برگرد تو اتاق سریع(عصبی)
ات: بیخیال کوک (میره)
جیمین: داداش به غیر از خودمون که کسی نیست دوم بکن بریم
جونگ کوک: تو و ته که هستین
جیمین: یااااا ما یه عمره هستیماااا
جونگ کوک:دارم عصبی میشم دیگه.....(میره سمت استخر) اتتتتتت(عصبی و داد)
ات: چته هااا سرم رفت
جونگ کوک:(نفس عمیقی میکشه) ات قشنگم یه دیقه میشه بیای پیشم
ات: اره(میره پیش کوک)
جونگ کوک: قشنگم ببین این م/میای قشنگت که فقط من حق دیدنشون رو دارم دیده میشه زشته قشنگم جلو تهیونگ و جیمین با این تیپ اومدی اگه این خوشگلا رو ببینن چی ببین باسنت هم دیده میشه بیا برو یه شرتک بپوش با یه تیشرت لش بعد بیا تو استخر بازی کن
ات: بیخیال شو کوکککک بیخیال بیخیال من ولم کن دیگه اوف این نبینه اون نبینه بزار ببینن اصلا اههههه (داد)
جونگ کوک: باز از دیشب فراموش کردی؟(بلند)
ات: نخیر نکردم ولی حقی نداری با اینا بترسونیم
جونگ کوک: پس با چی بترسونمت ها
ات: بیخیال کوک دنبال دعوا نیستم بیخیال شو(میره داخل استخر)
دینگ دینگ
ویو جونگ کوک: داشتم با ات بحث میکردم زنگ در رو زدن رفتم در رو باز کردم
☆: بببخشید مزاحم شدم دوس دخترم اینجاست درسته
جونگ کوک: فک کنک اشتباه اومدی فعلا چیزی که اینجا هس دعواس
~: اومدی عزیزم.... نه کوک دوس پسر منه صب به ات گفتم گفت که بگم بیان اینجا یکم سرگرم بشیم
جونگ کوک: ات: بدو لباساتو عوض کنننن (عصبی)
ات: نمیخوام
خیلی عصبی شده بودم سه تا پسر داخل اومده بودن ات لباساشو عوض نمیکرد از دست ات گرفتم کشیدمش بردمش داخل اتاق فقط تهیونگ متوجه شد و دنبالمون اومد
جونگ کوک: برو بیرون تهیونگ
تهیونگ: جونگ کوک نمیرم حق نداری دست رو ات بلند کنی
جونگ کوک: گفتم برو بیرون (داد)
ات: اییی دستمو ول کن عوضی ولم کن ای دستم(گریه)
تهیونگ: کوک الان لباساشو عوض میکنه ولش کن فقط
جونگ کوک: خوب ج/نده بازیاشو کرد؟(عربده)
ات: من ج/نده نیستم ولم کن
جونگ کوک: تهیونگ برو بیرون عوضی برو تا نکشتمت (عربده)
تهیونگ: باشه جونگ کوک من میرم بیرون فقط اروم باش خب اروم (میره بیرون)
همین که تهیونگ رفت بیرون درو قفل کردم و ات رو یه سیلی محکم زدم
ات: عوضی خر(گریه شدید)
جونگ کوک: براچی اینا اومدن اینجا ها؟ میخوام قشنگ برام توضیح بدی(داد)
ات: ~ گفت دوس پسرش با دوستاش هم دیشب اومدن اینجا هق هق.... بعد گفت اومدن که☆ پیشم باشه هقق من اشتباهی نکردم کوک(گریه)
جونگ کوک: توضیح بده قشنگ اره معلومه از ج/نده بازیات
ات: بعد گفت میخواد بره پیش اونا هق هق منم هق گفتم اونا بیان (گریه) من هیچی نگفتم (گریه)
جونگ کوک: با اجازه کی خب گفتی بیان ها(عصبی)
ات: ببخشید (گریه شدید)
جونگ کوک: براچی وقتی من اجازه میدم فقط دوستات بیان دوس پسراشون هم باید بیان خونه ما ات من مافیام میفهمی بزرگترین مافیا ینی چی ینی نمیتونیم با افراد ساده خیلی دوست باشیم یکم فکر کن براچی دارم تهیونگ و جیمین رو میکشم بالا چون نمیخوام از بهترین دوستام جدا بشم و نمیخوام به یه مافیای پایین تبدیل بشم خب همینجوری دارم به مافیای دسته دو تبدیل میشم تو بدترش نکن دیگهه(داد و عصبی _دستشو روی ات بلند میکنه)
ویو ات: دیدم کوک دستشو روم بلند کردو میخواست بزنه که با چشمای پر از اشکم به دستش نگاه کردم بعد به چشاماش نگاه کردمو دستامو جلو صورتم گرفتم اولین باری بود که دستشو روم بلند کرده بود
ات: ببخشید (گریه)
ویو کوک: دستم ناخوداگاه رفت بالا اصلا دست خودم نبود حرف زدنم و حرکتام و فقط و فقط عصبی بودم که چندتا پسر غریبه بدن دختر کوچولوم رو دیدن نفس عمیقی کشیدم
جا نشد تو کامنتاس بقیش
پارت 16
&: ات بیا بگو چیکار کنیم خب
ات: نمیدونم
جیمین: میریم استخر و تمام
ات: پس بریم لباسامونو عوض کنیم همه دخترا تو اتاق من
راوی: همه رفتن داخل اتاق ات و کوک لباساشون رو در اوردن و به سمت استخر رفتن
جونگ کوک: هی ات این چه وضعشه برگرد تو اتاق سریع(عصبی)
ات: بیخیال کوک (میره)
جیمین: داداش به غیر از خودمون که کسی نیست دوم بکن بریم
جونگ کوک: تو و ته که هستین
جیمین: یااااا ما یه عمره هستیماااا
جونگ کوک:دارم عصبی میشم دیگه.....(میره سمت استخر) اتتتتتت(عصبی و داد)
ات: چته هااا سرم رفت
جونگ کوک:(نفس عمیقی میکشه) ات قشنگم یه دیقه میشه بیای پیشم
ات: اره(میره پیش کوک)
جونگ کوک: قشنگم ببین این م/میای قشنگت که فقط من حق دیدنشون رو دارم دیده میشه زشته قشنگم جلو تهیونگ و جیمین با این تیپ اومدی اگه این خوشگلا رو ببینن چی ببین باسنت هم دیده میشه بیا برو یه شرتک بپوش با یه تیشرت لش بعد بیا تو استخر بازی کن
ات: بیخیال شو کوکککک بیخیال بیخیال من ولم کن دیگه اوف این نبینه اون نبینه بزار ببینن اصلا اههههه (داد)
جونگ کوک: باز از دیشب فراموش کردی؟(بلند)
ات: نخیر نکردم ولی حقی نداری با اینا بترسونیم
جونگ کوک: پس با چی بترسونمت ها
ات: بیخیال کوک دنبال دعوا نیستم بیخیال شو(میره داخل استخر)
دینگ دینگ
ویو جونگ کوک: داشتم با ات بحث میکردم زنگ در رو زدن رفتم در رو باز کردم
☆: بببخشید مزاحم شدم دوس دخترم اینجاست درسته
جونگ کوک: فک کنک اشتباه اومدی فعلا چیزی که اینجا هس دعواس
~: اومدی عزیزم.... نه کوک دوس پسر منه صب به ات گفتم گفت که بگم بیان اینجا یکم سرگرم بشیم
جونگ کوک: ات: بدو لباساتو عوض کنننن (عصبی)
ات: نمیخوام
خیلی عصبی شده بودم سه تا پسر داخل اومده بودن ات لباساشو عوض نمیکرد از دست ات گرفتم کشیدمش بردمش داخل اتاق فقط تهیونگ متوجه شد و دنبالمون اومد
جونگ کوک: برو بیرون تهیونگ
تهیونگ: جونگ کوک نمیرم حق نداری دست رو ات بلند کنی
جونگ کوک: گفتم برو بیرون (داد)
ات: اییی دستمو ول کن عوضی ولم کن ای دستم(گریه)
تهیونگ: کوک الان لباساشو عوض میکنه ولش کن فقط
جونگ کوک: خوب ج/نده بازیاشو کرد؟(عربده)
ات: من ج/نده نیستم ولم کن
جونگ کوک: تهیونگ برو بیرون عوضی برو تا نکشتمت (عربده)
تهیونگ: باشه جونگ کوک من میرم بیرون فقط اروم باش خب اروم (میره بیرون)
همین که تهیونگ رفت بیرون درو قفل کردم و ات رو یه سیلی محکم زدم
ات: عوضی خر(گریه شدید)
جونگ کوک: براچی اینا اومدن اینجا ها؟ میخوام قشنگ برام توضیح بدی(داد)
ات: ~ گفت دوس پسرش با دوستاش هم دیشب اومدن اینجا هق هق.... بعد گفت اومدن که☆ پیشم باشه هقق من اشتباهی نکردم کوک(گریه)
جونگ کوک: توضیح بده قشنگ اره معلومه از ج/نده بازیات
ات: بعد گفت میخواد بره پیش اونا هق هق منم هق گفتم اونا بیان (گریه) من هیچی نگفتم (گریه)
جونگ کوک: با اجازه کی خب گفتی بیان ها(عصبی)
ات: ببخشید (گریه شدید)
جونگ کوک: براچی وقتی من اجازه میدم فقط دوستات بیان دوس پسراشون هم باید بیان خونه ما ات من مافیام میفهمی بزرگترین مافیا ینی چی ینی نمیتونیم با افراد ساده خیلی دوست باشیم یکم فکر کن براچی دارم تهیونگ و جیمین رو میکشم بالا چون نمیخوام از بهترین دوستام جدا بشم و نمیخوام به یه مافیای پایین تبدیل بشم خب همینجوری دارم به مافیای دسته دو تبدیل میشم تو بدترش نکن دیگهه(داد و عصبی _دستشو روی ات بلند میکنه)
ویو ات: دیدم کوک دستشو روم بلند کردو میخواست بزنه که با چشمای پر از اشکم به دستش نگاه کردم بعد به چشاماش نگاه کردمو دستامو جلو صورتم گرفتم اولین باری بود که دستشو روم بلند کرده بود
ات: ببخشید (گریه)
ویو کوک: دستم ناخوداگاه رفت بالا اصلا دست خودم نبود حرف زدنم و حرکتام و فقط و فقط عصبی بودم که چندتا پسر غریبه بدن دختر کوچولوم رو دیدن نفس عمیقی کشیدم
جا نشد تو کامنتاس بقیش
- ۹۷۶
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط