مخلوطی از عشقومرگ
مخلوطی از عشقومرگ
پارت 7
همین که دستمو روی کمرش گذاشتم که بلند شم و برم دست دیگشو بگیرم صدای دستگاه اروم شد از تعجب نمیدونستم باید چیکار بکنم
جونگ کوک: بابا حالا وقتشه برو خبر بدو بهشون بده
پدر کوک: باشه
ویو بیرون از اتق عمل:
جیمین: چیشد اقای دکتر
پدر کوک: متاسفم
جیمین: نههههههه (گریه)
یونا: جیمین اروم باش تروخدا (گریه)
ویو کوک:
پدرم برگشت داخل اتاق عمل و ادامه کارش رو انجام میداد
جونگ کوک: بابا چقدر طول میکشه ات به هوش بیاد
پدر کوک: پسرم اول اینکه میخوام بدونم چرا انقدر این دختر برات مهمه دوم اینکه میخوام بدونم چرا باید خبر بد به داداشش بدم
جونگ کوک: این ات خواهر دوستم جیمین منو ات باهمیم البته شاید نمیدونم ولی بابا اتو دوست دارم و میخوام جیمین از کاری که کرده پشیمون بشه همین الانم من باید برم جیمین و یونا برن خونه بعدش میام بیمارستان دوباره
پدر کوک: اقای جئون جونگ کوک دوس دخترتون یه ساعت دیگه به هوش میان
جونگ کوک: نیم ساعت دیگه اینجام فعلا
پدر کوک: خدافظ
.
جونگ کوک: جیمین داداش گریه نکن بیا بریم بیا (بغضی)
جیمین: من تنها کسی که داشتمو از دست دادم (گریه)
یونا: من مثل خواهرت میشم جیمینم گریه نکن (بغض)
جونگ کوک: بشین تو ماشین جیمین
ویو کوک:
به سرعت یونا و جیمین رو رسوندم خونه جیمین
جونگ کوک: یونا امشب مراقب رفیقم باش که بلایی سر خودش نیاره کاری داشتین زنگ میزنین رو مخ رفیقمم نرو من رفتم خدافظ
تندی خودمو رسوندم بیمارستان
پدر کوک: ده بار بهت زنگ زدم دیوونم کرد
جونگ کوک: چیشده
پدر کوک: به هوش اومده از وقتی چشماشو باز کرده میگه کو جونگ کوک
جونگ کوک: کجاست
پدرکوک: تو بخشه
رفتم داخل بخش و اتو از دور دیدم که با پرستار بحث میکرد
پرستار: خانم پارک لطفا دراز بکشین الان میان
ات: جونگ کوک کجا رفته میگم
پرستار: خب بخدا نمیدون....
جونگ کوک: اومدم...... میتونی بری پرستار
پرستار: ممنونم فعلا
ات: کجا بودی (گریه)
جونگ کوک: داداشت رو بردم رسوندم خونه قشنگم
ات: ینژ من هیچی نیستم برا جیمین
جونگ کوک: چرا ولی یکم باید به اشتباهاتش فکر کنه مثلا تو مردی و اون نباید بدونه زنده ای
ات: جونگ کوک چرا به داداشم دروغ گفتی
جونگ کوک: عاعا من دروغ نگفتم فقط راستشو نگفتم
ات: چه فرقی میکنه کوک
جونگ کوک: وقتی راستشو نگی قدرتو میدونه
ات: تهش من یه هفته اینجام بعدش باید برم خونهههه من هیچ جا رو ندارم کوک
جونگ کوک: اولا تو امشب برمیگردی خونه اما خونه من دوما تو همیشه تو خونه اصلیتی(اشاره به سینه سمت چپش)
ات: دیوونه(خنده)
جونگ کوک: من دیوونم یا تو که خودتو پرت میکنی پایین
پدر کوک: سلام
ات: سلام
جونگ کوک: ات ایشون پدرمه و دکتر شما
پدر کوک: از اشنایتون خوشبختم خانم پارک باید داروهاشونو بخورن داروهاشونو خودم براشون اوردم
جونگ کوک: ممنونم بابا
پدر کوک: خواهش میکنم راستی حلش کردم درسته که خانم پارک باید ق روز پیش ما باشن اما شما میتونی ات رو فردا ببری خونه
جونگ کوک: مرسی
پدر کوک: خب دیگه من میرم فعلا
جونگ کوک: خدافظ
ات: جونگ کوکچرذ من باید بیام خونه تو اخه
جونگ کوک: اوم نمیخوای اتاق دوس پسرتو ببینی
ات: کی منو تو دوس دختر دوس پسر شدیم
جونگ کوک: نشدیم
ات: خب کییی دقیقا
جونگ کوک: باشه حالا چرا فشار میاری به خودت برا سرت خوب نیست من فکر میکردم چون همو بوسیدیم دیگه دوس دخترمی ببخشید (ناراحت)
دیدم که ناراحته اما بازم میگه اروم باهاش حرف بزنم که به سرم فشار نیاد ناراحتی از طرز صداش میبارید
ات: حالا چرا ناراحت میشی
جونگ کوک: نه گلم ناراحت نیستم که فقط فکر میکردم توم دوسم داری (ناراحت)
ات: خب
جونگ کوک: هیچی ولش کن میخوام برم قهوه بگیرم تو چیزی نمیخوای فقط البته میتونی آبمیوه بخوری میخوای؟(ناراحت)
ات: نه من بغل تو رو میخوام
جونگ کوک: اوم بیا بغلم (یه بغل میکنه) خب میرم قهوه بگیرم
ات: منظورم این بغل نبود.... برا منم ابمیوه بگیر
جونگ کوک: باشه
ماسکشو زد کلاهشو سرش کرد و رفت
پدر کوک:خب حالش چطوره
جونگ کوک: خوبه دارم میرم قهوه بگیرم
پدر کوک:اوه برو منم دیگه تایمم تموم شده میرم اتاق استراحت کار داشتی بیا اونجا
جونگ کوک: باش
ویو کوک:
رفتم بیرون و ماسکمو دادم پایین یه نفس عمیق کشیدم
جونگ کوک: پسره احمق چرا فک میکنی اونم دوست داره احمق احمق (اروم) اوف جونگ کوک اوففف
فروشنده: بفرمایید
جونگ کوک: یه قهوه میخوام با سه تا ابمیوه
فروشنده: بفرمایید این ابمیوه اینم از قهوه
جونگ کوک: ممنونم
ویو ات: دیدم جونگ کوک وارد اتاق شد چشماش پر از اشک بود
جونگ کوک: برات ابمیوه گرفتم کدومو میخوای؟(یکم بغضی)
پارت 7
همین که دستمو روی کمرش گذاشتم که بلند شم و برم دست دیگشو بگیرم صدای دستگاه اروم شد از تعجب نمیدونستم باید چیکار بکنم
جونگ کوک: بابا حالا وقتشه برو خبر بدو بهشون بده
پدر کوک: باشه
ویو بیرون از اتق عمل:
جیمین: چیشد اقای دکتر
پدر کوک: متاسفم
جیمین: نههههههه (گریه)
یونا: جیمین اروم باش تروخدا (گریه)
ویو کوک:
پدرم برگشت داخل اتاق عمل و ادامه کارش رو انجام میداد
جونگ کوک: بابا چقدر طول میکشه ات به هوش بیاد
پدر کوک: پسرم اول اینکه میخوام بدونم چرا انقدر این دختر برات مهمه دوم اینکه میخوام بدونم چرا باید خبر بد به داداشش بدم
جونگ کوک: این ات خواهر دوستم جیمین منو ات باهمیم البته شاید نمیدونم ولی بابا اتو دوست دارم و میخوام جیمین از کاری که کرده پشیمون بشه همین الانم من باید برم جیمین و یونا برن خونه بعدش میام بیمارستان دوباره
پدر کوک: اقای جئون جونگ کوک دوس دخترتون یه ساعت دیگه به هوش میان
جونگ کوک: نیم ساعت دیگه اینجام فعلا
پدر کوک: خدافظ
.
جونگ کوک: جیمین داداش گریه نکن بیا بریم بیا (بغضی)
جیمین: من تنها کسی که داشتمو از دست دادم (گریه)
یونا: من مثل خواهرت میشم جیمینم گریه نکن (بغض)
جونگ کوک: بشین تو ماشین جیمین
ویو کوک:
به سرعت یونا و جیمین رو رسوندم خونه جیمین
جونگ کوک: یونا امشب مراقب رفیقم باش که بلایی سر خودش نیاره کاری داشتین زنگ میزنین رو مخ رفیقمم نرو من رفتم خدافظ
تندی خودمو رسوندم بیمارستان
پدر کوک: ده بار بهت زنگ زدم دیوونم کرد
جونگ کوک: چیشده
پدر کوک: به هوش اومده از وقتی چشماشو باز کرده میگه کو جونگ کوک
جونگ کوک: کجاست
پدرکوک: تو بخشه
رفتم داخل بخش و اتو از دور دیدم که با پرستار بحث میکرد
پرستار: خانم پارک لطفا دراز بکشین الان میان
ات: جونگ کوک کجا رفته میگم
پرستار: خب بخدا نمیدون....
جونگ کوک: اومدم...... میتونی بری پرستار
پرستار: ممنونم فعلا
ات: کجا بودی (گریه)
جونگ کوک: داداشت رو بردم رسوندم خونه قشنگم
ات: ینژ من هیچی نیستم برا جیمین
جونگ کوک: چرا ولی یکم باید به اشتباهاتش فکر کنه مثلا تو مردی و اون نباید بدونه زنده ای
ات: جونگ کوک چرا به داداشم دروغ گفتی
جونگ کوک: عاعا من دروغ نگفتم فقط راستشو نگفتم
ات: چه فرقی میکنه کوک
جونگ کوک: وقتی راستشو نگی قدرتو میدونه
ات: تهش من یه هفته اینجام بعدش باید برم خونهههه من هیچ جا رو ندارم کوک
جونگ کوک: اولا تو امشب برمیگردی خونه اما خونه من دوما تو همیشه تو خونه اصلیتی(اشاره به سینه سمت چپش)
ات: دیوونه(خنده)
جونگ کوک: من دیوونم یا تو که خودتو پرت میکنی پایین
پدر کوک: سلام
ات: سلام
جونگ کوک: ات ایشون پدرمه و دکتر شما
پدر کوک: از اشنایتون خوشبختم خانم پارک باید داروهاشونو بخورن داروهاشونو خودم براشون اوردم
جونگ کوک: ممنونم بابا
پدر کوک: خواهش میکنم راستی حلش کردم درسته که خانم پارک باید ق روز پیش ما باشن اما شما میتونی ات رو فردا ببری خونه
جونگ کوک: مرسی
پدر کوک: خب دیگه من میرم فعلا
جونگ کوک: خدافظ
ات: جونگ کوکچرذ من باید بیام خونه تو اخه
جونگ کوک: اوم نمیخوای اتاق دوس پسرتو ببینی
ات: کی منو تو دوس دختر دوس پسر شدیم
جونگ کوک: نشدیم
ات: خب کییی دقیقا
جونگ کوک: باشه حالا چرا فشار میاری به خودت برا سرت خوب نیست من فکر میکردم چون همو بوسیدیم دیگه دوس دخترمی ببخشید (ناراحت)
دیدم که ناراحته اما بازم میگه اروم باهاش حرف بزنم که به سرم فشار نیاد ناراحتی از طرز صداش میبارید
ات: حالا چرا ناراحت میشی
جونگ کوک: نه گلم ناراحت نیستم که فقط فکر میکردم توم دوسم داری (ناراحت)
ات: خب
جونگ کوک: هیچی ولش کن میخوام برم قهوه بگیرم تو چیزی نمیخوای فقط البته میتونی آبمیوه بخوری میخوای؟(ناراحت)
ات: نه من بغل تو رو میخوام
جونگ کوک: اوم بیا بغلم (یه بغل میکنه) خب میرم قهوه بگیرم
ات: منظورم این بغل نبود.... برا منم ابمیوه بگیر
جونگ کوک: باشه
ماسکشو زد کلاهشو سرش کرد و رفت
پدر کوک:خب حالش چطوره
جونگ کوک: خوبه دارم میرم قهوه بگیرم
پدر کوک:اوه برو منم دیگه تایمم تموم شده میرم اتاق استراحت کار داشتی بیا اونجا
جونگ کوک: باش
ویو کوک:
رفتم بیرون و ماسکمو دادم پایین یه نفس عمیق کشیدم
جونگ کوک: پسره احمق چرا فک میکنی اونم دوست داره احمق احمق (اروم) اوف جونگ کوک اوففف
فروشنده: بفرمایید
جونگ کوک: یه قهوه میخوام با سه تا ابمیوه
فروشنده: بفرمایید این ابمیوه اینم از قهوه
جونگ کوک: ممنونم
ویو ات: دیدم جونگ کوک وارد اتاق شد چشماش پر از اشک بود
جونگ کوک: برات ابمیوه گرفتم کدومو میخوای؟(یکم بغضی)
- ۷۲۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط